میدونم. اینطوری چپ چپ نگام نکن. میدونم وبلاگ دارم. حالا چون مطلب کوچیک ها رو میزارم اینستاگرام دلیل نمیشه حسودی کنی. هرچی هم تو اون پیج بزارم انگشت کوچیکه درددلهایی که با تو کرده ام نمیشه.

میدونم دیر به دیر میام. آخه این روزها حرفهام کم شده. یا بهتره بگم خیلی تکراری شده.

دوست دارم قلم برگرده به روزهای اوجش. اما نمیشه. آخه الهه شادی هم خیلی وقته افول کرده. باید اسمشو عوض کنه بزاره الهه ی ...

الهه ی...

الهه ی...

نمیدونم چی.

شایدم اصلا مشکل همین الهه است. مثلا اگه همونطور که بچگیهام آرزو داشتم اسمم ندا بود مشکل حل می شد.

ندا شادی!

نه اینم یه جورایی آزار دهنده است.

اسمم رو اگه عوض کنم شاید بزارم "جستجوگر".

جستجوگر شادی

این یکی بهتره.

اونوقت دوستام صدام می زدن "جو"!

خلاصه که نه قلم، قلمه و نه الهه الهه است. پس توقعتو بیار پایین و برا ما طاقچه بالا نزار.

***

تو این ده دوازده روز بیکاری حوصله ام بیشتر از روزهایی که تو دفتر بودم سر نرفته. کنار اومدن با تنهایی تو خونه زیاد سخت نیست. مخصوصا وقتی ادبیات بخونی و فیلم ببینی و بنویسی. چه بسا وقت کم هم بیاری. برای من که اینطوریه.

دلم هوای بیرون رفتن نداره. دلم برای خیابونها و منظره های تکراریش تنگ نمیشه. امیدوارم این حال خوش و این بی غمی بر دوام باشه.