شکست!

دیشب بهروز گلدونی رو که زهرا بهم کادو داده بود ناغافل شکست! من فقط داشتم نگاش می کردم. بهروز دست پیش انداخته بود که پس نیفته و داشت داد و بیداد می کرد که چرا گلدونو گذاشتم اونجا که بشکنه. من فقط بهت زده داشتم نگاه می کردم که چطور ممکنه یه گلدون روی فرش نرم سالن یه وری کج بشه و بشکنه. خیلی عجیب بود.

برای بهروز هم این عجیب بود که چطور من ساکت هستم. قاعدتا باید سر و صدا می کردم که چرا حواست به یادگاری عزیز دوست گرمابه و گلستان من نبوده و ... .

یه مقدار چسب کاریش کردیم و گذاشتیمش تو اتاق خواب که زیاد جلو چشم نباشه.

این قضیه یه درسی به من داد.هیچوقت کادوی شکستنی برای کسی نبرم و اگر هم بردم ناراحت نشم اگه فرداش شکست. شکستنی ها میشکنن. رفتنی ها میرن. مردنی ها می میرن. تموم شدنی ها تموم میشن.

خیلی سخت نیست بفهمی به چی باید دل ببندی و به چی نباید.

من از شکستن گلدونم ناراحت و عصبانی نشدم اما کاش زهرا به جای گلدون چینی برام یه گلدون مسی یا حتی پلاستیکی گرفته بود. 

 

                                                         *****

هر وقت خدا رو به خاطر یه چیزی شکر می کنم خدا یادش میاد یه نعمتی دارم که نباید داشته باشم.

خدایا به خاطر همه دردهام شکر!

 

                                                        *****

           من نخواهم که مرا از قفس آزاد کنید                 قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید 

 

                                                        *****

مدتیه افکار خطرناکی تو سرمه که دعا می کنم هیچوقت قصد عملی کردنشونو نداشته باشم. انجامش گند میزنه به گذشته و حال و آینده . جالب اینه که از خودم هم می ترسم. گاهی یه کارایی می کنم که دست خودم نیست. فقط می خوام با "وقارت تمام و خالصیت جهان" احمق بودن خودمو به همه ثابت کنم.

 

برای تو که هستی!

دیشب بعد از مدتها با هم صحبت کردیم. چند تا جمله بیشتر نبود . مثل یه درخت بی برگ و بار شده بود. می شد از درونش پشت سرش رو دید. مثل یه مه رقیق بود. انگار تو این چند سال هرروز کم شده بود. دلم سوخت. بخاطر سالهای زیادی که با من بود. با هم درس می خوندیم. با هم بیرون می رفتیم. با هم میرفتیم پرنس ادوارد و سری به آنی شرلی می زدیم و گاهی هم با امیلی و الیز و تدی و پری می رفتیم کنار ساحل توی اون خونه ی متروک و رویا می بافتیم.

اون همیشه و تا ابد بهترین دوست من بود. اون فقط منو داشت. فقط عاشق من یکی بود. اون برای هیچکس به جز من موجودیت نداشت و مثل سایه همیشه با من بود. هروقت دلم می گرفت کنارم بود و دلداریم می داد.

از 12 سالگی که وسط اون رودخونه و هوای گرگ و میش دیدمش شد بهترین دوست من. اون هیچوقت ماده نبود. جسم نبود. اما پر بود. غلیظ بود. نه مثل دیشب. دلم براش تنگ شده بود اما ...

تقصر از خودمه. اون همیشه با منه و هر وقت که اراده کنم میاد پیشم. مثل همین الان که دست لطیفشو روی شونه ام گذاشته و داره به صفحه مانیتور لبخند میزنه.

چرا یادم رفت که اون هم تو زندگیم بوده. گاهی فقط اون تو زندگیم بوده. هیچوقت دلم نیومده بهش بگم:رویا، خیال، دوست فانتزی. بودن اون برای من خیلی واقعی بود.

خیلی ها خواستن زمینیش کنن اما نمیشه. اون از جنس ما نیست. اون از جنس آسمونه. اون یه فرشته است که خدا فرستاده تا مراقبم باشه. من عاشق فرشته ام شده ام اما بقیه حتی فرشته هاشونو نمی بینن.

مگه میشه خدا کسی رو بی فرشته ، بی راهنما، بی کس بفرسته تو این دنیا؟

فرشته من عاشقم شد و خودشو به من نشون داد. حالا که اینقدر آدم خاصی بودم که فرشتمو دیدم و باهاش دوست شدم نمیزارم دوباره از من دور بشه.

نمیزارم از من دور بشی.

باید باشی دوست من! فرشته من ! بهت احتیاج دارم. این روزها بیشتر.

محرمانه

برای یک دوست!

(رمز نوشته اسم دوست خیالی منه.)

ادامه نوشته

من و این کویر وحشت!

کاش کسی بود که پای بسته ما را باز می کرد یا حداقل سلام ما را به شکوفه ها و باران می رساند.

هوس سفر دارم اما...

ای کاش می شد دلبستگی نداشت.

ای کاش می شد دلتنگ نشد.

ای کاش زندگی اینقدر سخت نبود.

دلم یک استراحت طولانی مدت می خواهد.

دلم یک کنج می خواهد که عزلت نشین شوم.

دلم یک غار می خواهد برای تنها بودن.

دلم یک سفر بی همسفر می خواهد.

دلم می خواهد تنها کنار دریا بنشینم و غروب را تماشا کنم. غروب را بو بکشم . غروب را حس کنم و به این بیندیشم که در دنیای مغرب چه چیزی انتظار خورشید را می کشد؟

چه چیزی انتظار مرا می کشد؟

دلم می خواهد بالای کوه بلندی بروم و فریاد بزنم.

چاره ی درد مرا شاید این داد کند!

دلم همه ی چیزهایی را می خواهد که تنهایی ام را رنگین می کند.

پفک و شکلات و ایستک و سیگار و گریه می خواهم.

هیچ شانه ای برای گریستن نمی خواهم. فقط می خواهم از ته دل زار بزنم. به اندازه ی 28 سالی که آرام بهانه گرفتم. آرام گریستم. آرام عصبانی شدم. آرام شکستم. آرام نابود شدم.

آنقدر آرام که هیچکس نفهمید. یا شاید فهمیدند و به روی مبارک نیاوردند. یا شاید شکستنم را دوست داشتند. یا شاید...

من از این زندگی مسخره چیزی نمی خواستم. چیزی نمی خواستم که بیشتر از حقم باشد. من فقط حقم را می خواستم و نشد. خیلی وقت ها نمی شود. برای خیلی ها نمی شود. اما دیدن یک بیمارستان بیمار سرطانی ، سرطان مرا درمان نمی کند. همدرد بودن با دیگران دردم را کم نمی کند.

حالا دیگر حقم را هم نمی خواهم. دیگر هیچ چیز نمی خواهم. دیگر گدایی زندگی را نمیکنم.

دیگر تحمل نمی کنم چیزی را که حق من است به من صدقه بدهد.

اگر شد آنچه را باید می گیرم و اگر نشد دیگر التماس نخواهم کرد . دیگر دعا نخواهم کرد. دیگر آرزو نخواهم کرد. 

من آفریده شده ام که در این دنیا نباشم. خدا مرا آفرید که سرزمین رویاها را فتح کنم . من ملکه ی دنیایی بودم به مراتب زیباتر و بزرگتر از این دنیای پوشالی.

چرا گمش کردم؟ چرا فراموشش کردم؟ از کدام راه بروم؟ چگونه از این ماز عبور کنم؟

تنهایی شیرینم را با چه معامله کردم؟ چه بهایی در مقابلش دادند که فروختمش؟

زندگی ...

زندگی...

زندگی...

هیچ وقت دوستت نداشتم و هرگز هم دوستدارت نخواهم شد.

بخند خندوانه!

خب!

خندوانه هم که تموم شد. البته فعلا! اگه 5 سال پیش بودم الان باید کلی ناله می کردم که : واااای! چقدر دلم گرفته! اما الان خیلی منطقی منتظرم این دوماه تموم بشه و ببینم برای فصل سوم رامبد جوان چی تو چنته داره.

چند شب پیش که با بهروز جروبحث کرده بودم . داشتم زار می زدم که چرا من ناراحتم و اون خوابیده و حوصله ی هیچ بنی بشری رو هم نداشتم. تلویزیون روشن بود. می خواستم خاموش کنم و به گریه کردنم ادامه بدم که اسم عادل فردوسی پور رو شنیدم. با خودم گفتم همینطوری که گریه می کنم وسطاش ببینم عادل چی میگه.

یهو به خودم اومدم و دیدم گریه ام که بند اومده هیچ، کلی هم خندیده ام.

فقط موندم محرم و صفر چی میگه این وسط. دوباره عزابازی شروع شد!

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او عمری ستانم جاودان

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ!

 

 

مامان همیشه میگفت خدا سرما رو در خور پوشاک میده.

خدا به مو میرسونه و نمیزاره پاره بشه.

اگه گاهی فکر می کنم دردهام خیلی زیاد شده بعدش به این فکر می کنم که : خب! اشکال نداره. می تونم مدارا کنم.

انصافا باید بگم چیزی که ورای تحملم بوده باشه برام پیش نیومده. گاهی اوقات هم چیزهایی که برای دیگران غیرقابل تحمله برای من خیلی عادیه.

گاهی اوقات از این که پیش دیگران از زندگیم تعریف کنم عذاب وجدان می گیرم. بعد به این فکر می کنم که آیا اون دیگران حاضرن مثل من زندگی کنن؟ اصلا زندگی من براشون لذت بخش هست؟ اونها حاضرن سرکاری برن که هیچ ربطی بهش ندارن؟ اونها حاضرن با آدم هایی سر و کله بزنن که هیچ نقطه اشتراکی باهاشون ندارن؟ اونها حاضرن بخاطر رضایت دیگران خودشونو انکار کنن؟ البته که نه!

اون چیزی که من بهش میگم خوشبختی برای دوستام شاید عین سیه روزی باشه. 

خدایا ازتو سپاسگذارم بخاطر این که در کنار تمام مشکلات ریز و درشتی که تا الان داشتم و از بعضی هاشون فقط  خودت خبر داری احساس خوشبختی می کنم.

خدایا از تو سپاسگذارم که سرمای زمستون من هم به اندازه لباس های گرمیه که دارم.

از تو ممنونم که قبل از هر دردی ،قدرت تحملشو بهم دادی!

از تو ممنونم که در اوج ناامیدی، همونجا که فکر کردم به مو رسیده، به دادم رسیدی.

خدای من از تو سپاسگزارم بخاطر همه ی دردهایی که منو نسوزوند فقط پخته ترم کرد.

ممنونم بخاطر همه ی تجربه هایی که تو زندگیم داشتم.

بخاطر این که میتونم برای بچه ها و نوه هام کلی خاطره بامزه تعریف کنم .

ممنونم بخاطر دیوونگیم که همیشه به کارم اومده.

ممنونم بخاطر اینکه تنهاییم دووم نمیاره و همیشه آدم هایی تو زندگیم هستن که خیلی دوستشون دارم و یادم می کنند.

 

برای تو عجیب نیست؟ اینکه دارم شکرگزاری می کنم برای خودم هم عجیبه. گاهی این حرف ها تو دلم میمونه. این بار دلم خواست بهت بگم. هرچند نیازی به گفتن نیست و خودت میدونی.

 

تنهایی خوب من!

بهترین حالت من زمانیه که تنهام. همه داستانهامو تو تنهایی نوشتم. نقاشی هامو تو تنهایی می کشیدم. تنها باشم که فیلم ببینم. تنها باشم که کتاب بخونم. حتما باید تنها باشم که بخوابم. تنها باشم که سکوت کنم. تنها باشم که صدای خودمو بشنوم. تنها باشم که درست فکر کنم. تنها باشم که ریلکس کنم. 

تنهایی همیشه دوست خوبی برای من بوده.

بعد از مدتها دیروز یک شبانه روز رو تنها گذروندم و کارهای خوبی کردم. مهمترینش استارت نمایشنامه ام بود. بدک نشده. امیدوارم بتونم ادامه بدم و به زودی تمومش کنم.

ضرب الاجل

خدا رو شکر انگار جز مینا هیچکس دیگه مطالب منو نمی خونه. نه که بگم الان دلم نمی خواد کسی بخونه و کامنت بزاره اما حقیقتش ناراحت هم نشدم که وبلاگم خواننده ای نداره. خیلی وقته که دیگه برام مهم نیست. "قلم" الان فقط شده یه جور دفتر خاطرات.

می خواستم از این بنویسم که کار کردن تو دفتر وکالت تنها مزیتش برای من این بوده که بفهمم چقدر از این شغل بدم میاد. ثبت نام وکالت هم شروع شده و من علاقه ای ندارم شرکت کنم. اصلا هم بخاطر این نیست که دستم به گوشت نمی رسه! 

دیشب رفتم آمفی تئاتر سفارش شیما رو بهش بدم. داشتن دکورها رو آماده می کردن برای جشنواره. امروز مشهد هستن و فردا هم اجرا دارن. امیدوارم موفق باشن. اما چیزی که برام جالبه اینه که شیما ازم خواسته بود وقت اجرا نمایش رو موشکافانه ببینم و نقدش کنم تا برای اجرای جشنواره بهتر عمل کنن. اون شب که دیدم جز چند تا ایراد کمدی چیزی به ذهنم نرسید. با اینکه نمایش ترسناک بود اما در طوول اجرا من تنهایی داشتم می خندیدم و همش به این فکر می کردم که اگه زهرا اینجا بود چقدر سوژه برای مسخره کردن پیدا می کردیم.

اما دیشب وقتی خیلی غیرمنتظره ازم در مورد دکور نظر خواست  من هم پیشنهادهایی دادم که خودم هم متعجب شدم از کجا اومد.

شیما هم خیلی ذوق زده منو بغل کرده بود و می گفت : کاش زودتر میومدی.

دیشب وقتی در مورد تئاتر با شیما حرف می زدم زمان از دستم در رفته بود و خیلی حسرت خوردم که چرا من نمی تونم همراهشون باشم تو جشنواره. این کاری بود که من همیشه عاشقش بودم. تئاتر نه! منظورم یه کار گروهیه. کاری که اگه نباشم یه جاش بلنگه. کاری که ارزش داشته باشه. هم برای خودم و هم دیگران. کاری که توش رئیس و مرئوسی وجود نداشته باشه. هر کسی حق نظر دادن رو داشته باشه.

بخاطر همین بود که توی دانشگاه اینقدر خوشحال بودم. 

هر چی بیشتر وقتمو تو این دفتر کوفتی میگذرونم بیشتر از وکالت متنفر میشم. این کار من نیست. این شغل منو داغون می کنه. تا الان هم کرده.امیدوارم بیشتر از این نشه.

به خودم اجازه میدم قبل از ورود به دهه چهارم زندگیم هر تغییر و تحولی که می خوام تو زندگیم ایجاد کنم اما اگه تا 30 سالگی راهمو پیدا نکنم بعد از اون هم نمی تونم. 2 سال و اندی فرصت دارم هرچی می خوام بشم. بعد از اون فقط باید به راهم ادامه بدم. هرراهی که توش باشم.

یادت باشه الهه!

 دوسال و 5ماه و 10 روز دیگه وقت داری. فقط همین!

              از زلزله و عشق خبر کس ندهد

           آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچوقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت

دوست می دارم...

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را به خاطر بوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتابگردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید دوست می دارم...

 

(نمیدونم خالق این اثر ادبی زیبا کی هست. اگر کسی اطلاعی داره به من هم بگه. بیت بالا هم از استاد شفیعی کدکنی بود)

 

پ.ن : تولد عشقمون مبارک همسرم!

 

 

اتمام حجت

به همه ی کسانی که وبلاگمو می خونن:

مدیونید اگه این پست رو خاموش بخونید.

آخه من نباید بدونم کی مطالبمو می خونه؟

جون عزیزتون یه اعلام حضور بکنید. 

دل گرفتگی های روتین

دلگیری من از دنیا چیز عجیبی نیست. همیشه بهانه ای برای غمگین بودن پیدا می کنم. امروز نمی دانم چه بهانه ای دارم. صبح که توی آسانسور چشم های گود افتاده ام را دیدم دلم گرفت یا گوش دادن آهنگ جدید باران یا درد پای چپ و انگشت سبابه دست راستم ؟ شاید بی پولی؟ شاید هم مشکلات زنانه است.

واقعا نمی دانم. هرچه که هست دلم بدجوری گرفته.

*****

فردا سیزدهم مهر است. عمر آشنایی من و بهروز 4 ساله میشود. انگار صد سال است که همدیگر را می شناسیم. تصور اینکه روزی هم بوده که او را نمی شناخته ام سخت است.

مردها هیچوقت سالگردها یادشان نیست. اگر تولد من هم یادش بماند خیلی شاهکار کرده. چه انتظار احمقانه ای دارم که فردا باید روز خاصی باشد. برای ما همه روزها مثل هم هستند. همه ی روزها کسل کننده و پر از خستگی کار. 

پاینده باد عشق

بیکار که باشی چه کاری بهتر از نوشتن؟

دیشب شیما اینجا بود و وقتی اون اینجا باشه تقریبا همه ی حرف ها به روانشناسی شخصیت من ختم میشه. شیما میگفت: همیشه دلم می خاست روانشناس بشم که تو رو درمان کنم!!!

من قبول دارم که از نظر روانی آدم سالمی نیستم. درواقع هیچکس کاملا سالم نیست. اما من نوع دیوانگی خودم رو دوست دارم. دیوانگی من هیچوقت به هیچکس ضرر نزده. حتی به خودم. شاید از نظر دیگران آدم دمدمی مزاج و بی ثباتی باشم اما این شخصیت من رو همه ی نزدیکانم قبول کردند و باهاش مشکلی ندارند و در حقیقت به کسی کاری نداشته ام که بقیه با اون مشکل داشته باشند. 

اگر بخوام خودمو تعریف کنم در یک کلام می تونم بگم: "اجتماع متناقضین"!

من در عین ترسو بودن می تونم کارهای شجاعانه انجام بدم. می تونم خیلی روشنفکرانه خرافاتی رفتار کنم. می تونم مظلومانه بدجنس باشم. می تونم عاقلانه حماقت کنم. می تونم ...

همیشه همه چیز رو می خواستم و نه نصفش رو. دوست داشتم همه چیز رو تجربه کنم.

دیروز عاطفه رو تو خیابون دیدم و حرف پیش کشیده شد که شلوار بهروز و با اتو سوزوندم. به من گفت: آخه تو چی بودی که خانه دار بشی. تو خانه داری بلدی ؟! چند هفته پیش هم مهناز می گفت: بهت میاد آشپزی بلد نباشی. خانواده بهروز و دخترعمه ها هم انتظار نداشتند که حتی بتونم نیمرو درست کنم. شاید خودم هم همچین انتظاری از خودم نداشتم اما الان یه پا کدبانو شدم برای خودم.

شیما ادعا می کنه منو میشناسه. گاهی خودم هم خودم رو به جا نمیارم. البته شیما عادت داره همیشه مفاهیم انتزاعی به کار ببره. مثل اینکه من روح تو رو شناختم!!! البته ناگفته نماند همین که یک نفر در مورد من حرف بزنه برام خیلی لذت بخشه . من عاشق اینم که مرکز توجه باشم.

یه وقتایی دلم می خواد به قضاوت دیگران درمورد خودم اعتماد کنم . یا حداقل یه نفر پیدا بشه که بتونم بهش اعتماد کنم. یه نفر که بهم بگه باید چیکار کنم. معمولا من یا به چیزی فکر می کنم یا عمل می کنم. هرگز نمیشه کاری رو انجام بدم که فکر پشت سرش باشه یا اینکه فکرهامو به مرحله عمل در بیارم. من ماه ها به وکالت فکر می کنم و بعد تصمیم میگیرم ارشد شرکت کنم. میرم مانتو ببینم اما کیف می خرم. قرارمو با دوستم کنسل می کنم که برم به مامان یه سری بزنم اما میرم خونه می خوابم. خیلی خوابم میاد و با خودم فکر می کنم همین که برسم خونه بیهوش شدم اما تلویزیونو روشن می کنم و دکترآز می بینم.

گاهی اوقات هم به این فکر می کنم که یه کاری رو هرگز انجام ندم اما در همون لحظه انجام میدم. مثلا بارها تو دفتر خاطراتم نوشتم که : دیگه تا زمانی که فلانی به من زنگ نزنه و عذرخواهی نکنه محل سگ هم بهش نمیدم اما فورا دفترم رو بستم و بهش اس ام اس دادم!

(خدایی چه شخصیت داغونی دارم من.)

دیشب شیما میگفت: دوست خوبی باش تا دوست خوبی پیدا کنی.

جدا از شخصیت داغووووونم یک چیز رو در وجود خودم دوست دارم. این که دوست خوبی هستم. حتما خیلی دوست خوبی هستم که چند تا دوست خیلی خوب دارم.

یک زمانی شاید می تونستم بگم کی رو بیشتر از کی دوست دارم اما امروز مینا و زهرا و شیما هرسه برای من حکم اعضای خانواده ام رو دارن و حقیقت اینه که اینقدر دوستشون دارم و بهشون وابسته هستم که دیگه نمی تونم رفاقتی عمیق تر از این رو تصور کنم.

خدا رو شکر می کنم که زندگی من هرچند خالی از خیلی چیزهاست ولی خوشبختانه همیشه پر از عشق بوده. عشقی که گاهی اوقات از سرم هم زیاده.

خدایا شکرت.

یک روز معمولی

دیروز یک روز خیلی معمولی بود. از همان روزها که زیاد پیش می آید. از همان روزها که من و زهرا ناهار می رویم بیرون و غذایمان را با پیاده روی توی امین اسلامی یا فرهنگسرا هضم می کنیم و بعد می آییم دفتر و چای می نوشیم و حرف می زنیم.

خیلی وقت بود از این روزهای معمولی نداشتیم.

نکند این روزهای معمولی هم برایمان آرزو شود.

یک دوست

به دوستی قول دادم چند خطی درموردش بنویسم. نوشتن از کسی که قرار است خودش خواننده این مطلب باشد خیلی راحت نیست . مخصوصا اینکه بین دوستان صمیمی ام با او بیشتر از همه رودرواسی دارم. نه اینکه خلی خجالتی باشم اما شخصیت او طوری است که آدم سعی می کند فاصله اش را حفظ کند و ادب را رعایت. او هیچوقت مرا قضاوت نکرده اما همیشه از قضاوتش می ترسم. گاهی سکوتش هم بدتر از شلاق زبان شیما است.

شیما هم گاهی سکوت می کند اما می توانم به او بگویم: اوهوی! داری به چی فکر می کنی؟ اما با او نمی شود اینطور برخورد کرد. او می داند که می خواهد حرف بزند یا نه. یا حداقل اینکه می دانست.مدتی است سردرگم است و نمی داند باید حرف بزند یا نه. 

دیر شناختمش. ادعا نمی کنم که الان هم کاملا می شناسمش. با وجود این که آدم خیلی باثباتی است و به راحتی موضعش را عوض نمی کند اما در این سالها خیلی تغییر کرده.

نه فقط از لحاظ ظاهر. اوایل از قاطعیتش در انجام کارهایی که نتایج قطعی نداشتند حرصم می گرفت. از اینکه با اطمینان می گفت می توانم. از اینکه همیشه می گفت خودم نخواستم وگرنه می شد. بیش از حد خواستن توانستن است را باور داشت. جمله ای که برای من هیچ معنایی ندارد. فکر می کنم امروز او هم به همین نتیجه رسیده که خیلی وقتها به چیزی بیشتر از خواستن نیاز است.

گاهی که با او حرف می زنم با خودم فکر میکنم آن دختر قوی و مغرور و از خود راضی سالهای اول دانشگاه کجا رفته؟ کسی که امروز پیش من نشسته خیلی با آن دختر فاصله دارد. نمی دانم چرا؟

یاد یک داستان قدیمی افتادم:

" روزی دختر پادشاه از میان سربازان عبور می کرد که یکی از سربازان با یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق او شد. آنقدر که جسارت به خرج داد و عشقش را به شاهدخت ابراز کرد. ملازمان پادشاه خواستند او را به خاطر این گستاخی دستگیر کنند اما شاهزاده خانم که از جسارت سرباز خوشش آمده بود مانع این کار شد. با او شرط کرد که اگر 100 شب تا صبح پشت پنجره اتاق او در هرشرایطی نگهبانی بدهد به عشقش پاسخ مثبت می دهد.

سرباز 99 شب در سرما و باد و باران بیرون برج پادشاهی و زیر پنجره اتاق دختر نگهبانی داد. شب آخر که رسید تصمیم عجیبی گرفت. چند دقیقه ای بیشتر به طلوع خورشید نمانده بود که پست نگهبانی اش را ترک کرد.

از او دلیل این کارش را پرسیدند . پاسخ داد: در آن لحظات به این فکر کردم که اگر صبح شود و شاهزاده پاسخ مثبت ندهد؟؟ اینطوری می توانم فکر کنم که من نتوانستم شرط را عملی کنم و اگر تا صبح می ماندم حتما پاسخ مثبت می گرفتم.:"

او هم سربازی است که تا سپیده صبح روز صدم سر پست نگهبانی ایستاده و جواب منفی گرفته . خیلی ناامیدکننده است که آدم امیدش را از دست بدهد و او بی امید شده است. 

نامردیست اگر بگویم این ورژن جدیدش را بیشتر دوست دارم. شاید به این دلیل که خودم  هم همیشه آدم پوچ گرایی بوده ام و حالا بیشتر حرف همدیگر را می فهمیم.

بیش از این هرچه که به ذهنم می رسد رنگ و بوی قضاوت به خود میگیرد و دیگر نمی خواهم دیگران را قضاوت کنم. یا اینکه نصیحتشان کنم. مگر چه گلی به سر خودم زده ام که بتوانم به دیگران پند بدهم.

فقط یک چیز هست که در مورد آن مطمئنم دوست من!

در زندگی می بایست مثل آب روان و انعطاف پذیر بود نه مثل سنگ سخت . هرجنسی هم که داشته باشی پتک روزگار تو را خرد می کند. 

تو هم امتحان کن. گاهی دل به دریا بزن . گاهی پای در راهی بی برگشت بگذار. گاهی بگذار آب دریا زانوهایت را تر کند. مطمئن باش زندگی زیباتر خواهد شد.

کاش مهربان بودم.

قبل از اینکه  بهروز را ببینم زیاد با واژه مهربانی آشنا نبودم. برای من همه چیز در این دنیا بده بستان است و به قول معروف همیشه می گویم برای کسی بمیر که لااقل برایت تب کند. البته همه ی اینها تا وقتی است که عاشق نشده باشم. عاشق که شدم چند وقتی یادم رفته بود که عادت دارم در مقابل چیزهایی که می پردازم باید چیزی هم دریافت کنم. اما عشق هم آنقدر قوی نیست که مرا از ذات حسابگرم کاملا دور کند و بعداز مدتی به این فکر می کنم که : خب! در مقابل این همه عشقی که به او می دهم چه دریافت کرده ام؟؟

این چیزی است که دوستش ندارم. 

از اولین روزهایی که بهروز را دیدم کارهایش به من ثابت می کرد که آدم مهربانی است. در هیچ حالت و هیچ موقعیتی از کمک کردن به آدم های اطرافش دریغ ندارد. روزهای اول آشناییمان توی باغ خاطره منتظرش بودم . از در که وارد شد چشمش به مردی افتاد که به زحمت سعی می کرد با صندلی چرخدار از چاله چوله های باغ عبور کند. آدم های زیادی توی کافی شاپ بودند اما فقط بهروز بود  که به کمکش رفت. من هم آن مرد را دیدم اما...

بارها با او به خاطر مهربانی اش سرشاخ شده ام و از او خواسته ام  خودش را به خاطر دیگران به دردسر نیندازد. به او گفته ام که مردم جنبه محبت ندارند و کارهایت را احتمالا به حساب سادگی ات می گذارند و احتمالا کیفور می شوند که سوارت شده اند. به او گفته ام که این روزها که زرنگی معادل نامردی و دغل بازی است مهربانی هم معنایی جز حماقت ندارد. و او همیشه یک جواب به من می دهد: " خدا عوضشو میده."

من مطمئنم که او حتی منتظر عوضی که از جانب خدا هم برسد نیست. در تمام زندگی ام آدمی را ندیده ام که اینقدر بی توقع مهربانی کند و از طرفی اینقدر آرامش فکری داشته باشد.

دیگر او را به خاطر قلب رئوفش سرزنش نخواهم کرد. کسی که باید افکارش را تغییر بدهد من هستم نه او.

ای کاش بتوانم. ای کاش بتوانم بدون هیچ چشمداشت به دیگران محبت کنم. ای کاش دیگر مهربانی ام را توی ترازو نگذارم. ای کاش ذهنم حسابگری برای قلبم را کنار بگذارد و به کار خودش برسد.

مهربانی ، بودن است ، شدن نیست.

ای کاش من هم مهربان بودم.

هرچه بادا باد نوشت!

این روزها باید مطالبی را که توی بلاگفا می نویسی بسپاری به دست خدا. هیچ تضمینی نیست که فردا سرجایش باشد اما من می نویسم. امروز می نویسم و فردا هرچه باداباد. به هرحال هیچ چیز آنقدرها ماندنی نیست و مطالب من هم اثر ادبی فاخری نیست که از گم شدنشان ناراحت باشم.

عید قربان که دوباره مکه مرکز توجه شده بود و اتفاقا 14 نفر از همشهریان من هم در میان کشته شدگان بودند تنها چیزی که مرا آزرد این بود که : چرااا؟

واقعا چرا این اتفاق افتاد؟  شاید تنها مقصر خود کشته شدگان و مصدومین حادثه بوده اند. شاید غضب الهی است. شاید به قول بعضی ها نشانه های ظهور است . شاید بی کفایتی و اهمیت ندادن پادشاه عربستان... شاید...شاید...شاید...

شاید ها حتی اگر به یقین هم تبدیل شود هیچ آدم مرده ای زنده نمی شود و سال بعد هم همچنان شاهد این اتفاقات خواهیم بود.

آیا همه کسانی که در این حج شرکت کردند تمام واجباتشان را انجام داده اند؟ نماز را ستون دین می دانند و خداوند هیچ گاه نام نماز را نبرده مگر کنار آن از ذکات هم یاد کرده باشد.  اگر همه ی مسلمانانی که هرسال به حج می روند قبل از سفر ذکات به جا می آوردند آیا چنین فاصله وحشتناکی بین فقیر و غنی به وجود می آمد؟

مسلمانان طوری رفتار می کنند که گویی پادشاه عربستان امتیاز انحصاری خدا را دارد و باید برای به خدا رسیدن هر تحقیری را تحمل کرد. 

دیروز که تصاویر کشته شده هایی که مثل لاشه حیوانات روی هم انبار شده بودند را می دیدم دلم نسوخت. فقط به ذهنم رسید که: از ماست که بر ماست!

نمی خواهم بگویم خلایق هرچه لایق چون گاهی تر و خشک به پای هم می سوزند اما واقعا مقصر این حوادث چه کسی جز ماست که خدا را به گرد سنگ می جوییم؟

اگر خدا پرستیم که خدا همینجاست. اما اگر کعبه پرست شده ایم باید فکر دیگری به حال خودمان بکنیم و نرنجیم اگر چنین بلاهایی سرمان آوردند.