کاربرهای بی جنبه تلگرام

توی 28 سال زندگی تنها چیزی که همیشه و همیشه باهاش مشکل داشتم و نتونستم باهاش کنار بیام کشتن دقایق زندگیمه. اگه زیاد بخوابم یا زیاد سرگرم گوشی بشم یا زیاد هیچ کاری نکنم عذاب وجدان می گیرم. اگر هم در طول شبانه روز فیلم ببینم ، کتاب بخونم ، به دوستان یا اقوام سر بزنم ، کارهای خونه رو انجام بدم یا حتی برم تفریح خیالم راحته که کارمفیدی انجام داده ام.

وقتی شروع به وبلاگ نویسی کرده ام قصدم اصلا این نبود که اونو دفتر خاطرات کنم. خب منصفانه هم که قضاوت کنیم نوشته های من خیلی شبیه خاطره نیست. هرچند که با دیدن و خوندنشون هزار تا خاطره یادم میاد.

وبلاگ نویسی یه حرکت خنثی بود برام که نه حکم تلف کردن وقت رو داشت و نه خیلی مفید بود.

فیس بوک و اینستاگرام هم خیلی جذاب بودند و برای من عاشق عکس و عکاسی وسیله ای شد که با کار عکاسهای بزرگ دنیا آشنا بشم و عکسهای عکاسان آماتور رو هم ببینم و بشه چراغ راه آینده.

اما...

امان از این کاربرهای  بی جنبه تلگرام!

امان!

امان!

من نمی فهمم چطور میشه یک آدم 30 ساله تمام زندگیش بشه گوشی و از اینکه که بهترین سالهای عمرش رو تلف میکنه عذاب وجدان نداشته باشه.

من درک نمیکنم چطور یه آدم که مدعی فرهنگ و هنره میتونه تمام روزش رو تو اینستا باشه و دغدغه اش بشه اینکه کی لایکش کرده و کی نکرده اما ذر 365 روز سال 2 تا کتاب مفید هم نخونه.

من نمیفهمم چطور وقت برای خوندن مطالب به درد نخور و تکراری کانالهای تلگرام دارند در حالیکه برای مطالعه کتاب وقت نمیزارن و دغدغه ای براشون نیست.

واقعا نمی فهمم چرا باید اینقدر در حق خودمون کوتاهی کنیم. مگه چند بار زندگی می کنیم؟ مگه چقدر عمر می کنیم؟ 

خدا رو شکر می کنم که وبلاگم رو کسی نمی خونه وگرنه باید با چند نفر به خاطر حرفهام سرشاخ می شدم. باید به همه ثابت می کردم که حرفهام شعار نیست و عین حقیقته. بعد هم احتمالا جر و بحث و قهر و آشتیهای احمقانه سر اینکه چرا فکر می کنم از اونها بیشتر میفهمم.

حقیقت اینه که من بیشتر نمی فهمم اما دلم می خواد بفهمم. من فقط از آدم هایی که تلاشی برای فهمیدن نمی کنند و یا می دونند و عالم بی عمل هستند شاکی ام. من از کسانی که وقتم رو می دزدند شاکی ام. من از کاربرهای بی جنبه تلگرام شاکی ام.

دوست یا دشمن؟

بعضی آدمها مثل شیرینی خامه ای هستند. خیلی هوس خوردنشون رو داری اما زود ازشون دلزده میشی. 

من هم یه شیرینی خامه ای قدیمی دارم که از همون بچگی هرگز نتونستم باهاش کنار بیام. همونطور که نمیتونم خامه زیاد رو تحمل کنم.

یادمه بچگیها 2 هفته با هم بازی می کردیم و 2 ماه قهر بودیم. 

چند سال پیش دوباره درگیر این کیک خامه ای بزرگ شدم و اونقدر خوردم که 5 سالی هست حالت تهوع دارم. 

امروز بعد از 5 سال فارغ از همه ی حرفهایی که پشت سر هم زدیم و متلکهایی که رودررو به هم گفتیم یک ساعتی گپ زدیم و از کار و بار و برنامه های آیندمون گفتیم. اما چیزی که واقعا از شنیدنش سورپرایز شده ام این بود که وقتی گفتم قراره تغییر رشته بدم گفت:" حتما ادبیات میخوای بخونی؟ خیلی علاقه داشتی. عکاسی رو هم دوست داشتی ."!!!

این خیلی عجیب بود که نون خامه ای بعد از 5 سال یادش بود که من چی دوست داشتم و دقیقا دست گذاشت رو همون چیزهایی که من تو برنامه ام دارم اما بیشتر نزدیکانم اینو نمیدونن که من از بچگی عاشق عکاسی بوده ام. 

حتی شیما که ادعا میکنه من رو خیلی خوب میشناسه این رو نمیدونست.

بعضی وقتها یه حرف ساده مثل این یه کینه 5 ساله رو از بین میبره. دوست دارم با بقیه نون خامه ای های زندگیم هم آشتی کنم. 

الان دیگه از هیچکس کینه ای به دل ندارم. حتی از اونهایی که سایه منو با تیر می زنن. فکر میکنم فعلا فصل دلخوریها به پایان رسیده . امیدوارم دیگه بهانه ای واسه متنفر بودن از دیگران پیدا نکنم.

امشب دلم گرفته بود از بعضیها.

بعضی ها که خیلی دوستشون دارم و دوستم دارند اما مقیاسهای احمقانه ای برای اندازه گیری دارند. 

شاید مشکل از منه که هنوز وارد دنیای آدم بزرگها نشده ام. هنوز هم افتخارات من مثل دوران بچگیم اینه که چند تا کتاب قصه خوندم و چند تا دوست دارم و چند تا نمره 20 گرفته ام و چند تا لوح تقدیر دارم و ...

به احتمال زیاد مشکل از منه که ناراحت میشم وقتی اون بعضیهایی که دوستشون دارم دنیاشون اونقدر کوچیکه با مادیات و ظواهر دنیا به من فخر میفروشند.

ای کاش من تمام ثروت دنیا رو در اختیار داشتم تا به همه ثابت میکردم که ذره ای برام ارزش نداره. الان هرچی بگم رنگ و بوی شعار داره اما اگر هم نتونم به دیگران حرفم رو ثابت کنم به خودم ثابت کرده ام که الهه شادی با تمام بدیهایی که داره هرگز مادی گرا نبوده و همیشه در راهی قدم برداشته که قلبش حکم کرده.

الهه شادی بخاطر رسم و رسومات و حرفهای سنگین مردم کاری انجام نداده و از انجام دادن کارهایی که دوست داشته صرفنظر نکرده.

الهه شادی میتونست امروز خیلی پولدارتر باشه اما دلش نخواست روحش رو بفروشه.

الهه شادی میتونه خیلی زیباتر از چیزی که الان هست به نظر بیاد اما دوست نداره ماسک روی صورتش بزنه .

الهه شادی میتونه خیلی محبوبتر از این باشه اگه زبونشو نگه داره و حقیقتها رو نگه و رسم چاپلوسی رو به جا بیاره.

دنیای آدم بزرگها رو دوست ندارم. من همون دنیایی رو میخوام که وقتی از کسی خوشم نمیومد با دیدنش جیغ میزدم و خودم رو تو چادر مادرم پنهان میکردم به جای اینکه بهش لبخند بزنم و بگم :خیلی خوشحال شدم از دیدنتون.

من دنیایی رو دوست دارم که دخترهمسایه وقتی یه اسباب بازی جدید میگرفت با ذوق در خونه ما رو میزد تا باهمدیگه بازی کنیم نه اینکه تو پستو قایمش کنه و بخاطر داشتنش به من پز بده.

من دنیایی رو دوست دارم که توش خوراکیهامونو شریک میشدیم حتی اگه همه چیزی که داشتیم یه نارنگی بود.

من دنیایی رو دوست دارم که هممون مثل هم بودیم. اگه مبصر کلاس می شدیم یا رییس شورای دانش آموزی یا انتظامات سالن یا مسئول کتابخونه برای هیچکس فرقی نمیکرد. هنوز هم همه مثل هم بودیم.

از این دنیایی که تنها افتخارات مردم زر و زور و زیورآلاتشونه متنفرم.

 

پ ن: بچه بودیم یه پیام بازرگانی بود که میگفت:"عمو یادگار!نمیری تو غار؟" عمو یادگار قصه هم که یه خرس گنده بود میگفت:"این روزها با ایران رادیاتور کی میره تو غار؟!"

دلم میخاد عمو یادگار رو ببینم و آدرس اون غار رو ازش بپرسم. فکر کنم این روزها واقعا بهش احتیاج دارم.