فقیر یا گدا؟

تا به حال به این فکر کرده اید که فقیر و گدا چه فرقی باهم دارند؟اصلا فرقی دارند؟ مادرم همیشه برای احترام به گداهای محترم انها را فقیر صدا می زند.

گرچه من هیچ دلم نمی آید گدایی را از خود برانم اما براستی که آنها شایسته ی احترام نیستند. هربار که گدایی در مغازه را باز می کند یا توی خیابان راهم را می بندد فوری دنبال کثیفترین و پاره ترین پولهایم می گردم که دست از سرم بردارند و شرشان را کم کنند. هیچ دلم به حالشان نمی سوزد. گاهی حتی از دیدن گریه های نمایشی شان حالم به هم می خورد.

اگر روزی از گرسنگی در حال مرگ باشم ترجیح می دهم دزدی کنم تا گدایی.

 

زمستان در پیش است. فقیر زیاد داریم. موقع خریدن پالتوهای گرانقیمت به فکر آنها که فقیرند و نه گدا هم باشیم.

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

وضعیت سفید

آخیییش!

بالاخره تموم شد.

برگشتم سر کارم. اومدم تو منطقه ی امن خودم. دور از هیاهو و بزن و بکوب و حرف و حدیث و خاله زنک بازی دوباره مشغول ثبت کتابهای جدیدم. چند تا کتاب خوب هم بینشون هست که بعید می دونم به این زودی فرصت خوندن پیدا کنم.

هفته ی گذشته هیجان زیادی از سر گذروندم. تمام مراسم من از خاستگاری تا جشن یک هفته هم طول نکشید و من تونستم علاوه بر ایفای نقش عروس نیمی از وظایفی رو هم که باید دیگران انجام میدادن تو سه روز انجام بدم. کار بزرگی کردم. مبارزه ی شیرینی بود. الان وضعیت سفید شده. برگشتم به روزمرگی هام. دلم براشون تنگ شده بود. برای اینکه هر روز صبح ساعت ۹ در مغازه رو باز کنم و اول از همه وبلاگ خودم و بقیه بچه هارو چک کنم و بعد صبحانه بخورم و بعد...

دلم می خواد یکی ازم بپرسه: چه احساسی داری که متاهل شدی؟ منم بهش جواب بدم: هیچ حسی! اصلا انگار نه انگار که یه چیزی فرق کرده. هنوز همون الهه ام. نه شاخ در آوردم نه دم. نه کم شدم نه زیاد. نه خوب شدم نه بد.

به جز یه کوچولو که ظاهرم فرق کرده دیگه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و امیدوارم نیفته.

دوست ندارم ازدواج باعث بشه الهه تبدیل به کس دیگه ای بشه. خاله زنک و سطحی بشه. از آرمانهاش دور بیفته. ارزوهاشو خاک کنه. اراده اش سست بشه.

وای خدای من!

هرگز اجازه نمیدم چنین چیزی پیش بیاد.

 

این پست رو نوشتم به یک بهانه.

اینکه از خیلی ها تشکر کنم. از مینا و زهرا و شیما که به نوبت به جای من اومدن کتابفروشی که چراغ کلیدر خاموش نشه و مهناز عزیز که خیلی به فکرم بود.

تو این چند روز من و همسرم بهروز واقعا شرمنده ی محبت همشون شدیم. اگه بچه ها نبودن اینقدر بهمون خوش نمی گذشت.

یه عذرخواهی هم به همشون بدهکارم برای پنهانکاریم و اینکه یهویی خبر ازدواجمونو بهشون دادیم و تقریبا همه رو شوکه کردیم.

از همه ی دوستان دنیای مجازی هم بخاطر تبریک هاشون ممنونم.

و البته یه تشکر ویژه هم دوباره از مینا که تخصص داره تو درآوردن اشک ملت.

مرسی مینا جان به خاطر پست خاطره انگیز و قشنگت.

 

بزرگترین تشکر...

خدایا! ممنونم بخاطر اینکه همه چیز خوب برگزار شد.

میدونم کار تو بود.

 

واقعه دوم

۴ واقعه مهم در زندگی وجود دارد که باید در شناسنامه به ثبتشان رساند.

تولد

ازدواج

طلاق

مرگ.

 

این روزها مشغول ثبت دومی هستم.

ادای دین

این پست ادای دین است . نه به شخص خاصی. ادای دین به تمام آنها که مدتی است فراموش کرده ام دردشان را فریاد بزنم.

آنها که مظلومیتشان باعث شد مشاوره ی حقوقی یک شرکت را رها کنم تا سهمی در تضییع حقوقشان نداشته باشم.

و ادای دین به الهه شادی ای که روزگاری فقط درد امروز خودش را نداشت .

مرز پرگهرباز هم ...

 اما هنوز هست و امیدوارم بماناد

www.javid-iran4.blogfa.com

مرزپرگهر تنها جایی است که مرا یاد دوران پر مبارزه و تلاش دانشجویی می اندازد. متاسفم برای آنها که ...

 

 

 

تابلوی کائنات من

 

شهر من

خانه من

سرگرمی من

عشق من

 

***

چند هفته قبل که فیلم "گشت ارشاد" رامی دیدم و تابلوی کائنات پولاد کیمیایی را، یاد خودم افتادم و تابلوی خودم و آرزوهای خودم.

مهمترینش همین ها بود. همیشه آرزوی مهاجرت به کانادا، زندگی در یک خانه ی دوبلکس، داشتن پیانو و یک دوربین عکاسی حرفه ای را داشتم. چیزهای دیگری هم بودند که اضافه و کم شدند اما اینها همیشه پای ثابت تابلوی من بودند و خواهند بود.

تا الان به هیچکدام نرسیده ام. حتی نزدیک هم نشده ام اما همچنان امیدوارم.

علم بهتر است یا دانشگاه؟!

فکر میکنم همه ی ما روزگاری انشای معروف علم بهتر است یا ثروت را نوشته ایم. این موضوع از فرط کلیشه شدن حتی بار طنز هم ندارد و آنقدر دستمالی شده که هرگزقصدم انشا نوشتن درمورد آن نیست.

چند روز قبل پسر جوانی وارد مغازه شد و با کلی خجالت پرسی: شما اینجا نیرواحتیاج ندارید؟

لبخند زدم که خجالتش بریزد و گفتم: نه باور کن من خودم هم اینجا زیادی ام.

سر دردلش باز شد و گفت که لیسانس فیزیک دارد و بیکار است و از دانشگاه رفتنش احساس ندامت می کرد. گفت: به جز مسایل کاری که هیچ فایده ای برام نداشته  به علم من هم چیزی اضافه نشده که دلم خوش باشه.

درکش می کنم. چون هم درد هستیم. من هم از همان ادم هایی هستم که درسهای دانشگاه چیزی به من اضافه نکرده است.

چند روز پیش به یکی از دوستان می گفتم که در طی 16سال تحصیلم هیچوقت از بازیگوشی ام بخاطر درس کم نکردم و اصلا هم از درس نخواندنم پشیمان نیستم. من درس های اصلی را از انجمن ها و جمع های دانشجویی آموختم. در برخورد با مردم فهمیدم روانشناسی و جامعه شناسی یعنی چه؟ با شرکت در فعالیت های سیاسی دانشجویی متوجه شدم سیاست چیست و چرا پدرو مادر ندارد.

با درد، شک کردم و با شک، درگیر افکار فلسفی شدم. خواندم و نوشتم. بگذریم از اینکه به هیچ جا نرسیدم و این 3سال اخیر برای من فقط  حکم سقوط داشت. اما این روزها ایمان آورده ام به اینکه دانشگاه رفتن به قصد تحصیل علم ،کار عبثی است.

بز زنگوله پا

ادامه مطلب یک ایمیل بامزه بود که صبح برام اومده. خوندنش خالی از لطف نیست.

 

 

ادامه نوشته

آخرین غلط زندگی

وقتی طرح داستانی به ذهنم می رسد چند هفته و گاهی چند ماه طول می کشد تا بنویسمش. اما این داستان خیلی سریع نوشته شد. فقط یک نصف روز درگیرش بودم و هنوز حتی اسم مناسبی برایش پیدانکرده ام.

دوستان نویسنده ام از این کار من خیلی خوششان نیامد. اما خودم عجیب دوستش دارم.

 

بهانه ی نوشتن این داستان یک جمله بود که گوینده اش را به خاطر ندارم.

"اگر دوباره جوان می شدم، تمام اشتباهاتم را تکرار می کردم. اما کمی زودتر."

 

 

ادامه نوشته

زوربای یونانی

"... تو می گفتی می خواهی مردم را روشن کنی و چشم و گوششان را باز کنی.بسیار خوبُ بفرما و چشم و گوش عمو آناگنوستی را باز کن. تو به چشم خودت دیدی که زنش در حضور او چگونه رفتار می کرد و چگونه مثل سگی که برای صاحبش روی دم می نشیند و گوشش به فرمان های او بود؟ حالا تو برو به آنها بگو که این ظالمانه است آدم مشغول خوردن یک تکه گوشت خوکی باشد که خود آن خوک زنده زنده جلو چشمش غر بزند و یا اینکه زن از نظر حقوق با مرد مساوی است و یا این دیوانگی محض است که آدمی که خودش دارد از گرسنگی می میرد شکر خدایی را بکند که همه چیز دارد! این عمو آناگنوستی بدبخت از این تعلیمات بی معنی تو چه سودی خواهد برد؟ تو به جز اینکه برای او دردسر درست کنی کاری نخواهی کرد و مگر چه چیز عاید ننه آناگنوستی خواهد شد؟ تازه اول دعواهای خانوادگی  خواهد بود. مرغ می خواهد خروس شود و آن وقت در خانواده همه به جان هم خواهند افتاد. ارباب بالاغیرتا مردم را راحت بگذار و چشم و گوششان را باز مکن. تو اگر چشم و گوش آنها را باز کنی آنها به جز بدبختی خود چه خواهند دید؟ بنابراین آنها را با رویاهای خودشان آسوده بگذار!

 

زوبا لحظه ای ساکت ماند و سرخود را خاراند. در فکر بود. بالاخره به حرف آمد:

-مگر اینکه...

-مگر اینکه چه؟بگو

-مگر اینکه وقتی چشمشان را باز کردی دنیایی بهتر از دنیای تاریک فعلی که اکنون در آن زندگی می کنند به ایشان نشان بدهی. تو چنین دنیایی داری؟"

 

این قسمتی از رمان "زوربای یونانی" از "نیکوس کازانتزاکیس"با ترجمه"محمد قاضی"بود.

بر اساس این داستان فیلمی هم ساخته شد به همین نام با بازی "آنتونی کوئین".

داستان معرکه ایست. امکان ندارد با خواندن آن احساس نشاط و شادابی نکنید.

 

                                                  **********

اینم از آهنگ های مورد علاقه منه که وقتی حالم گرفته است گوش میدم که سرحال بیام.

                                   

                                          دیدی داری-سینا حجازی

ادامه مطلب فقط برای خودم:

ادامه نوشته