شکست!
برای بهروز هم این عجیب بود که چطور من ساکت هستم. قاعدتا باید سر و صدا می کردم که چرا حواست به یادگاری عزیز دوست گرمابه و گلستان من نبوده و ... .
یه مقدار چسب کاریش کردیم و گذاشتیمش تو اتاق خواب که زیاد جلو چشم نباشه.
این قضیه یه درسی به من داد.هیچوقت کادوی شکستنی برای کسی نبرم و اگر هم بردم ناراحت نشم اگه فرداش شکست. شکستنی ها میشکنن. رفتنی ها میرن. مردنی ها می میرن. تموم شدنی ها تموم میشن.
خیلی سخت نیست بفهمی به چی باید دل ببندی و به چی نباید.
من از شکستن گلدونم ناراحت و عصبانی نشدم اما کاش زهرا به جای گلدون چینی برام یه گلدون مسی یا حتی پلاستیکی گرفته بود.
*****
هر وقت خدا رو به خاطر یه چیزی شکر می کنم خدا یادش میاد یه نعمتی دارم که نباید داشته باشم.
خدایا به خاطر همه دردهام شکر!
*****
من نخواهم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
*****
مدتیه افکار خطرناکی تو سرمه که دعا می کنم هیچوقت قصد عملی کردنشونو نداشته باشم. انجامش گند میزنه به گذشته و حال و آینده . جالب اینه که از خودم هم می ترسم. گاهی یه کارایی می کنم که دست خودم نیست. فقط می خوام با "وقارت تمام و خالصیت جهان" احمق بودن خودمو به همه ثابت کنم.
و حوصله ی هیچ بنی بشری رو هم نداشتم. تلویزیون روشن بود. می خواستم خاموش کنم و به گریه کردنم ادامه بدم که اسم عادل فردوسی پور رو شنیدم. با خودم گفتم همینطوری که گریه می کنم وسطاش ببینم عادل چی میگه
.

؟

. حتما خیلی دوست خوبی هستم که چند تا دوست خیلی خوب دارم.