آخیییش!
بالاخره تموم شد.
برگشتم سر کارم. اومدم تو منطقه ی امن خودم. دور از هیاهو و بزن و بکوب و حرف و حدیث و خاله زنک بازی دوباره مشغول ثبت کتابهای جدیدم. چند تا کتاب خوب هم بینشون هست که بعید می دونم به این زودی فرصت خوندن پیدا کنم.
هفته ی گذشته هیجان زیادی از سر گذروندم. تمام مراسم من از خاستگاری تا جشن یک هفته هم طول نکشید و من تونستم علاوه بر ایفای نقش عروس نیمی از وظایفی رو هم که باید دیگران انجام میدادن تو سه روز انجام بدم. کار بزرگی کردم. مبارزه ی شیرینی بود. الان وضعیت سفید شده. برگشتم به روزمرگی هام. دلم براشون تنگ شده بود. برای اینکه هر روز صبح ساعت ۹ در مغازه رو باز کنم و اول از همه وبلاگ خودم و بقیه بچه هارو چک کنم و بعد صبحانه بخورم و بعد...
دلم می خواد یکی ازم بپرسه: چه احساسی داری که متاهل شدی؟ منم بهش جواب بدم: هیچ حسی! اصلا انگار نه انگار که یه چیزی فرق کرده. هنوز همون الهه ام. نه شاخ در آوردم نه دم. نه کم شدم نه زیاد. نه خوب شدم نه بد.
به جز یه کوچولو که ظاهرم فرق کرده دیگه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و امیدوارم نیفته.
دوست ندارم ازدواج باعث بشه الهه تبدیل به کس دیگه ای بشه. خاله زنک و سطحی بشه. از آرمانهاش دور بیفته. ارزوهاشو خاک کنه. اراده اش سست بشه.
وای خدای من!
هرگز اجازه نمیدم چنین چیزی پیش بیاد.
این پست رو نوشتم به یک بهانه.
اینکه از خیلی ها تشکر کنم. از مینا و زهرا و شیما که به نوبت به جای من اومدن کتابفروشی که چراغ کلیدر خاموش نشه و مهناز عزیز که خیلی به فکرم بود.
تو این چند روز من و همسرم بهروز واقعا شرمنده ی محبت همشون شدیم. اگه بچه ها نبودن اینقدر بهمون خوش نمی گذشت.
یه عذرخواهی هم به همشون بدهکارم برای پنهانکاریم و اینکه یهویی خبر ازدواجمونو بهشون دادیم و تقریبا همه رو شوکه کردیم.
از همه ی دوستان دنیای مجازی هم بخاطر تبریک هاشون ممنونم.
و البته یه تشکر ویژه هم دوباره از مینا که تخصص داره تو درآوردن اشک ملت.
مرسی مینا جان به خاطر پست خاطره انگیز و قشنگت.
بزرگترین تشکر...
خدایا! ممنونم بخاطر اینکه همه چیز خوب برگزار شد.
میدونم کار تو بود.