مدتی است نوشتن برایم کمی سخت شده. آنقدر ذهنم درگیر درس و ازمون است که زندگی ام مختل شده. نه اینکه درس خوانده باشم اما این کتاب های لعنتی مثل آینه دق همیشه جلوی رویم تلنبار شده اند و فکرم را مشغول می کنند.آخر هفته ها برنامه می ریزم برای هفته ی پیش رو و استارت زدن از شنبه و همیشه شنبه ها را از دست می دهم و به انتظار شنبه ی بعدی می مانم. این شنبه ی موعود هم که هیچوقت نمی رسد.
نتایج آزمون وکالت هم آمد و خیالم راحت شد.
قبول نشدم!
میدانستم که قبول نمی شوم با این اوضاع درس خواندن و امتحان دادن. اما خوشحالم که رتبه ی قابل قبولی آورده ام . حالا می دانم وکالت آن غولی نیست که هم رشته ای هایم از آن ساخته بودند. فقط حیف که من و امثال من در این ماراتن وزنه به پایشان بسته شده. برای ما پیام نوری ها که از کلاس و استاد محروم بوده ایم خیلی سخت است با کسانی که در دانشگاه های دیگر درس خوانده اند رقابت کنیم. به جز این، موضوع تکراری سهمیه ها و کلاس های پرهزینه ی آمادگی وکالت هم هست که من از آن محرومم.
با تمام این حرف ها بعد از این آزمون به خودم ایمان آوردم. می توانم به خودم قول بدهم که با همین شرایط دشوار هم از سد این آزمون خواهم گذشت.
با وجود اینکه ماه آینده هم باید در کنکور ارشد شرکت کنم اما می دانم همانطور که تا امروز دل به درس نداده ام بعد از این هم نخواهم خواند. امسال سال من نیست. بهتر است کتابها را جمع کنم و به کارهای دیگرم برسم.
چند هفته ی گذشته کتاب خواندم ، فیلم دیدم، به دیدن دوستانم رفتم و خیلی زیاد خوابیدم.
روزهای خوبی بود. حسابی سرحال آمده ام.تنها کاری که انجام ندادم سر زدن به وبلاگم بود. دلیل این توقف چند ماهه این است که حالم خوب بود. آدم هم که حالش خوب باشد نمی رود وبلاگ بنویسد!
زندگی آرام و بر وفق مراد بود. هیچ حادثه ای آنقدر مرا متلاطم نکرد که نتوانم از خیر نوشتنش بگذرم.
از آن گذشته وقتی می بینم تمام دوستانم از زندگی می نالند و هرکس به روش خودش از زندگی و روزگارش شکایت دارد،"دیگه حالی به آدم می مونه ؟ نه والا!"
دلم می خواست همه را دور هم جمع کنم . مثل همان روز که با مینا و شیما و زهرا و مهناز توی باغ امین اسلامی نشستیم و دوساعنی گفتیم و خندیدیم. مثل ان روزها که دسته جمعی می رفتیم همایش فلان و کنگره ی بیسار.
من در روابط اجتماعی آدم خوش شانسی بوده ام.مخصوصا در پیدا کردن دوست. نزدیکترین دوستان من همه آدم هایی مصمم ، با اراده و پر انرژی بودند.
بودند؟
بودند!
برای منی که همیشه انگ افسردگی و بدبینی می خوردم شاکی بودن از روزگار عجیب نیست اما زهرا که مدام حرف از ناامیدی و پوچی و میل به خودکشی بزند معلوم است کار این دنیا خیلی خراب شده. همه می نالند از زندگی. شوکوفه ی پشت کنکوری که اول راه زندگی است. آمنه که به سن عقل و پختگی رسیده اما هنوز سر از کار این دنیا و مردمش درنیاورده. زهرایی که از بیشتر هم سن وسال های خودش جلوتر است. شیمایی که به اعتقاد خودش عارف و بی نیاز از دنیاست. حتی مینا که همیشه اینقدر روی اراده اش حساب می کرد و تخته سنگ های راهش را خاکروبه هم به حساب نمی آورد حالا...
شاید این جمله خیلی لوث شده باشد اما همیشه نباید توقع دلایل بزرگ برای خوشبختی داشت. بهانه های کوچک هم می توانند لذت بخش باشند.
زندگی همین است که هست! بهتر از این نمی شود. هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد. یک جایی باید کوتاه آمد. باید قدم در راهی گذاشت. باید کاری کرد که کار باشد. کاری که یک صفحه از دفتر خاطراتت را سیاه کند. کاری که بتوانی در موردش حرف بزنی.
وقتی وارد انجمن های سیاسی دانشگاه شدم، وقتی عضو انجمن داستان شدم،وقتی با بهروز آشنا شدم و خیلی مواقع دیگر همه مرا برحذر داشتند از عواقب کارهایم اما من اعتقاد داشتم هر اتفاقی بیفتد بهتر از سکون و درجازدن است. و امروز هم از هیچکدام از کارهایی که در زندگی انجام داده ام پشیمان نیستم. همه ی آنها لازم بود تا زندگی من رنگ بگیرد و پایم به لبه پرتگاه نرسد. چرا که اگر می رسید برای من خودکشی فقط حرف نبود. همیشه مرد عمل بوده ام.
حرف زیاد دارم. خیلی زیاد. می گذارم برای فرصت های بعدی.
فقط اینکه "خاطره" به موضوعات وبلاگم اضافه خواهد شد برای دل خودم و آنها که باهم خاطرات مشترک داریم. چه کنیم؟ پیر شدیم.
+خواب نوشت:دیشب خودم رو تو چادر سفید در حال عبادت دیدم در حالیکه تو خواب داشتم اعتراف می کردم که پشیمونم از این چند سال بی اعتقادی و بی دینی.
صبح که بیدار شدم به مامان گفتم: می خوام یه اعتراف بکنم.
سراپا گوش شد.
گفتم: اعتراف می کنم که به این حرف قدیمی ها اعتقاد پیدا کردم که خواب زن چپه!!