کشش ها

 

کشش ها/ دیدیه ون کولارت/ حسین سلیمانی نژاد/ نشر چشمه

کشش ها از آن داستانهاست که نباید سعی کرد پایانش را پیش بینی کرد. ۳ داستان پر رمز و راز که خط اتصال کمرنگی آنها را به هم پیوند داده. این کتاب مرا یاد فیلم های گونزالس ایناریتو انداخت."عشق سگی" و "۲۱گرم". و البته قسمتی ار آن هم بسیار شبیه "مالنا" بود.

پایان هر داستان هم به شدت غافلگیر کننده بود. بخصوص داستان سوم و ختم ماجرا.

اصلا روا نیست داستان را لو بدهم. فقط یک پیشنهاد: تا پایان کتاب صبر کنید و بعد درمورد آن قضاوت کنید.

 

"...من هم معشوقه ی نازی ها رو برهنه کردم و تو روستا چرخوندم. سپر بلایی که مامور پاک کردن گناه های ما بود...هیچ چیز مسری تر از جنون جمعیت نیست. رستگاری جمعی با زیرپا گذاشتن کورکورانه وجدان...امروز دیگه روستایی وجود نداره. هرکسی با بار شرمساریش از اینجا رفته-یا با بار وجدانش- اما این گذشته رو درست نمی کنه. عواقبش رو تغییر نمیده."

                                                                   از متن کتاب. صفحه ی آخر

ناموس + پرست

یه دیالوگ قشنگ تو فیلم "پوپک و مش ماشالا" هست. وقتی فرهاد آئیش می خواد مهناز افشار رو همراهی کنه و میگه: ما ناموس پرستیم. افشار می پرسه: ناموس پرست یعنی چی؟

امین حیایی جواب میده: یعنی شما ناموس ، ایشون پرست!!!

 و اما...

چند شب قبل سریال " زمانه". خانم وکیل برادرشو صدا می زنه و میگه: من و بهزاد می خوایم ازدواج کنیم. برادر محترم هم خیلی ریلکس و اروپایی (شاید هم امریکایی صحنه دار!) میگه: باشه اما میدونی داری چیکار می کنی؟نگرانتم.

انگاری خواهرش داره میگه می خوام برم تو بالکن رخت ها رو پهن کنم!(یعنی در این حد بی خیال؟)

 

بعد از این قسمت سریال طبق معمول بحث غیرت و ناموس پرستی راه افتاد تو خونه.

بابا و بهروز اعتقاد داشتن اگه زنی دست از پا خطا کنه باید سرشو برید و گذاشت رو سینه اش. (تصور کنید با چه آدم های انسان دوست و منطقی و دل رحمی دارم زندگی می کنم!) و بعد کلی داستان از آدم هایی که می شناختن و بخاطر قضیه ی ناموسی خواهر هاشونو کشته بودند تعریف کردند.

به اینجا که رسید دیگه ساکت شدم.

چی میشه گفت؟

بهروز میگه: یه مرد هرتلاشی که تو زندگیش می کنه واسه حفظ ناموسشه. نمیتونه راحت بگذره از کنار این مسائل.

به خودم میگم چطور میشه که آدم ها فکر می کنن مالک کس دیگه ای هستن؟ چطور وقتی کسی ماشینشونو می دزده اگه پیداش کنن نمیرن روش بنزین بریزن و آتیشش بزنن اما درمورد خواهر و دخترشون این کار رو افتخار می دونن؟

هر سال چند نفر به خاطر این مسائل گناهکار و بی گناه کشته میشن؟

چرا یه مرد میتونه بینهایت رابطه ی نامشروع داشته باشه و انواع خلاف رو انجام بده و به زندگیش ادامه بده. اما یک زن اگه عاشق بشه باید سرشو ببرن؟

هر کاری می کنم که این طور اعتقادات و این مردها رو درک کنم نمی تونم.

نمیدونم مشکل از درک پایین منه یا ...

 

مرثیه ای بر آنچه گذشت

یکی از خصوصیات مزخرف آدمیزاد این است که همیشه حسرت نداشته هایش را می خورد تا جایی که لذتی از داشته هایش نمی برد. در مورد من که اینطور است.

بچه بودم آرزو می کردم زودتر بزرگ شوم

حالا...

کاش برگردم به کودکی!

دانش آموز بودم :کاش زودتر مدرسه ی لعنتی تمام شود و بروم دانشگاه و خلاص شوم از این همه مقررات و حکومت نظامی.

دانشجو شدم...

کی پاس شود این ۱۳۸واحد لعنتی و دیگر درسی نباشد

فارغ التحصیل شدم...

دلم تنگ شده برای امتحانات. دارم دق می کنم از بیکاری. کاش کاری داشتم که مناسب روحیه ام بود. پول اصلا مهم نیست.

رفتم سرکار...

کار که برای آدم همدم نمی شود. این هم شد زندگی بی هدف بروی سرکار و بی هدف برگردی و پولی هم دستت را نگیرد...

ازدواج کردم...

تاهل پر و بال آدم را می بندد. دلم تنگ شده برای روزهای بی دغدغه ی مدرسه. برای امتحانات دانشگاه. برای خوابیدن تا لنگ ظهر. برای نگاه کردن روزی ۱۲قسمت سریال و چند فیلم سینمایی. برای خواندن رمان های تاریخی ۸۰۰صفحه ای و شعرهای سهراب و فروغ و حفظ کردن غزل های حافظ و وب گردی های حقوقی و سیاسی. برای کلاس زبان و بستنی خوردن توی خیابان دارایی با زهرا و قهقهه زدن به ترک دیوار. برای کافه ترافیک و شیرموز و بستنی مخصوص و ساندویچ. برای باغ امین اسلامی...

آه! باغ امین اسلامی...

یادش بخیر آن روز که طبق معمول شیما سر کارمان گذاشت و دعوتمان کرد به تئاتری که اجرا نشد و بهانه ای شد که با مهناز و مینا و زهرا و شیما یک ساعتی بنشینیم توی باغ و بگوییم و بخندیم.

اساسا! ما که دور هم جمع باشیم حرف جدی بینمان رد و بدل نمی شود. مخصوصا وقتی زهرا باشد نمی گذارد کسی توی فکر برود بس که حرف های خنده دار می زند.

دلم برای باغ زیبایم تنگ شده.

نمی دانم چرا پا نمی دهد باز با زهرا بنشینیم زیر درخت بید مجنونش و هله هوله بخوریم . روی نیمکت ها با مینا برای آینده و کنکور نقشه بکشیم. با شیما کنار عمارت بنشینیم و چشم هایمان را ببندیم و برگردیم به دویست سال پیش و صدای اسب و کالسکه و دیگ و دیگچه و نوکر و کلفت ها و ارباب و ...بپیچد توی گوشمان.

نه!

تمام شد!

آن روزها گذشت و فصل تازه ای شروع شده. فصلی که فکر کردن به خاطرات گذشته بدجور ناخوشایندش می کند. هرچند لطفش کمتر از آن روزها نیست اما من لعنتی عادت دارم زندگی را به خودم سخت بگیرم.

لعنت به من!

جیرجیرک

 جیرجیرک/احمد غلامی/نشر چشمه/چ اول زمستان۱۳۹۰/چ دوم بهار۱۳۹۱/۶۸ص رقعی/۲۲۰۰تومان

 

"پایان هرچیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند،نمی فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد. پدر من مرگ را به بدترین شکلش تجربه کرد. روی نرده های سالن فوتسال نشسته بود که توپ خورد به سرش ، سرش به دیوارخورد و روی زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. خوردن توپ توی سر پدرم در زندگی اش معنایی کاملا سمبولیک داشت. معنایی که همه آن را درک کردند، حتی لمپن ترین تماشاگران فوتبال که زندگی شان تخمه آفتابگردان است و فحش و عربده. آنها نتوانستند این معنای سمبولیک را بیان کنند، اما در کلامی ناگفته فهمیدند این توپ به کاخ رویاهای پدرم اصابت کرده و همه ی آن چیزهایی که سال ها ساخته، ناگهان ویران شده است. ..."

 

آغاز جذاب رمان کوتاه"جیرجیرک" بود که مرا به خواندن ادامه اش واداشت. "جیرجیرک" از آن داستانهاست که دوباره خواندنش می ارزد و بازیهای قلم نویسنده را بیشتر آشکار می کند.

بازی با کلمات، مثل "توپ" (توپ جنگی و توپ فوتبال) و عقب و جلو رفتن در زمان از کودکی تا بزرگسالی و ادغام خاطرات فوتبال و جنگ و زندان سیاسی برای من یکی که خیلی جالب بود و از خواندن آن لذت بردم.