هفت سین

شبهای آخر اسفند خیابانها حسابی پرهمهمه هستند اما چیزی که بیشتر از همه توجه مرا جلب می کند بساطها هفت سین فروشی کنار خیابان هاست. هفت سین های تقلبی قلب مرا به درد می آورد.هر کدام از سین های سفره ما نماد چیزی هستند. هفت سین تقلبی نماد چیست؟؟؟

یک سال دیگر...

امروز تولدم بود. اما روز خوبی نبود. حتی با اینکه امسال یه هدیه عالی گرفتم از بهروز. روز مزخرفی بود و حال الان من هم دست کمی از روزم نداره. فقط خواستم بنویسم:یک سال گند دیگه هم گذشت. امیدوارم سال بعد کمتر گند باشه.

زن امروز

گاهی اوقات حرف زدن با بعضی آدم ها باعث می شود حس بزرگی یا حقارت بکنم. من همانی هستم که هستم.  چه در مقابل بیسوادترین آدم دنیا و چه در مقابل باسوادترینشان همین هستم اما نمیدانم چطور می شود که وقتی کسی خوب حرف می زند بهم برمی خورد و طوری پاسخ می دهم که از خودم توقع ندارم. احتمالا این پسرفت دو سه سال گذشته هم نتیجه هم کلامی با آدم های بی سواد بوده. حالا فکر می کنم باید بیشتر مطالعه کنم تا جوابی برای "ح.ن" و"س.ق" و دیگرانی که هرچند عقایدشان با من متفاوت است اما تحسینشان می کنم داشته باشم. زن امروز کم کم دارد بانی خیر می شود.

                                                        ***

بحث دیروز سر این بود که آیا کار خانگی وظیفه زن هست یا نه؟

یاد "ایران برگر" افتادم. زن ها جمع شده بودند و خواستار حقوقشان بودند. حرفشان این بود که چرا زن ها باید غذا درست کنند. اما وقتی پای شوهرانشان به میان می آمد همه با جان و دل این کار را می کردند.

من علاقه ای ندارم خلاف طبیعت زن تبلیغ کنم. زن این کارها را دوست دارد. زن دوست دارد خانه داری کند. زن دوست دارد آشپزی کند. زن دوست دارد خانه اش را تزئین کند. خانه داری کم هنری نیست و نمی شود مردی را که با این احساسات لطیف بیگانه است وادار به انجامشان کرد. کما اینکه من فکر نمی کنم تمام کارهای روتینی که یک زن در شبانه روز انجام می دهد ، حتی اگر خیلی هم کدبانو باشد به اندازه کاری باشد که در طول روز مردها انجام می دهند. آیا نباید در زندگی تقسیم وظایف باشد؟ این دیگر چه صیغه ایست که زن با کارهای خانه عمرش را تلف می کند. هر جامعه ای اقتضای خودش را دارد. در جامعه ی ما که بیشتر از نیمی از زنان شاغل نیستند و از نظر اقتصادی کاملا وابسته به شوهر، در جامعه ای که مردها دو سه شیفت کار می کنند و زن ها با آرایشگاه و مانیکور پدیکور و اپیلاسیون و فال قهوه و ... عمر خود و سرمایه زندگیشان را هدر می دهند چه جای این بحث هاست؟ حقوق زن در خیلی از موارد پایمال شده اما اینجا به هیچوجه!

تو باش!

خیلی سخته دیگری رو ببینی که به آرزوی تو رسیده. نه فقط برای من که برای همه سخته. شاید هم من آدم حسودی هستم.

مینا یه جمله معروف داره که میگه:"در حد خودم خوب بود!"

اما من نمی خوام در حد خودم خوب باشم. من با خودم مقایسه نمیشم. هیچکس از من نمی پرسه از کجا شروع کردی. همه می خوان بدونن به کجا رسیدی.

اگر خیلی عقب بودم دلیل نمیشه به کمترینها قناعت کنم. عقب بودن از دیگران یعنی تلاش مضاعف کردن برای رسیدن.

خدایا به من توان قدم برداشتن در این راه رو بده. خودت میدونی که به معنای واقعی کلمه هیچکس پشت من نیست. تو باش!

آناناس الدوله

این متن یکی از پست های کانال آناناس الدوله هست. حیفم اومد نگهش ندارم. نویسنده این کانال واقعا نابغه است.

"یه برنامه بریزیم یه بلاگفا بریم! به پیامای تایید نشدمون سر بزنیم شاید یه چیزایی یادمون بیاد که حال هممون خوب شه و تو هم اینبار باور کنی!

اوه اوه پیوندامون! نکنه هنوز دارن مینویسن!؟ مثه این پیرمردا گوشه خونه سالمندان! آخ که چقدر ما نارفیق بی ریشه مدعی مدرنیم!

اگه وقت شد بریم به اونایی که میگفتن وبلاگ خوبی داری به وبلاگ منم سر بزن، سر بزنیم! شاید وبلاگ خوبی داشته بودند! اگه خوب بود بریم پیداشون کنیم بابت فحشایی که دادیم یه کافه مهمونشون کنیم.

خدا رو چی دیدی حاجی؟ شاید اخرشم بلاگفا آشتی کنه، پیش کمیته مصادیق مجرمانه ریش گرو بذاره مطالبمونو حداقل پس بدن ...."

من از جنگ بیزارم

تقریبا هیچ چیز در دنیا به اندازه جنگ برای من نفرت انگیز نیست و تقریبا در هیچ دوره ای از زندگی ام نتوانسته ام از آن دور بمانم. جنگ من بیشتر از اینکه با دیگران باشد با خودم بوده است. من نجنگیده ام که اطرافم را تغییر بدهم . من همیشه با خودم مبارزه کرده ام که با آنچه خلاف میلم بوده است کنار بیایم اما نتوانسته ام. هنوز هم می جنگم. هنوز هم برای نجنگیدن می جنگم. برای صلح مبارزه می کنم. اما چطور می شود؟

جنگیدن برای صلح؟

چه پارادوکس عجیبی است.

من می خواهم در آرامش باشم اما مجبورم بجنگم. مجبورم حمله کنم . نه دفاع بلکه حمله. من همیشه حمله کرده ام و باز ادعا دارم عاشق صلحم. من نمی توانم کنج عزلت خودم بنشینم و نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم. من باید خودم را توی هچل بیندازم  و از دست و پا زدن برای نجات لذت ببرم.

ای وای از من!

اسفندها

اولین روز هفته و اولین روز اسفند. چه اسفند خوش ترکیبی داریم امسال!

گرچه بهار را زیادتر دوست می دارم و مهر را عاشقم. اما اسفند برای من چیز دیگریست. اسفند شبیه لحظه ی طلوع است. یا شاید هم غروب. اسفند گرگ و میش است. همان لحظاتی که همه چیز زیباتر به نظر می رسد. 

از همه ی اینها گذشته اسفند ماهی است که در آن متولد شده ام. و ماهی است که من و بهروز زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. 1 سال است که خانه دار شده ام. یک سال است که طعم همه ی مسئولیتها را چشیده ام. احساس می کنم در این یک سال بیشتر از 26 سال قبلش رشد کرده ام.