کتاب کتاب کتاب

"...متاسفانه روح مثل زخمی است که همیشه خون ریزی می کند و جز با مرگ التیام پیدا نمی کند..."

اریک امانوئل اشمیت

جمله ی بالا از کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم" نوشته ی اریک امانوئل اشمیت است. نویسنده ای که قبلا کتابهای خوبی مثل "خرده جنایت های زن و شوهری" و "عشق لرزه" اش را خوانده ام.

کتاب داستان پسرجوانی است که در کنار برادران دوقلوی زیبایش احساس افسردگی می کند و قصد خودکشی دارد که یک هنرمند مجسمه ساز به او پیشنهاد عجیبی می دهد. اینکه به جای خودکشی خودش را به او بسپارد تا تبدیل به یک اثر هنری شود...

 

 

"شبی عالی برای سفر به چین " نوشته ی " دیدیه ون کولارت" هم کتاب خوبی بود. یک داستان پرکشش که واقعا از خواندن آن لذت می برید اما مشکل من با این نوع کتابها پایان باز آنهاست.

 

و اما...

گل سرسبد تمام کتابهایی که در این چند ماه خوانده ام"برادران سیسترز".

برادران سیسترز نوشته ی "پاتریک دوویت" و ترجمه "پیمان خاکسار" یک داستان واقعی بود. از همان داستانها که مرا زیاد جذب خودش می کند و وقتی کتاب را دست می گیرم محال است تا پایان داستان نرسیده رهایش کنم و سراغ کار دیگری بروم.

این رمان یک وسترن خونبار و پر از خشونت است.خشونت و جنایتی که در بیشتر مواقع در لفاف طنز زنندگی در خور خودش را ندارد.این رمان برخلاف بیشتر رمانهای امروزی پرافت و خیز و هیجان انگیز است.

 

در ضمن خواندن ترجمه های "پیمان خاکسار " را هم به همه ی کسانی که روحیه شان به من نزدیک است توصیه می کنم. این مترجم سلیقه ی خوبی در انتخاب داستان دارد.

 

اتحادیه ابلهان

چند روز پیش کتابی خواندم به نام " اتحادیه ابلهان". نوشته ی "جان کندی تول" و ترجمه ی "پیمان خاکسار". انتشار این کتاب خود داستانی شنیدنی اشت.

جان کندی تول اتحادیه ابلهان را در سی سالگی نوشت. دو سال آن را برای ناشران زیادی فرستاد اما هیچکس حاضر به چاپ آن نشد. او در سی و دوسالگی خودکشی کرد و بعد از او مادرش بود که یازده سال وقتش را صرف چک و چانه زدن با ناشرینی بود که این کتاب را نمی خواستند. سرانجام بعد از یازده سال "اتحادیه ابلهان " در سال1981به چاپ رسید و همان سال برنده ی جایزه ی پولیتزر شد!

بیشتر منتقدان کتاب را یک شاهکار در زمینه ی رمان کمدی می دانند و البته من هم با آنها موافقم. به جز طنز کتاب که هرگز شما را کسل نمی کند فلسفه ی جالبی هم در داستان وجود دارد.

"ایگنیشس" قهرمان داستان شخصیتی همانند دن کیشوت دارد. یک مرتجع واقعی که قصد اصلاح جامعه را دارد. رویارویی او با جهانی که برایش قابل تحمل نیست ماجراهای جالبی می آفریند.

 

یکی از منتقدان می گوید: اتحادیه ی ابلهان همان ناشرانی بودند که این کتاب را چاپ نکردند.

 

 

****

گاهی اوقات احساسات و اتفاقات ناخوشایند زندگی بیشتر از هر محرکی انسان را به جلو می راند. انگیزه ای که تحقیر شدن در یک جمع به آدمی می دهد و آن خشم از خود و ندای درونی که می گوید:"آی! به خودت بیا!"  برای من همیشه بهترین محرک بوده است.

خیلی وقت است که این حس حقارت با من بود اما کم کم دارم به فکر می افتم طرحی نو در زندگی ام دراندازم. شاید خیلی هم نو نباشد. اما مدتی بود فراموششان کرده بودم.

امیدوارم تصمیمم روی بهتر شدن وبلاگم هم تاثیری داشته باشد. خیلی وقت است مطلب جالبی ننوشته ام.

 

 

کشش ها

 

کشش ها/ دیدیه ون کولارت/ حسین سلیمانی نژاد/ نشر چشمه

کشش ها از آن داستانهاست که نباید سعی کرد پایانش را پیش بینی کرد. ۳ داستان پر رمز و راز که خط اتصال کمرنگی آنها را به هم پیوند داده. این کتاب مرا یاد فیلم های گونزالس ایناریتو انداخت."عشق سگی" و "۲۱گرم". و البته قسمتی ار آن هم بسیار شبیه "مالنا" بود.

پایان هر داستان هم به شدت غافلگیر کننده بود. بخصوص داستان سوم و ختم ماجرا.

اصلا روا نیست داستان را لو بدهم. فقط یک پیشنهاد: تا پایان کتاب صبر کنید و بعد درمورد آن قضاوت کنید.

 

"...من هم معشوقه ی نازی ها رو برهنه کردم و تو روستا چرخوندم. سپر بلایی که مامور پاک کردن گناه های ما بود...هیچ چیز مسری تر از جنون جمعیت نیست. رستگاری جمعی با زیرپا گذاشتن کورکورانه وجدان...امروز دیگه روستایی وجود نداره. هرکسی با بار شرمساریش از اینجا رفته-یا با بار وجدانش- اما این گذشته رو درست نمی کنه. عواقبش رو تغییر نمیده."

                                                                   از متن کتاب. صفحه ی آخر

جیرجیرک

 جیرجیرک/احمد غلامی/نشر چشمه/چ اول زمستان۱۳۹۰/چ دوم بهار۱۳۹۱/۶۸ص رقعی/۲۲۰۰تومان

 

"پایان هرچیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند،نمی فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد. پدر من مرگ را به بدترین شکلش تجربه کرد. روی نرده های سالن فوتسال نشسته بود که توپ خورد به سرش ، سرش به دیوارخورد و روی زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. خوردن توپ توی سر پدرم در زندگی اش معنایی کاملا سمبولیک داشت. معنایی که همه آن را درک کردند، حتی لمپن ترین تماشاگران فوتبال که زندگی شان تخمه آفتابگردان است و فحش و عربده. آنها نتوانستند این معنای سمبولیک را بیان کنند، اما در کلامی ناگفته فهمیدند این توپ به کاخ رویاهای پدرم اصابت کرده و همه ی آن چیزهایی که سال ها ساخته، ناگهان ویران شده است. ..."

 

آغاز جذاب رمان کوتاه"جیرجیرک" بود که مرا به خواندن ادامه اش واداشت. "جیرجیرک" از آن داستانهاست که دوباره خواندنش می ارزد و بازیهای قلم نویسنده را بیشتر آشکار می کند.

بازی با کلمات، مثل "توپ" (توپ جنگی و توپ فوتبال) و عقب و جلو رفتن در زمان از کودکی تا بزرگسالی و ادغام خاطرات فوتبال و جنگ و زندان سیاسی برای من یکی که خیلی جالب بود و از خواندن آن لذت بردم.

 

 

خاطرات پس از مرگ براس کوباس

خاطرات پس از مرگ براس کوباس

( ماشادو د آسیس / عبدالله کوثری /انتشارات مروارید)

"...صراحت فضیلتی است که بیش از هرکس  برازنده ادم مرده است.در دوران حیات، چشمهای فضول افکار عمومی، تعارض منافع، جدال بی امان حرص و آز، آدم را ناچار می کند ژنده پاره های کهنه اش را مخفی کند، وصله ها و شکافها را از این و آن بپوشاند، و افشاگریهایی را که پیش وجدان خودش می کند، از عالم و آدم پنهان نگه دارد. بزرگترین امتیاز این کار وقتی معلوم می شود که آدم در عین فریب دادن دیگران خودش را هم فریب می دهد و به این ترتیب خودش را از شرمساری، که وضعیت بسیار عذاب آوری است و همچنین از ریاکاری که از معایب بسیار زشت است،معاف می کند. اما در عالم مرگ، چقدر چیزها متفاوت است، چقدر آدم آسوده است!چه آزادیی! چه شکوهی دارد که خرقه را دور می اندازی ، پیرهن پر زرق و برق را به مزبله پرت می کنی ، خودت را لایه لایه باز می کنی ، رنگ و بزک را میشویی، و رک و راست اعتراف می کنی که چه بودی و چه نتوانستی باشی.آخر، از همه چیز گذشته، نه همسایه ای داری، نه دوستی، نه دشمنی، نه آشنایی، نه غریبه ای ، نه مخاطبی، مطلقا هیچ. همین که پا به قلمرو مرگ می گذاری  نگاه نافذ و قضاوتگر افکار عمومی قدرتش را از دست می دهد. البته انکار نمی کنم که این نگاه گاهی اوقات به این طرف هم سر می کشد و داوری خودش را می کند، اما ما آدم های مرده، چندان اهمیتی به این داوری ها نمی دهیم. شما که زنده اید باور کنید، در این دنیا هیچ چیز به وسعت بی اعتنایی ما نیست."

 

نوشتن زندگی نامه معمولا دغدغه ی ذهن هرصاحب قلمی است. گاهی نویسنده دست به کار نوشتن اتوبیو گرافی می شود و گاه زندگی دیگری را دست مایه کار خود قرار می دهد.

بیوگرافی ها از آنجا که آغاز و پایان مشخص و روشنی دارند خواننده را اقناع کرده وموجب طیب خاطر او می شوند. در زندگی نامه ها معمولا با هیچ گره کوری مواجه نمی شویم اما اتوبیوگرافی ها همیشه یک فصل پایانی کم دارند و آن هم مرگ است.

اگر این مسئله را نقصی برای یک داستان تصور کنیم پس " خاطرات پس از مرگ براس کوباس" یک اتوبیوگرافی بی نقص است. چرا که در اولین سطور از داستان می خوانیم:

"من نویسنده ای فقید هستم.اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده.بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می نویسد."

این جمله در ابتدای داستان خواننده را متوجه این می کند که با اثر متفاوتی رو به روست. راوی داستان که مرده و حسابگری زنده ها را ندارد نیازی به دروغگویی و ریا و تظاهر نمی بیند و هرچه بر او و احساس و تفکراتش گذشته با زبانی ساده و طنزآمیز و گاه کنایه هایی ظریف بیان می کند.

خاطرات پس از مرگ  براس کوباس داستان یک زندگی فارغ از ماجراست. یک زندگی پر از اتفاقاتی که هرگز نیفتاده اند و کارهایی که انجام نشده اند.

ماشادو د آسیس به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران بزرگترین نویسنده امریکای لاتین است. و این کتاب شاید بهترین اثر این نویسنده باشد.

زوربای یونانی

"... تو می گفتی می خواهی مردم را روشن کنی و چشم و گوششان را باز کنی.بسیار خوبُ بفرما و چشم و گوش عمو آناگنوستی را باز کن. تو به چشم خودت دیدی که زنش در حضور او چگونه رفتار می کرد و چگونه مثل سگی که برای صاحبش روی دم می نشیند و گوشش به فرمان های او بود؟ حالا تو برو به آنها بگو که این ظالمانه است آدم مشغول خوردن یک تکه گوشت خوکی باشد که خود آن خوک زنده زنده جلو چشمش غر بزند و یا اینکه زن از نظر حقوق با مرد مساوی است و یا این دیوانگی محض است که آدمی که خودش دارد از گرسنگی می میرد شکر خدایی را بکند که همه چیز دارد! این عمو آناگنوستی بدبخت از این تعلیمات بی معنی تو چه سودی خواهد برد؟ تو به جز اینکه برای او دردسر درست کنی کاری نخواهی کرد و مگر چه چیز عاید ننه آناگنوستی خواهد شد؟ تازه اول دعواهای خانوادگی  خواهد بود. مرغ می خواهد خروس شود و آن وقت در خانواده همه به جان هم خواهند افتاد. ارباب بالاغیرتا مردم را راحت بگذار و چشم و گوششان را باز مکن. تو اگر چشم و گوش آنها را باز کنی آنها به جز بدبختی خود چه خواهند دید؟ بنابراین آنها را با رویاهای خودشان آسوده بگذار!

 

زوبا لحظه ای ساکت ماند و سرخود را خاراند. در فکر بود. بالاخره به حرف آمد:

-مگر اینکه...

-مگر اینکه چه؟بگو

-مگر اینکه وقتی چشمشان را باز کردی دنیایی بهتر از دنیای تاریک فعلی که اکنون در آن زندگی می کنند به ایشان نشان بدهی. تو چنین دنیایی داری؟"

 

این قسمتی از رمان "زوربای یونانی" از "نیکوس کازانتزاکیس"با ترجمه"محمد قاضی"بود.

بر اساس این داستان فیلمی هم ساخته شد به همین نام با بازی "آنتونی کوئین".

داستان معرکه ایست. امکان ندارد با خواندن آن احساس نشاط و شادابی نکنید.

 

                                                  **********

اینم از آهنگ های مورد علاقه منه که وقتی حالم گرفته است گوش میدم که سرحال بیام.

                                   

                                          دیدی داری-سینا حجازی

ادامه مطلب فقط برای خودم:

ادامه نوشته

معرفی کتاب

به  دوستی قول داده بودم لیستی از پرفروشترین کتابها را آماده کنم.خواستم کمی درمورشان توضیح بدهم اما به دلایلی امروز فقط اسم میبرم از چند کتاب و در فرصت مقتضی حتما راجع به تک تک آنها خواهم نوشت.

موضوعی که بیشتر مورد علاقه ام است ،داستان: بین کتابهای جدیدتر کارهای مصطفی مستور و رضا امیرخانی طرفدار زیاد دارد. پرفروشترین کتاب این اواخر هم شاید "قیدار" آخرین رمان"رضا امیرخانی" باشد که  همان فضای کارهای دیگرش"من او" و " بیوتن" را دارد.

اما پیشنهاد من در این زمینه کارهای "بلقیس سلیمانی " است. مثل" بازی عروس و داماد" که مجموعه مینی مال است. و رمان عالی" به هادس خوش آمدید".

کافه پیانو از فرهاد جعفری و همنوایی شبانه ارکستر چوبها از رضا قاسمی هم کارهای خوبی هستند.

بین کتابهای قدیمی تر جز چند کتاب که تعدادشان به انگشتان دست هم نمی رسد نخوانده ام و همانها هم از بهترین ها بوده اند.

داستان یک شهر: احمد محمود

عزاداران بیل: غلامحسین ساعدی

یک عاشقانه آرام: نادر ابراهیمی

سنگ صبور: صادق چوبک(سراغ این کتاب را از کتابفروشی ها نگیرید چون محال است پیدایش کنید این شاهکار ادبیات داستانی ایران را.)

بین داستان های خارجی پرفروشترین کتاب با اطمینان می توانم بگویم: دنیای سوفی اثر یوستین گاردر.

و پیشنهاد من:

نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت و بهترین آنها "خرده جنایت های زناشوهری " و "عشق لرزه".

"مسخ" شاهکار "کافکا"

"بادبادک باز" از " خالد حسینی"

"اجاق سرد آنجلا" اثر" فرانک مک کورت" که ممکن است با نامهای دیگری هم ترجمه شده باشد مثل" خاکستر آنجلا"

"قلعه حیوانان" و "۱۹۸۴" دو اثر جاودانه و معرکه از "جورج اورول"

"کوری" و ادامه ی آن "بینایی" از ژوزه ساراماگو"

"زوربای یونانی" و "آخرین وسوسه مسیح" نوشته "نیکوس کازانتزاکیس"

و " دنیای قشنگ نو" اثر "هاکسلی"

اینها کتابهایی بوده اندکه خودم دوستشان دارم و سعی می کنم درموردشان بیشتر بنویسم.

به جز اینها چند کتاب هم هست که خواندنشان خالی از لطف نیست.

"مارک و پلو" از منصور ضابطیان و "سفرنامه برادران امیدوار" هردو سفرنامه هستند.بسیار متفاوتند با هم اما هردو جذاب.

"زندگی نامه استیو جابز" هم جزء کارهایی است که در این چند ماه اخیر گل کرده

فلسفه و علوم اجتماعی:

کتابهای "موریس مترلینگ" و افکارش برای من بسیار جالب توجه بوده است. فلسفه ی مترلینگ بسیار قابل درک و ساده  است. فقط کافیست به فلسفه علاقه داشته باشید.

جامعه شناسی نخبه کشی از علی رضا قلی و جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی دو کتابی هستند که هر ایرانی باید آن را بخواند.

تاریخ:

ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان از کتابهای خیلی خوب راجع به تاریخ معاصر است. و همچنین تاریخ مشروطه ایران به قلم احمد کسروی

به جز اینها به آنها که حوصله تاریخ خواندن ندارند کتابی معرفی میکنم که متفاوت است با سایر کتابهای تاریخ. "از کج بیل تا هات میل" ترجمه و تالیف حسین یعقوبی، تاریخ انسان از عصرسنگ تا قرن بیستم است به زبان طنز.

فکر کنم بیشتر از این از حوصله ی خودم هم خارج باشد!

 

 

خداحافظ گاری کوپر

از مزایای کار تو تنها کتابفروشی شهر که کتاب درسی و کمک درسی و تست و چرت و پرت نداره اینه که کتابخون های واقعی رو میشناسی و کتاب های خوبی هم بهت معرفی می کنن.

"خداحافظ گاری کوپر" هم کتابی بود که به توصیه ی یکی از مشتری ها خوندم و بعد از این هم به بقیه توصیه می کنم.

درموردش توضیح نمیدم. اگه خوندین حتما نظرتونو در موردش بهم بگین.

 

"از اصول معتبر زندگی لنی این بود که هر وقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند. هر قدر کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. باگ می گفت: حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشر است. می گفت باید در برابر آن سر تعظیم فرو آورد چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است"

                                                                                     (از متن کتاب)

اشراق

امروز،روز بزرگداشت شیخ شهاب الدین سهروردی بود.سرآن ندارم اززندگی وآثاروتفکرات این فیلسوف فرزانه ومرموز بنویسم چراکه نه احاطه ای برزندگی کوتاه آن دارم نه علمی به اندیشه وآثارش.اطلاعات من پیرامون شیخ اشراق محدود به درس کوتاهی است درکتاب فلسفه پیش دانشگاهی ،که البته همان قطره ازاقیانوس اندیشه های شیخ مراشیفته خودکرد.

بی مناسبت ندیدم امروز کتابی را به دوستان عزیزم معرفی کنم که اتفاقا نامش "اشراق" است.

"اشراق" رمانی سه جلدی است به قلم "میثاق امیرفجر"

شخصیت اصلی داستان شهاب سهروردی نویسنده واستاد فلسفه است که عشقی به این فیلسوف همنام خودش دارد ودر حین کندو کاودر زندگی شیخ،خودنیز گرفتار ماجراهایی می شود که بنیانهای فکری اش را متزلزل می کند.

"میثاق امیرفجر" اشکارا متاثر ازفلسفه اشراق است واین تاثیر رانه فقط دررمان اشراق ،بلکه درکتابهای دیگر ایشان نیز میتوان دید.ازکتابهای دیگر او "نغمه در زنجیر"،"ورقاء"و"دره جذامیان "را می توانم نام ببرم.اکثرکتابهای امیر فجر بعد ازیکی دوبار چاپ توقیف شده اند که البته این مساله به هیچ وجه تعجب برانگیز نیست.آنچه باعث تعجب من می شود این است که این کتابها چه طور توانسته اند همان نوبت اول مجوز چاپ بگیرند.

قلم استادبسیارتلخ وگزنده است ونیمی ازکتاب نه به روایت وقصه که به مسایل مذهبی ،فلسفی وسیاسی می پردازد.

نثر کتاب ثقیل ومتکلفانه است واز این رو کتابهای خوشخوانی نیستند. برای فهمیدن آن بایست بارها به لغت نامه رجوع کنید وچه بسا باز هم معنی بعضی کلمات را نفهمید.

خواندن این کتاب را به پیروان راستین مکتب هنربرای هنرتوصیه نمی کنم.اما هر که ارادتی به شیخ اشراق دارد وعلاقه ای به تفکر از خواندن آن لذت خواهد برد.

 

"بیچاره آن هنرمندی که خوراک حیاتی اش عکس وتفصیلات ومصاحبه های دروغین خودش است.چه معده ی حقیرو بیچاره ای که به استفراغ خودش دل بسته وبا نشخوارآن سیر می شود...در حالی که هنرمند واقعی وراستین ، تاییدو تقبیح همه ی جهان راجز در آستانه ی پسند ورضای خدای عشق وپروردگار هنر که بدان دل بسته است به هیچ می شمارد واز هیچ چیز، به اندازه ی شهرت نفرت ندارد.همان دنیای تنهایی وبی کسی اش آنقدر عمیق،عظیم و عاشقانه است که قرنها تکاپو وسلوک راتکافو می کند."

                      "رمان اشراق جلد اول"