من الهه 18 سال دارم

امریکایی ها یک اصطلاح دارند "baby face". به کسانی میگن که چهره ی کودکانه دارند و گذر زمان زیاد تاثیری روشون نداره.

مثل من!

باید اعتراف کنم هربار که به کسی میگم 24سالمه و چشماش گشاد میشه یک سال جوونتر میشم.

اینم یه جور شانسه واسه خانم ها

مثلا همین الان یکی ازم پرسید: دبیرستانو تموم کردی؟!

وای خدااااا

یعنی اینقدر آدم baby face!!!

یک نصف داستان کوچولو

این متن قرار بود نمایشنامه باشد اما چون این روزها بی نهایت سرم شلوغ شده نوشتنش را موکول کردم به بعد از...

طرح خام و تکراری است. میدانم. می نویسم که بین کاغذ پاره ها گمش نکنم.

 

"چشم هایم را که باز می کنم و مطمئن می شوم توی اتاقم نیستم لبخند رضایت روی لبم مینشیند. تمام شد. موفق شدم. بالاخره مردم. تازه می خواهم مطمئن شوم اینجا بیمارستان نیست که دو مرد با هیکل تنومند زیر بغلم را می گیرند و سه نفری وارد آسانسور می شویم. آسانسور بالا می رود. بالا. بالا . بالا...

ابرها زیر پایمان است. اما هنوز هم می رود. از منظومه شمسی خارج می شویم. کهکشان راه شیری را هم می بینم. کم و بیش شبیه همان نقاشی ها و مدل های کتابهاست اما بسیار باشکوهتر. محو تماشا هستم که می رسیم. نمیدانم به کجا. دری بزرگ به رویمان گشوده می شود. امفی تئاتر بزرگی است. خیلی عجیب. در قسمت تماشاگران تخت بزرگی قرار داده اند. فقط یک تخت. و صحنه پر از رفت و آمد. دو سوی سن تا جایی که چشم کار می کند ادامه دارد. همراه دو مرد از پلکان باریک و تنگی بالا می رویم. می رسیم بالای سن. ازاینجا بازیگران بهتر دیده می شوند. مرا می برند آخر یک صف رها می کنند و می روند. صف خیلی هم شبیه صف هایی که تا الان دیده ام نیست. خیلی زود حرکت می کند و نوبت من می شود. مردی که پشت میز است نامه ای به دستم می دهد. می پرسم چیست؟

 می شنوم :نقش جدیدت. برمی گردی روی صحنه.

تازه به خاطر می آورم اینجا چقدر آشناست. همه را بارها و بارها دیده ام. این قصه از روزی که ساخته  شده ام تکرار می شود. نور امیدی به دلم می تابد. نقش تازه هرچه باشد بهتر از زندگی نکبتی بود که به آن دچار بودم. نامه را باز میکنم. چشم هایم از فرط حیرت و یاس از کاسه بیرون می زند. فریاد می زنم: نه! خواهش می کنم. بگذارید سگ باشم یا الاغ. اما آن مرد کفاش نه! میدانم اعتراض فایده ای ندارد.

کارگردان داد می زند: زودتر نوبت توئه."

اونایی که...

اونایی که همیشه زودتر از بقیه کامنت میزارن

اونایی که وبلاگ و سایت ندارن

اونایی که نمیشه پیداشون کرد و یقه شونو گرفت

اونایی که اسمشون عماده

اونایی که...

نمیگن وقتی چند روز خبری ازشون نیست آدم نگران میشه؟

یک واحد قصابی

سال گذشته در یکی از جلسات انجمن داستان یکی از بچه ها داستان خیلی چرتی خواند و بعد که از او پرسیدند هدفت از نوشتن این خزعبلات چه بود؟توضیح داد که وقتی چیزی توی ذهنش وول می خورد حتما باید آن را بنویسد. گفتم نوشتن عیب نیست اما لازم بود حتما آن را برای ما بخوانی؟

و دبیر انجمن گلایه کرد که:بعضی ها انجمن را با توالت اشتباه گرفته اند و هروقت احتیاج به تخلیه شدن دارندسرو کله شان اینجا پیدا می شود.

"یک واحد قصابی" از همان متن هایی بود که نوشتم تا تخلیه شوم. اما هیچوقت برای کسی نخواندمش. تجربیات خودم بود از یک ترم رفت و آمد توی پزشکی قانونی شهر برای پاس کردن فقط یک واحد درسی.

بعد از اولین جلسه ی کلاس عملی که برگشتم خانه ساعت حدود ۱بعدازظهر بود . فقط توانستم به مادرم سلام بگویم و بعد بغضم ترکید و دو ساعتی بی وقفه گریه کردم. دفترم را باز کردم و چند صفحه ای نوشتم تا آرام شدم. چند روز بعد هم این داستان را که خیلی هم شایسته ی اسم داستان نیست.

جالب اینکه تا چند هفته سوژه ی خنده ی خانواده و فامیل شده بودم و پدرم برای هر کس و ناکسی این قضیه را تعریف می کرد و می خندیدند. طوری که مجبور شدم به همه بگویم تصاویری که دیدم از نزدیک بود نه فقط عکس. و خنده دارتر اینکه بعضی ها می پرسیدند: جنازه ها بو هم میداد؟(آی بدم میاد از مچ گیری)

ادامه نوشته

آشتی

چند روز پیش مطلبی نوشتم با عنوان"محض خنده" که مطمئنم توجه همه جلب شد. خواهشمندم تا آخر مطلب بخونید چون ربط به اون داره.

امروز می خوام یه کم از خودم تعریف کنم

رفتار من برای کسانی که میشناسن منو غیرقابل پیش بینی نیست. گاهی حرف هایی میزنم که طرف مات می مونه این شوخی بود یا جدی. خیلی وقتها بچه ها میان "کلیدر"(اسم کتابفروشیمونه!) حوصله ام که ازشون سربره میگم:پاشو برو خونتون دیگه! اتفاقا دو روز پیش همین حرفو به یه دوست خیلی جدید زدم. بیچاره مونده بود چیکارکنه. ناراحت بشه یا بخنده.

۲-۳هفته پیش یکی از دوستان ازم خواست نمایشنامه طنز بنویسم. گفتم : من لودگی بلد نیستم.

گفت: خدایی تو یکی که اصلا اهل لودگی نیستی!

کلا همچین آدمی ام. اما هنوز یاد نگرفتم تو دنیای مجازی بدون ارتباط چشمی نباید با کسی از این شوخی ها کرد.

دقیقا مثل اس ام اس که سرشار از سوءتفاهمه.

مثلا وقتی داری یه مطلبی رو برای کسی توضیح میدی و اون میگه: تو راست میگی.

خب آدم میمونه منظورش تایید حرفاته یا اینکه داره مسخره ات می کنه.

خلاصه...

با وجود تمام غصه ها و دل گرفتگی هام هنوزم شوخی کردن تو ذاتمه. این قضیه وراثتیه و از طرف پدری به من به ارث رسیده.

حالا همه ی اینها چه ربطی به "محض خنده" داشت؟!

از اونجا که رو مسائل دیگران زیادی حساسم و این حساسیت بیش از حد گاهی باعث آزار خودم میشه دلم می خواست بدونم نویسنده ی اون وبلاگ چرا همچین برداشتی از حرف من داشته و از آنجا که خواستن توانستن است بالاخره به لطف یک دوست خوب فهمیدم قضیه چیه.

این پست رو نوشتم فقط برای ایشون تا بدونن منظور بدی از حرف هام نداشتم. سوءتفاهم بین ما که برطرف شد اما لازم بود به خوانندگان وبلاگم هم توضیح بدم تا همه چیز ختم به خیر بشه.

میبینید چقدر دختر خوبی ام من!

 

گاهی...

گاهی دلم برای دردهای قدیم تنگ می شود.

برای استرس های درس نخواندن سر کلاس و ننوشتن مشق شب.

برای درد نداشتن عروسک آوازخوان.

برای غم از دست دادن یک جوجه رنگی.

برای ترس از رد شدن از خیابان شلوغ بدون مادر.

برای عصبانیت از  دختر همسایه به جرم اینکه زبانش را به من نشان داده.

برای...

بی دردی هم بد دردی است!

...

امروز یکی از دوستان داستان جالبی برام گفت.

"دونفر میشینن پای تلویزیون یه فیلم ببینن که دو شخصیت سیاه و سفید توش می جنگن. اولی میگه سفید برنده میشه و دومی میگه سیاه. شرط بندی می کنن. سفید میبره. دومی پول رو میده به اولی و میگه تو بردی. اولی که یه کوچولو عذاب وجدان گرفته میگه :من این بازی رو نبردم چون قبلا یک بار دیگه این فیلمو دیده بودم. دومی میگه: تو بردی. چون من پنج بار دیگه این فیلو دیدم اما هردفعه با خودم میگم شاید این بار سیاه ، سفید رو بزنه."

اینم شده حکایت زندگی من!

بازم شب اومد

                                            

انگار مریضم  این آهنگو گوش بدم که دلم بگیره.

 

بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد

به جون خسته ام بازم تب اومد

بازم از ناله ی خونین قلبم

صدای بانگ یارب یارب اومد...

 

                    شب اومد باز شب اومد باز شب اومد...

                                                       پرهای فرشته (دنگ شو)

محض خنده

یه خانم محترم به اسم "زن" یه چند تا فحش قشنگ نثار بنده کردن تو وبلاگ زیباشون. پیشنهاد می کنم برین ببینید . من که خیلی خندیدم.

اینم از همون قضاوت های ناآگاهانه است که صدبار درموردش حرف زدم.

http://www.sozosazekzan.blogfa.com/

 

پینوشت:

دوستی خواست این پست رو پاک کنم. ازش عذر خواهی می کنم بخاطر رد کردن درخواستش.

جهت شفاف سازی ذهن تو دوست عزیز و همه ی کسانی که ممکنه این مطلبو بخونند میگم.

وبلاگ نویسی هرگز برای من حکم خاطره نویسی نداشته. به وبلاگ به منظور جایی برای فحاشی یا خالی کردن عقده های شخصی نگاه نکردم و با اسم مستعار ننوشتم. به جز تبلیغاتی ها کامنت هیچکس رو حذف یا اصلاح نکردم و با خوندن اینها میشه فهمید تا الان هیچ توهینی بین "قلم" و وبلاگ های دیگه رد و بدل نشده. این خانم بخاطر نمایش آدرس من در بالای یک مطلب الکن که خوندنش هم سخته چه برسه به فهمیدنش باید عذرخواهی کنه.گرچه هر کسی متوجه میشه این ادبیات من نیست و حرف های خاله زنکی هرگز دغدغه من نبوده و فمینیست هم نیستم.

دوستان میدونند تلخ هستم اما شوخ طبع. کامنت من یک شوخی بود در مقابل"زن رک گو و بی پروا". اگر این خانم جنبه ی شوخی ندارند بهتره به جای وبلاگ نویسی سرگرمی بهتری پیدا کنند تا اینقدر خاطرشون مکدر نشه. وقتی مطلبی رو در فضای مجازی منتشر میکنید خیلی طبیعی است که دیگران بخونند و احیانا افاضاتی هم بکنند که بزرگ کردن این موضوع ...

نمیدونم بگم از چی نشئت می گیره. متنفرم از قضاوت های عجولانه.

اما از طرفی هم باید تشکر کنم ازشون.چون هم باعث تفریح من شدند و هم اینکه از این طریق دوست خوبی پیدا کردم.

 

لعنت به این شانس

بعضی معتقدند مالیخولیا و نبوغ دو طرف یک رابطه اند. درست مثل یک معادله .

                                         

اما برا من طرف دوم نداره. فقط مالیخولیاش گیرم اومده.

تف به این شانس!

+خیلی جرئت کردم از ریاضی مثال زدم. ۵۰درصد هم احتمال میدم یه سوتی بد داده باشم. خدا کنه که اینطور نبوده باشه.

 

 

موضوع انشا:دین بهتر است یا اخلاق؟!

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد        گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را                  مردی که ز عصر خود فراتر باشد

خیلی سخت است زندگی در این جامعه ی دین زده اما بی اخلاق. دین با این ادعا آمد که اخلاق آدمی را بسازد اما این روزها میبینم خود توجیه  بسیاری از بی اخلاقی ها شده.

اخلاق هیچ پشتوانه ای لازم ندارد.آیا انسان سالمی هست که نداند باید به حقوق دیگران احترام گذاشت؟ کیست که نداند دزدی ، قتل ، تجاوز به عنف ،توهین به دیگران و ... کارهای خوبی نیستند؟ آیا اگر برای قتل مجازاتی تعیین نمی شد ما قادر و حاضربه کشتن هم نوعمان بودیم؟ مسلما اینطور نیست. اما عوام هیچوقت محاسبه ی عقلانی نمی کنند و از این روست که احتیاج به قانون و دین دارند. قانونی که به آنها بگوید دزدی نکنید. کم فروشی نکنید.آدم نکشید.رشوه ندهید و نگیرید.

ارزش های اخلاقی به تنهایی آنقدر اصالت دارند که احتیاج به پشتوانه نداشته باشند اما حقیت دارد که گفته اند  : "آنها که عقل ندارند ، بگذارید دین داشته باشند."

این بحث خیلی مفصلی است و مطرح کردنش تنها مقدمه ای بود برای سخن دیگری که قصد گفتنش را دارم.

اشکال خیلی از آدم ها این است که همدیگر را قضاوت می کنند. و در این مملکت از برکات تفکر دینی مردم این است که از روی ظاهر و بدون شناخت و بر مبنای چند قانون اسلامی و سنت پوسیده درمورد آدمها قضاوت می کنند که مهمترین آنها هم نماز، روزه و برای زن ها حجاب وچادر سرکردن است.

بین همین جمعیت دیندار و نماز خوان و روزه گیر و محجبه می شناسم کسانی را که معتقدند دلسوزی برای خلق خدا گناه است. چون تمام اینها خواست خدا بوده و به ما ربطی ندارد که صحنه ی امتحان او را به هم بزنیم. او خواسته عده ای فقیر باشند و بعضی ثروتمند. اوست که بعضی را بیمار و علیل و ذلیل  می کند و سایرین را سالم و سرحال و زیبا.

بین این آدم ها دیده ام کسانی را نماز مستحبی هم میخوانند اما دلشان می آید پسرک آدامس فروش را با تشر از خود برانند که 200تومان ناقابل از او خرید نکنند.

گاهی برای خودم متاسف می شوم که بارها و بارها به جرم بی دین بودن آدم هایی به حال من تاسف خورده اند که بویی از اخلاق نبرده اند.

آدم هایی که خیانت پیشه اند و زندگی شان از راه تیغ زنی می گذرد. آدم هایی که به راحتی آب خوردن دروغ می بافند. ادم هایی که شرافت زنانه را حتی با لحن حرف زدنشان زیر سوال برده اند. آدم هایی که حیله و فریب را حتی در روابط دوستانه مجاز می شمرند. آدم هایی که فریاد "آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید..." هیچکس را نمی شنوند. آدم هایی که گاهی به معنی واقعی کلمه دزد هستند. اما...

اما نماز می خوانند. روزه می گیرند. برای حسین عزاداری می کنند.بعضی هاشان چادر می پوشند . و جالب اینجاست که گاهی فتوا هم صادر می کنند. یکی سیگار کشیدن را مبطل روزه نمی داند. دیگری روابط متعددش با جنس مخالف را صیغه و حلال می داند. آن یکی ربا را با یک کلاه شرعی هدیه می کند. یکی هم می شود بن لادن و به نام دین سر می برد و جنایت می کند.

چه سود از داشتن این دین مثله شده؟؟!

مدتی قبل در یک مهمانی یکی از بچه ها با صدای بلند گفت:" من عاشق قرمه سبزی ام. فقط از گوشت و لوبیاش بدم میاد!"

حکایت دین داشتن بعضی ها  هم مثل عشق به قرمه سبزی بدون گوشت و لوبیاست. مطمئنا اگر به جای لوبیا و گوشت، نخودفرنگی و سویا بریزید توی قابلمه ،نتیجه کار قرمه سبزی نخواهد بود. همانطور که عده ای همین بلا را سر دین می آورند. انواع تحریفات را وارد دین می کنند و باز دم از اسلام می زنند.

در مقوله دین همیشه سعی کرده ام نگاه فیلسوفانه و بی تعصب  داشته باشم اما حالا می فهمم که اشتباه بزرگی مرتکب شده ام. در این جامعه اعتدال گناهش از افراط و تفریط بیشتر است. اگر به دین و مرام خاصی اعتقاد کورکورنه می داشتم شاید عده ای از هم کیشان با من همراه می شدند اما حالا...

معرفی کتاب

به  دوستی قول داده بودم لیستی از پرفروشترین کتابها را آماده کنم.خواستم کمی درمورشان توضیح بدهم اما به دلایلی امروز فقط اسم میبرم از چند کتاب و در فرصت مقتضی حتما راجع به تک تک آنها خواهم نوشت.

موضوعی که بیشتر مورد علاقه ام است ،داستان: بین کتابهای جدیدتر کارهای مصطفی مستور و رضا امیرخانی طرفدار زیاد دارد. پرفروشترین کتاب این اواخر هم شاید "قیدار" آخرین رمان"رضا امیرخانی" باشد که  همان فضای کارهای دیگرش"من او" و " بیوتن" را دارد.

اما پیشنهاد من در این زمینه کارهای "بلقیس سلیمانی " است. مثل" بازی عروس و داماد" که مجموعه مینی مال است. و رمان عالی" به هادس خوش آمدید".

کافه پیانو از فرهاد جعفری و همنوایی شبانه ارکستر چوبها از رضا قاسمی هم کارهای خوبی هستند.

بین کتابهای قدیمی تر جز چند کتاب که تعدادشان به انگشتان دست هم نمی رسد نخوانده ام و همانها هم از بهترین ها بوده اند.

داستان یک شهر: احمد محمود

عزاداران بیل: غلامحسین ساعدی

یک عاشقانه آرام: نادر ابراهیمی

سنگ صبور: صادق چوبک(سراغ این کتاب را از کتابفروشی ها نگیرید چون محال است پیدایش کنید این شاهکار ادبیات داستانی ایران را.)

بین داستان های خارجی پرفروشترین کتاب با اطمینان می توانم بگویم: دنیای سوفی اثر یوستین گاردر.

و پیشنهاد من:

نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت و بهترین آنها "خرده جنایت های زناشوهری " و "عشق لرزه".

"مسخ" شاهکار "کافکا"

"بادبادک باز" از " خالد حسینی"

"اجاق سرد آنجلا" اثر" فرانک مک کورت" که ممکن است با نامهای دیگری هم ترجمه شده باشد مثل" خاکستر آنجلا"

"قلعه حیوانان" و "۱۹۸۴" دو اثر جاودانه و معرکه از "جورج اورول"

"کوری" و ادامه ی آن "بینایی" از ژوزه ساراماگو"

"زوربای یونانی" و "آخرین وسوسه مسیح" نوشته "نیکوس کازانتزاکیس"

و " دنیای قشنگ نو" اثر "هاکسلی"

اینها کتابهایی بوده اندکه خودم دوستشان دارم و سعی می کنم درموردشان بیشتر بنویسم.

به جز اینها چند کتاب هم هست که خواندنشان خالی از لطف نیست.

"مارک و پلو" از منصور ضابطیان و "سفرنامه برادران امیدوار" هردو سفرنامه هستند.بسیار متفاوتند با هم اما هردو جذاب.

"زندگی نامه استیو جابز" هم جزء کارهایی است که در این چند ماه اخیر گل کرده

فلسفه و علوم اجتماعی:

کتابهای "موریس مترلینگ" و افکارش برای من بسیار جالب توجه بوده است. فلسفه ی مترلینگ بسیار قابل درک و ساده  است. فقط کافیست به فلسفه علاقه داشته باشید.

جامعه شناسی نخبه کشی از علی رضا قلی و جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی دو کتابی هستند که هر ایرانی باید آن را بخواند.

تاریخ:

ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان از کتابهای خیلی خوب راجع به تاریخ معاصر است. و همچنین تاریخ مشروطه ایران به قلم احمد کسروی

به جز اینها به آنها که حوصله تاریخ خواندن ندارند کتابی معرفی میکنم که متفاوت است با سایر کتابهای تاریخ. "از کج بیل تا هات میل" ترجمه و تالیف حسین یعقوبی، تاریخ انسان از عصرسنگ تا قرن بیستم است به زبان طنز.

فکر کنم بیشتر از این از حوصله ی خودم هم خارج باشد!

 

 

ضد حال

مشغول خوندن رمان خیلی جالبی بودم به نام" دنیای قشنگ نو" از"هاکسلی".

رسیدم به فصل پنجم و غرق خوندن بودم که...

مشتری اومد برد!

همین یه جلدم داشتیم ازش

حالا باید تا اومدن سفارشهای جدید صبر کنم.

ضد حال بدی بود!

 

من و یار دبستانی

من از اون آدمایی هستم که وقتی دلم از دنیا گرفته دوست دارم با یکی حرف بزنم و گریه کنم. خیلی هم خاص نیستم. بیشتر آدما همینطوری ان.

اما یه نفر تو این دنیا هست که خیلی تکه. وقتی دلش بینهایت از دنیا بگیره و حالش بد باشه زنگ می زنه به من تا با هم چرت و پرت بگیم و بخندیم.

رفیق گرمابه و گلستانم، زهرا. از دوم دبستان دوستیم و جالبه که برخلاف دخترای دیگه درتمام این سالها حتی یک بار هم قهر نکردیم!

دیروز اس ام اس داد

زهرا: الهه! حالم گرفته است. دلم داره میترکه!!!

من: مگه تو دل هم داری؟

زهرا:پس این که ترکید چی بود؟

من:آپاندیست بوده الاغ. پاشو با پای خودت برو غسالخونه الان میمیری.

زهرا:آها راست میگی. خداروشکر که آپاندیسم بوده. فکر کردم دلم بوده! ببین،میای یه کم به زندگی و دنیا فحش بدیم؟ اول تو...

من:ای دنیای بد...نامرد...کثافت...لجن...گوه...(...)...(...)...بووووق...مادرتو...خوبه؟

زهرا: دمت گرم. ای...(به دلیل رعایت شئونات اخلاقی خودتون به جای...هرفحشی بلدین بزارین)

 

اون روز منم خیلی دلم گرفته بود اما اینقدر خندیدم که برای چند ساعت غم هام یادم رفت.

بعد از این اس ام اس بازی کوتاه به این فکر افتادم که واقعا به این دنیا چی دادم که حالا می خوام پس بگیرم؟

تو اوج غم هام خندیدم یا واسه هر مسئله ی کوچیکی زانوی غم بغل گرفتم؟

متاسفانه بیشتر وقتا گزینه دوم درست بوده.

                                                        ***

این پست رو نوشتم که یه کم حال و هوام عوض بشه.

انگار واقعا عوض شد. چون یه مطلب دیگه هم یادم اومد که بنویسم.

چند روز پیش در حالیکه جون می کندم تا "صدسال تنهایی" رو بخونم و نمی تونستم، دختر جوونی که بلاهت از چهره و لحن حرف زدنش می بارید(خدا منو ببخشه) پرسید: صدسال تنهایی رو دارین؟

جواب دادم :بله

پرسید: قشنگه؟

گفتم: یه کتاب که خیلی خوشت اومده بگو تا بگم بهت این قشنگه یا نه.(سوالم فقط واسه این بود که عجولانه قضاوت نکرده باشم وگرنه از همون اول هم مشخص بود که میگه...)

-م مودب پور!!!!

بعد فهمیدم که کسی این کتابو بهش معرفی کرده. نمیدونم کدوم اوشکولی چنین کتابی رو به همچین آدمی معرفی کرده. اما واقعا احمقانه نیست؟!

بعضی ها وقتی چشمشون به قفسه رمانهای عامه پسندتر میفته طوری از کنارش رد میشن که انگار از کنار یه کوه تاپاله رد شدن.

منم خوندن این رمان ها رو دوست ندارم ومی فهمم که مطمئنا کسی که با دنیاهای بزرگتری مثل کافکا و کامو و رومن گاری و همینگوی و مارکز و صادق هدایت و چوبک و احمد محمود و نادر ابراهیمی و... انس گرفته باشه نمی تونه وقتشو صرف خوندن این نوع کتاب ها بکنه. اما ...

اما چیزی که همه ی ما توش مشترکیم نداشتن درک متقابله. یه نفر کسی رو که فهیمه رحیمی و مودب پور میخونه تحقیر می کنه و ازش می خواد صدسال تنهایی بخونه. یکی هم وقتی می بینه صدسال تنهایی دست منه قیافشو کج و کوله می کنه و میگه: چطوری می تونی این چرت و پرت ها رو بخونی؟

ما انسانیم. هرکدوم سلیقه ای داریم. طرز تفکرمون با هم فرق داره. تفاوتهامون زندگی رو زیبا می کنه. فقط بلدیم شعار حکومت مردم سالار بدیم اما درون هرکدوممون یه دیکتاتور بزرگ هست.

کاش یاد می گرفتیم به نظر هم احترام بذاریم. اون وقت دنیا جای قشنگتری می شد.