دوئل


.

خیلی وقت بود که داستان ننوشته بودم. دلم می خواست خوانندگان داستان هایم بیشتر از بقیه مطالبم باشند. اگر روزی بخواهم کتابی چاپ کنم قبلش مطمئن خواهم شد چند نفری دوستش خواهند داشت. حالا هیچ مطمئن نیستم.


"دوئل"

 

مرد قدم هایش را تندتر کرد.چند دقیقه ای بود که حس می کرد قدم هایی با آهنگ قدم های او ریتم می گیرد. جرئت نکرد برگردد تا اگر شکی در سر شکارچی بود تبدیل به یقین شود. می دانست چند روز قبل حکم تیرش هم امضا شده است. ضرباهنگ پوتین ها قطع نمی شد. از میان صدای نمکی و پسربچه هایی که مشغول برف بازی بودند هم می شد شنید. قدم هایی که گویی بر قلب او فرود می آمد و دلهره به جانش می انداخت. دست برد توی جیب و ضامن دار کوچکش را لمس کرد. سلاح کوچک و یخ زده ی مرد در برابر آتش تند و تیز گلوله ی شکارچی آنقدر نبود که به او قوت قلب بدهد. گرچه بارها در این مبارزه پیروز از میدان بیرون آمده بود اما این بار به دست های از سرما کرخت شده اش چندان اعتماد نداشت.

نرسیده به پیچ کوچه از این دوئل منصرف شد و به محض اینکه پایش را داخل کوچه فرعی گذاشت شروع به دویدن کرد. صدایی از پشت سر نمی آمد. پا به خیابان اصلی که گذاشت جرئت کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت. هیچ کس نبود. حتی یک سایه.حتما اشتباهی شده. شاید کسی در تعقیبش نبوده. شاید از این همه ترس و ناامنی دچار توهم شده. شاید...

از عرض خیابان گذشت و به محل قرار رسید. رفت سمت مرد لبوفروش که گاری اش پشت ازدحام مردم دیده نمی شد. مرد چاقی که در این سرما خودش هم بی شباهت به لبو های توی بساطش نبود. از آن آده های همیشه شاکی که به محض پیداکردن دو گوش سالم شروع به وراجی می کنند. اما مرد زبان گرم و حرف های تند و تیز او را دوست داشت. چند سکه ی یخ زده از کنار ضامن دار بیرون کشید و یکی را گذاشت کف دست مرد چاق و به عادت همیشگی گفت: "یکی بزار، بقیه شم مال خودت".

مردچاق بزرگترین لبوی بساطش را انتخاب کرد و گذاشت توی ظرف.

مرد هنوز خیالش از بابت قدم ها راحت نشده بود که ناگهان قیل و قال مشتری ها و رهگذران با صدای شلیک گلوله ای خاموش شد.

گلوله ی دوم که شلیک شد مرد بر زمین افتاد و بلافاصله چند مرد مسلح اطرافش را محاصره کردند و مردم را تاراندند. لبوفروش با دهان باز به جسد خیره شده بود. خواست نزدیکتر برود اما مردان مسلح مانعش شدند. اشاره ای به لبویی که روی سفیدی برف سرخی اش بدجور به چشم می آمد، کرد و گفت: "پولشو حساب نکرده". و بعد نگاهش را چرخاند روی سکه هایی که از دست مرد رها شده بود و غرق خون بود. یکی از مردان کنار رفت و لبو فروش مشغول جمع کردن سکه ها شد. کمی آنطرفتر آنها را در برف غلتاند تا از خون پاک شدند و بعد هن هن کنان بساطش را جمع کرد و دور شد.

 

                                                                                                                  16/11/92

الهه دبیرکل سازمان ملل می شود


یادش یخیر!

زمانی قصد داشتم دبیرکل سازمان ملل باشم.

از همان ترم اول دانشگاه عاشق حقوق بین الملل شدم. یکی از کوچکترین دلایلش استاد محبوبم "آقای جعفری" ،استاد حقوق بین الملل بود که حضور 2 روزه اش در دانشگاه پیام نور و اختصاصا کلاس ما برای من متنفر از حقوق حکم معجزه داشت که 6 ترم بعدی را با لذت بگذرانم.

از همان ترم اول سودای ادامه تحصیل در این رشته را داشتم و فکر می کردم روزی دبیرکل سازمان ملل خواهم شد.

روزی که پوسترهای تبلیغاتی شورای رفاهی دانشگاه را که من جوانترین کاندیدش بودم به دیوار نصب می کردم یکی دیگر از اساتید حقوق بین الملل که از معدود آدم های روشن و تحصیلکرده ی دانشگاه بود برایم آرزوی موفقیت کرد و گفت: امروز شورای دانشگاه ، در آینده هم تو مجلس ببینیمتون.

گفتم : مجلس چیه؟ من می خوام دبیرکل سازمان ملل بشم.

گفت : ما هم ترم اول می خواستیم دبیر کل بشیم، ترم دوم قاضی دیوان بین المللی دادگستری، ترم سوم رییس جمهور ، ترم چهارم نماینده مجلس... ترم آخرم دنبال کار می گشتیم و پیدا نمی کردیم.

آه که آن روزها چقدر از خودراضی و بلندپرواز بودم که فکر می کردم من مثل او نخواهم شد.

بخصوص که در همان انتخابات در کمال ناباوری همگان رای دوم دانشگاه را آوردم و اعتماد به نفسم چسبید به سقف! بالاخره جایی پیدا کرده بودم که با اطلاعات سیاسی و دینی و روانشناسانه و جامعه شناسانه ی اندکی که داشتم عرض اندامی بکنم . بچه های دانشگاه و دوستان هم که مدام تعریف به خیکمان می بستند و آینده مرا خیلی درخشان می دیدند. پربیراه نیست اگر بگویم آن روزها واقعا محبوب بودم و همه به موفقیتم ایمان داشتند.

یاد ان روزها که می افتم تعجب می کنم آن همه خوش بینی به جایی ختم نشد. لااقل هنوز که نشده.

مسئولیت خودم را در عقب افتادن از زندگی انکار نمی کنم. آنجا که حس کردم نمی توانم به اوج قله برسم تلاشم را صرف سقوط کردم فقط به این دلیل که نمی خواستم معمولی باشم. اگر این تفکر نبود حالا...

 

 

من و پریسا با هم کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردیم.

من ، پنهانی و دور از چشم خانواده درس می خواندم و سرجلسه کنکور هم به جای استرس قبول نشدن این نگرانی همراهم بود که: " اگه بابا بفهمه؟"

پریسا ، با برنامه ریزی و کلاس آمادگی و کتاب و تست و جزوه و تشویق و حمایت خانواده امتحان داد.

هر دو مجاز شدیم با رتبه هایی نزدیک به هم.

روزی که نتایج اعلام شد پریسا برایم تعریف کرد که پدرش از او عذرخواهی کرده بخاطر اینکه جانباز و شهید نیست تا دخترش بتواند با سهمیه، دانشگاه برود و بعد هم که دانشگاه گیلان واحد بین الملل با شهریه های گزاف قبول شد لحظه ای در راهی کردن فرزندش درنگ نکرد.

و اما من...

بعد از کلی سبک سنگین کردن و تردید راجع به اینکه" آیا بگم؟آیا نگم؟" تصمیم گرفتم این مسئله را عنوان کنم تا خانواده کمی به من افتخار کنند. کاش هیچوقت نمی گفتم. چشمتان روز بد نبیند چنان شوک عظیمی به پدر گرامی وارد شد که تو گویی تشت رسوایی دخترش از بام افتاده.

پیام نور رفتن من با رتبه ی خوبی که آورده بودم نتیجه ی تعصب کور پدری بود که نمی خواست دخترش حتی یک روز دور از چشمش باشد و اینکه من جرئت کرده بودم به دانشگاهی خارج از شهر فکر کنم گستاخی بزرگی بود.

بعد از آن حتی به شرکت در کنکور فکر نکردم تا باعث آزار روح و روان خودم و تکدر خاطر والدینم نشوم.

چند هفته قبل بعد از 3 سال پریسا را دیدم و چند ساعتی با هم بودیم. فوق لیسانسش را با معدل عالی گرفته بود و چند مقاله بین المللی نوشته که برای ارائه ی آنها به دانشگاه آکسفورد دعوت شده بود و تاسف می خورد که نتوانسته به موقع خودش را به آنجا برساند. خیلی خیلی خوشحال شدم و به او افتخار کردم اما از طرفی مایه ی تعجب من هم شد.

با هم رفتیم دانشگاه پیام نور تا پریسا فرم درخواست تدریس پر کند. مدارک را که بردیم دبیرخانه،"خانم محیطی" کتابدار سابق دانشگاه را آنجا دیدم. خوش و بشی کردیم و گلایه کرد که چرا مدتهاست به آنجا سری نزده ام و بعد رو کرد به پریسا و گفت:" شما هم تو این دانشگاه بودی؟ پس چرا من هیچوقت ندیدمت؟"

این مواقع است که آه از نهاد آدم بلند می شود. پریسا و بقیه ی دوستان هم رشته ای من هیچکدام هیچوقت فکر مطالعه و تحقیق به سرشان نمی زد و هرگز حضور فعالی در دانشگاه نداشتند. درست برعکس من که کرم کتاب بودم و سر کلاس پرحرف و پرتحرک. خودبزرگ بینی نیست اگر بگویم حداقل توی دانشگاه خیلی خیلی بهتر از او عمل می کردم. پتانسیلی را که من برای موفقیت داشتم هیچکس انکار نمی کرد جز پدر گرامی که هیچوقت به من ایمان نداشت و همان سال های دبیرستان هم معتقد و البته امیدوار بود که من گاوشناسی هم قبول نمی شوم!

همیشه نگران این بوده ام که مبادا پدر و مادرم از من ناراضی باشند و معتقدم که حقی به گردن فرزند هست که باید ادا کند، اما از طرف دیگر نمی توانم به این فکر نکنم آن کسی که بهترین سالهای نوجوانی و جوانی مرا تبدیل به کابوس کرد آیا هنوز هم حقی بر گردن من دارد؟

خوشحالم که ازدواج برخلاف آنچه که قبل ها فکر می کردم نقطه ی پایان و در حکم خودکشی نیست. حالا که همسفر و حامی بزرگی مثل همسرم را دارم انگار آتشی که این سالها زیر خاکستر مدفون بوده باز در حال شعله کشیدن است و به زندگی امیدوار شده ام. بعد از این عقب ماندنم از قافله بی شک از کم کاری خودم خواهد بود و یا مشکلات اجتناب ناپذیر زندگی که تقصیر هیچکس نیست.

 

این بود خاطره ی من!

+پ ن: امیدوارم هرگز کسی نفهمد چه حماقت هایی جهت سقوط به درک اسفل السافلین انجام داده ام  اما نشده که بشود. خوبی اش این بود که این نکته بر من ثابت شد که عرضه ی به فنا رفتن هم ندارم.