دیروز یک روز خیلی معمولی بود. از همان روزها که زیاد پیش می آید. از همان روزها که من و زهرا ناهار می رویم بیرون و غذایمان را با پیاده روی توی امین اسلامی یا فرهنگسرا هضم می کنیم و بعد می آییم دفتر و چای می نوشیم و حرف می زنیم.

خیلی وقت بود از این روزهای معمولی نداشتیم.

نکند این روزهای معمولی هم برایمان آرزو شود.