پوزش می طلبم جناب سعدی!

دیشب طبق معمول جمعه شب ها مشغول تماشای "چندشنبه با سینا" بودم. همان آغاز برنامه سینا ولی اله همدردی کرد با مردم پاریس و بعد ابراز ناراحتی از اینکه چطور بعضی بعد از شنیدن خبر فجایعی مثل حادثه منا و حملات فرانسه ابراز خوشحالی می کنند. و اینکه ما هیچوقت نمی دانیم در چه زمانی باید چه کاری انجام دهیم.

سینا گفت که در صفحه اینستاگرامش این بیت شعر را برای همدردی با مردم فرانسه نوشته:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

و بعضی ها به جای گرفتن اصل مطلب بحث ادبی راه انداخته اند که "بنی آدم اعضای یک پیکرند" نه "اعضای یکدیگرند".

سینا بی مناسبت ندیده بود که در هفته کتاب این بعضی ها را به چالش بکشد و از آنها خواست که یک عکس از یک کتاب قدیمی از این بیت شعر بگیرند و برایش بفرستند به جز یکی از آنها که توی کامنتش نوشته بود:

"بنی آدم اعضای یک پیکرند. لااقل تن فردوسی رو تو گور نلرزون!"

من نفهمیدم چرا سینا گفت به جز این یکی. به نظر من که جمله هیچ ایرادی نداشت. اما بعد که از بقیه خواست در گلستان سعدی به دنبال این بیت بگردند از خودم خجالت کشیدم.

من هم سال هاست این بیت را می خوانم و نمیدانم چرا فکر می کردم این شعر از فردوسی است.

با این سطح اطلاعات ادبی حتما قرار است رتبه 1 کنکور ارشد ادبیات هم بیاورم؟

خلاصه اینکه یک معذرت خواهی بزرگ به جناب سعدی بدهکار بودم و گفتم که همین اول صبحی دینم را ادا کنم.

پوزش می طلبم جناب سعدی!

دوباره جویای کار؟؟

نمیدانم دلم می خواهد این دفتر کوفتی را ترک کنم  و بنشینم کنج خانه یا نه. فقط این را می دانم که تحمل نخواهم کرد با این زنک کار کنم و اگر مجبور به این کار شوم ترجیح می دهم بیکار باشم.

امروز دوباره سایت های کار را زیر و رو می کردم. از هرکدام که واژه"خوش برخورد" یا "با روابط عمومی بالا" داشت سریع رد می شدم. روحیه الان من بیشتر به درد کار در گاوداری می خورد. الان ترجیح می دهم با حیوانات سر کنم اما رابطه ی عمومی بالایی با آدم ها برقرار نکنم.

 

آدم یا حوا؟

"قلم" هم از من خسته شد اینقدر این روزها نوشتم. حرفی ندارم اما میل به نوشتن دارد دیوانه ام می کند.

دیشب بالاخره طوق لعنت را از گردنم باز کردم. چیزی که 4 ماه است مثل خوره روحم را می خورد. کار کردن با آدم های کوچک را دوست ندارم. با اینکه خودم هم از همین جنس مونث هستم اما اصلا نمی توانم با هم جنس هایم کار کنم. زن ها بیشتر از اینکه قصد انجام کاری را داشته باشند یا از آن لذت ببرند از ژستی که برای آن کار می گیرند کیفور می شوند. زن ها اینقدر خودشان را کوچک می بینند که وقتی شغل خوبی دارند گمان می کنند ارتفاعشان زیاد شده و حالا وقت آن است که آدم ها را از بالا ببینند. زن ها هرچقدر هم که فعال و جامعه پذیر باشند باز هم تفکرات خاله زنکی رهایشان نمی کند و آن ها را با خود از گوشه مطبخ به دفتر وکالت و مطب و مغازه و اداره و ... می برند.

حقیقتا هیچوقت دلخوشی های زن های معمولی مرا شاد نکرده. لباس خریدن را دوست دارم اما اسیر لباس هایم نیستم. اگر حلقه ی ازدواجم ، حلقه ی ازدواجم نبود آن را هم دست نمی کردم چه برسد حسرت نداشتن طلا و جواهر بخورم. همانطور که از زیردست بودن بیزارم بالادست و رئیس بودن هم برایم جذابیتی ندارد و آرزو می کنم کاری داشته باشم که آقا و نوکر خودم باشم.

روحش شاد عمو! همیشه وقتی از زن ها بد می گفت و من دفاع می کردم می گفت: تو چرا دفاع می کنی؟تو که مثل اونها نیستی. 

روح سرکش من و این جسم زنانه عجیب ناسازگارند.

یا من و امثال من هیچوقت زن نبوده ایم یا این طیف وسیع خاله زنک های این جامعه هنوز نفهمیده اند زن بودن یعنی چه؟

زن بودن هیچ منافاتی با آدم بودن ندارد. کاش همه کمی آدم بودیم.

 

پ ن: دلم برایت تنگ شد عمو! دلم یهو شدیدا هوس دیدنت و شنیدن صدای خنده هایت را کرد. تو تنها مردی بودی که مرا خوب می فهمیدی. تو تنها کسی بودی که مرا خیلی زیاد می دیدی. دلم برایت تنگ شد عمو! خیلی تنگ!

عشق من سینما

یادش بخیر! عمو می گفت : الهه وکیل هم بشه یه ال سی دی نصب می کنه تو دفترش و به جای مشاوره دادن به موکل هاش فیلم می بینه.

تا چند سال پیش فیلم دیدن برای من از نان شب هم واجب تر بود. الان هم واقعا دوست دارم فیلم ببینم و کتاب بخوانم اما خیلی حس و حالش نیست. دیروز بعد از مدت ها در یک روز چند فیلم دیدم.

A Brilliant Young Mind که داستان یک پسربچه ی نابغه ی ریاضیات بود. بعد از آن فیلم تحسین شده ی American Sniper ساخته کلیند ایستوود محبوب که داستان کریس کایل یک تک تیرانداز آمریکایی است در عراق . فیلم عالی بود اما خیلی ها معتقدند تصویری که از کریس کایل ارائه شده اصلا با واقیت تطابق ندارد. تا زمانی که قرار است این یک فیلم باشد و نه یک سند تاریخی، چه اهمیتی دارد که تطابق داشته باشد یا نه . همین که فیلم باورپذیر باشد برای من یکی کافی است.

بعدازظهر هم برای چندمین بار The Departed را تماشا کردیم. هیچوقت از دیدن فیلم های دی کاپریو سیر نمی شوم مخصوصا اینکه مارتین اسکورسیزی هم آنها را کارگردانی کرده باشد.

شب قبل هم برای چنددهمین بار هری پاتر و جام آتش را دیدم.

نوجوان که بودم هیچ ابایی نداشتم از اینکه خودم را غرق داستان فیلم و کتابها کنم اما الان گاهی که فیلم دیدن رویاهایم را بیدار می کند به خودم نهیب می زنم که :اوهوی! از تو گذشته. شاید گذشته باشد شاید هم نه. اما فیلم دیدن امروز هیچوقت به اندازه ده سال پیش لذت ندارد. آن روزها باید با بدبختی فیلم پیدا می کردیم و کلی هم بابت آن پول می دادیم و توی تلویزیون های 21 اینچ و صداهای افتضاح و صد بار خاموش روشن کردن از ترس اینکه مبادا بابا وارد شود و بفهمد که داری فیلم زبان اصلی نگاه می کنی آن را تماشا می کردیم. گاهی برای اینکه فیلم های بزرگ تاریخ سینما را ببینم تا 2 شب بیدار می ماندم . فیلم هایی که صد فیلم نشان می داد و من باید تا آخر فیلم سیخ جلوی تلویزیون می نشستم چون سیم هندزفری فقط یک متر بود و نمی توانستم صدای تلویزیون را باز کنم که خدای ناکرده مزاحم خواب کسی نباشم.

امروز تمام شبکه های تلویزیون بهترین فیلم های روز دنیا را در تمام ساعات شبانه روز پخش می کنند و علاوه بر این مهدی هم هر ماه چند فیلم با کیفیت خیلی عالی دانلود می کند که 90 درصدش را نمی بینم.

هر چیز که ساده به دست بیاید بی ارزش می شود.

گرچه این روزها کمتر فیلم می بینم اما هنوز هم می توانم بگویم سینما عشق من است. مطمئنم هرگز موفق نمی شوم فیلم های خودم را بسازم اما هنوز هم می توان از دیدن فیلم هایی که دیگرانی می سازند که خیلی از من دور نیستند لذت ببرم.

درد!

به گذشته که نگاه می کنم و سرشماری درد راه می اندازم متوجه این قضیه می شوم که قبل از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تقریبا هیچ دردی نداشتم. نه جسمی و نه روحی. فقط گاهی شاید دندان درد اذیتم می کرد . کم اشتها بودم . کم می خوابیدم. زیاد دراز می کشیدم و لم می دادم. ساندویچ و هله هوله خوراک اصلی ام بود. گاهی پیش می آمد که از صبح تا شب که دانشگاه بودم جز کیک و آبمیوه چیزی نخورم اما هیچوقت مریض نمی شدم. حتی سرما هم نمی خوردم و احتیاجی نبود وقتی از خانه بیرون می روم به اندازه اسکیمو ها لباس بپوشم.

آن روزها نمی دانستم ترش کردن یعنی چه یا خستگی مفرط و بی حالی به چه حالی می گویند. نمی دانستم عفونت دندان چیست یا اینکه چرا به بعضی ها می گویند بدزخم و بد گوشت. حتی نمی دانستم وقتی نقطه ای از بدنم درد دارد چطور عنوانش کنم. نمی دانستم معده و قلب و کلیه و ... کجا هستند و به جز قرص مسکن و ترامادولی که همیشه کتی برای دوستانش می گرفت(یا لااقل به من این را می گفت) هیچ قرصی را نمی شناختم و...

و حالا شده ام منبع درد. در آینده از سال 94 به عنوان سال درد یاد می کنم. چند سالی هست که معده ام درست کار نمی کند. دندان هایم مدام دچار پوسیدگی می شوند . سردرد و سرگیجه بیشتر اوقات با من است و نفسم هم کمی تنگ شده که این یکی مسلما از بی تحرکی و ورزش نکردن است. اما امسال درهای عجیبی را همزمان با هم تجربه می کنم. از روزی که عروسیمان به هم خورد و آنقدر به من فشار وارد شد که حالتی نزدیک به مرگ را تجربه کردم دیگر روی سلامتی را ندیده ام. امروز هفت ماه است که من با دردهای مختلف سردرگریبانم. 

از درد مفاصل تا بی حالی و خستگی بی سابقه طوری که صبح ها گویی با چسب به زمین چسبانیده شده بودم.دردهای گاه و بیگاه قسمتهای مختلف بدنم. جوش بزرگ داخل دهان که هنوز هم نفهمیدم مشکلش چیست و هیچ دارویی رویش تاثیر نمی گذارد و حتی بدترش می کند و یک سالی است که آزارم می دهد. دردهای شدید قفسه سینه که تنها دلیلش مشکلات گوارشی است. عفونت و تکرر ادراری که خواب را به چشمانم حرام کرده و نمی توانم یک شب را تا صبح با خیال راحت بخوابم. و جدیدترنش هم عفونت دندانم که با وجود این که دو هفته آموکسی سیلین مصرف کردم و بعد درمان ریشه شد هنوز هم درد و ورم آن آزارم می دهد.

نمی دانم چرا این همه درد و بیماری را جذب کرده ام. دلم می خواهد دلیلش را بفهمم. اگر قرار است برای چیزی تنبیه شوم باید بدانم چرا مستحق ان هستم. اگر علتی دارد باید بدانم که در جهت رفع آن برآیم. افسوس که حتی پزشکان هم هرچه می گویند بر پایه حدس و گمان است و هیچکس تا امروز درد اصلی مرا نفهمیده و اینکه این همه بیماری مختلف چطور یک باره به من حمله کرده اند و قصد رها کردنم را هم ندارند.

دیشب در حالی که دندانم به شدت درد می کرد پای تلویزیون نشستم. سکانس جالبی از یک فیلم بود که مارک والبرگ بازی می کرد و اسمش را هم نمی دانم. چنان غرق تماشا شدم که وقتی به خود آمدم متوجه شدم دندانم درد ندارد. همین که به این فکر کردم که چه خوب دردش تمام شد دوباره کارش را از سر گرفت.

دیشب به این رسیدم که اگر حواس من شش دانگ جمع چیزی غیر از درد باشد دیگر دردی وجود نخواهد داشت. همه ی عذابی که می کشم از این است که به چیزهایی که لایق توجه نیستند ، توجه نشان می دهم.

این آخرین حرفم با درد و از درد است.

دیگر به تو فکر نخواهم کرد و از تو نخواهم نوشت.

محل سگ هم به تو نمی دهم. هر غلطی می خواهی بکن. از امروز من کارهای مهمتری برای انجام دادن دارم.

می توانم فکرم را معطوف دوربین عزیزم بکنم که توی فروشگاه انتظار وصال مرا می کشد یا صندلی مهربانم در دانشگاه فردوسی که بی صبرانه منتظر است یکدیگر را ملاقات کنیم یا صحنه تئاتری که بی تاب بازیگرانی است که قرار است سناریوی مرا اجرا کنند.

حتی می توانم فکرم را معطوف سفرهایمان بکنم. دیدن کشور زیبایم ایران و بعد از آن اروپا و آفریقا و چین و هند و آمریکا.

خیلی چیزها دارم که به آن فکر کنم. من تو را فراموش خواهم کرد. تو فقط در ذهن منی و من ذهنم را هم از تو پاک خواهم نمود.

خدافظ درد... خداففففظ.(با صدای جناب خان عزیزم)

این روزها زیاد فکر می کنم. زیاد حرف می زنم و زیاد می نویسم. مغزم پر از کلمه است. کلماتی که نظم سرشان نمی شود و دوست ندارند جمله باشند. دوباره فکرهای قدیم به سرم می زند. دوباره رویاها و خوش خیالی های دوران نوجوانی را دارم. همانقدر که آن روزها به ارشد فکر می کردم و قبول نشدنش محال می نمود به ادبیات و دانشگاه فردوسی فکر می کنم. تمام برنامه های زندگی ام را با این فرض می چینم که قرار است مهر 95 مشهد باشم. نمی دانم اگر این بار هم به در بسته بخورم توان برخاستن خواهم داشت؟ 

قبلا هم گفته ام که فراموش می کنم بعد از فارغ التحصیلی چند سال را پشت سر گذاشته ام. این 5 سال وجود ندارد و من هم 23 ساله هستم. 

این روزها سودای استاد دانشگاه شدن ، نویسنده شدن و عکاسی زندگی ام را پر کرده. دیگر احساس وحشتناک خاله زنک بودن ندارم. زندگی بعد از عروسی به وضعیت سفید برگشته و حالا می توانم روی چیزهایی که همیشه آرزویم بوده است تمرکز کنم.

فقط ای کاش تقدیر چنین باشد و پروردگار هم یاری ام کند.

سه سالگی

نه خیلی زود گذشت و نه خیلی دیر. فقط خیلی سخت گذشت. این سومین سالگرد ازدواج با دو تای قبلی فرق دارد. این بار زیر سقف خانه ی خودمانیم و مجبور نیستیم برای جشن گرفتن از خانه بزنیم بیرون. اما...

امسال هم نشد آنطور که دلم می خواست بشود.

هیچ وقت نمی شود.

سال اول رفتیم "باغ مشاهیر". همانجا که اولین روزهای آشنایی مکان امن بود و بعد از عقدمان آنجا شام خوردیم و در کنار مزار عالیجناب عطار بهمان خوش می گذشت. راه برگشت ، مسیر آرامگاه عطار تا خیام را پیاده گز می کردیم که زوج مهربانی که چند سالی باتجربه تر از ما بودند به سواری اتومبیل گرانقیمتشان مهمانمان کردند و پرسیدند این وقت شب در این راه پرخطر چه می کنید. گفتیم اولین سالگرد ازدواجمان است و آمده ایم اینجا خاطره بازی. با مهربانی و صمیمیتی که شرمنده مان می کرد بهمان تبریک گفتند و آرزو کردند که پنجاهمین سالگرد ازدواجمان را هم ببینیم و جشن بگیریم.

سال دوم هیچ اتفاقی نیفتاد. نه جشنی و نه مشاهیری و نه کادویی. شاید اصلا یادمان هم نبود اینقدر که زندگی سخت شده بود.

و امسال سومین است.

سومین سالی که اولین سال زندگی مشترک ماست. 

خدا را شکر می کنم برای این سال. امسال سالی بود که آرزو می کردیم بیاید. دلم می خواست جشن بزرگی می گرفتم و کلی مهمان دعوت می کردم اما انگار نمی شود. 

برنامه ریزی های من هرگز درست از آب درنیامده که این دفعه ی دوم باشد.

امسال دونفره با همین کیک کوچک و کادوهای ناقابل جشن می گیریم و خدا را شکر می کنیم برای این آرامش و به شکرانه با هم بودن دعا می کنیم برای همه ی آنهایی که می شناسیم و می دانیم تنهایی دلشان را آزرده. دعا می کنیم هیچکس تنها نباشد. حداقل نه آنها که مستحق تنهایی نیستند.

طناز من!

اولین چیزی که بعد از شنیدن اسم این بشر به ذهنم می آید همین است:"طناز". شاید بهتر باشد اسمش را هم عوض کند و به جای زهرا به او بگوییم طناز.

طنز زهرا خیلی مبتکرانه و زیرکانه است. تا آن جا که گاهی اوقات واقعا متعجب می شوم که در آن لحظه ی خاص چطور یاد چنین چیزی افتاده. اما از این ویژگی منحصر به فردش که بگذریم او کلکسیون خصوصیات خوبی است که برای یک زندگی کامل لازم داریم. با اراده وبا پشتکار ، امیدوار به زندگی ، دلسوز ، روابط عمومی بالا و در عین حال خارج نشدن از جاده ی حیا و نجابت زنانه ،بسیار باهوش در انجام امورات زندگی و کار ، بسیار اخلاقی و حامی طبیعت . زهرا برخلاف شیما و مینا فقط سنگ صبور نیست. وقتی به حرف هایت گوش می دهد سعی می کند راه حلی هم برای آن پیدا کند و اگر بتواند کمک کند.

خلاصه اینکه این آدم آنقدر ویژگی های خوب در وجودش دارد که من چند تا خار وجودش را هم نادیده بگیرم و در موردشان حرفی نزنم. 

گاهی وقت ها از پولداری زهرا حرصمان می گیرد و بخاطر اینکه شغل تقریبا خوبی دارد و پول خوبی می گیرد  پول هایش را به ما نمی دهد!!! او را به باد فحش می گیریم. اما من قلبا معتقدم زهرا از نظر مالی و شغلی به نصف آن چیزی که استحقاقش را داشت نرسیده است. در زندگی ام آدمی را به این پرتلاشی که اوست ندیده ام.

چند وقت قبل به سفارش مینا پستی در مورد خودش نوشتم و بعد هم شیما. فکر کردم بی انصافی است که از دوست گرمابه و گلستانم چیزی ننویسم. آن هم در حالی که سال آینده عمر دوستی مان 20 ساله می شود. عمریست واقعا!

از کجا می شود رفیق 20 ساله پیدا کرد؟ آن هم 20 سالی که هرچند جر و بحث و دلخوری زیادداشتیم اما یک روز هم قهر نکرده ایم.

من و زهرا خیلی کمتر از من و مینا و من و شیما علایق مشترک داریم. من عاشق فیلم و کتاب هستم و زهرا شاید در سال 10 فیلم هم نبیند. زهرا عاشق کار و کسب درآمد است و من پول جمع کردن را دوست ندارم. او موسیقی کار می کند که من هیچوقت علاقه ی آن چنانی نسبت به آن نداشته ام و من عاشق داستان که زهرا سررشته ای از آن ندارد.

زهرا عاشق این است که با همه گفتگو کند و در هر جمعی نقل مجلس شود اما من ترجیح می دهم در جمعی که تازه وارد هستم سکوت کنم و زیاد جلب توجه نکنم.

زهرا عاشق خانواده و من بیزارم از این بنیاد.

زهرا عاشق ورزش و من گریزان از آن.

زهرا به شدت منطقی است و من به طرز وحشتناکی احساساتی.

او استعداد شگرفی در هماهنگ کردن خودش با دیگران دارد و می تواند همزمان برای یک نفر پشت تلفن کلاس بگذارد و لهجه اش را اصل تهرانی کند و با یکی از اقوام نیشابوری حرف بزند اما من همیشه همینی ام که هستم و نه می توانم همرنگ با کلاس تر از خودم بشوم و نه می توانم با زبان مادری ام حرف بزنم.

همه ی این اختلاف نظر هایی که با زهرا دارم چیزهایی است که اتفاقا بین من و شیما و مینا مشترک است.

همین باعث می شود به این نتیجه برسم آن چه که دو انسان را به هم پیوند می دهد نه شباهتهایشان که اتفاقا تفاوتهایشان است. البته بچه محل بودنمان و درک مشترکی که از زندگی داشتیم هم در این رابطه بی تاثیر نبود. وقتی بقیه بچه ها ازدوستی با دخترفلات دکتر و همکلاس بودن با دختر فلان رئیس شهر حرف می زدند من و زهرا یاد چیزهای مشترکی می افتادیم که خیلی بیشتر از دوستی با دختر وکیل و وزیر جذاب بود.

ما در محله ای بزرگ شدیم که آدم های معمولی جرئت پا گذاشتن به آنجا را هم ندارند. محله ای که هرسال اتفاق مهیبی در آن می افتاد. از خودکشی با قطار و طناب دار و سم و خنجر گرفته تا برادرکشی و پدر کشی و ... .

ما در محله ای بزرگ شدیم که متعلق به آن نبودیم و فکر می کنم این درد مشترک این همه ما را به هم نزدیک کرد. ما جایی زندگی کردیم که بیشتر دخترها در 20 سالگی ترشیده محسوب می شوند و ما تابو شکن بودیم. چه زهرا با سنتوری که دستش می گرفت و چه من با فعالیت های سیاسی و اجتماعی دانشگاه.

جالب اینکه ما نه اینکه بخواهیم خیلی ناخواسته به سمت هم جذب می شویم. ما هیچ برنامه ای برای اینکه در یک مدرسه و یک محله باشیم نداشتیم. با اینحال دبستان و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و حتی دانشگاهمان مشترک بود و وقتی بعد از سالها زهرا به همراه خانواده بالاخره به شمال شهر نقل مکان کردند ما هم اتفاقی خانه ای در همان محدوده پیدا کردیم. در حالیکه اصلا قصد ساکن شدن در آن منطقه را نداشتیم.

رابطه من و زهرا خیلی منطقی این همه سال دوام آورد . رابطه ما هیچوقت بر پایه احساسات نبود. نسبت به هم حسادت نداشتیم. و از طرفی از کوچکترین خطای یکدیگر هم نگذشته ایم که توی دلمان پر از عقده بشود. همیشه منتظریم طرف مقابل دست از پا خطا کند و سوژه ای برای مسخره کردنش پیدا کنیم. هروقت دلخور بوده ایم خیلی منطقی به طرف مقابل بروز داده ایم و مشکل حل شده است. 

زهرا به معنای واقعی کلمه یک دوست است. کسی که شاید گاهی سرش شلوغ باشد و یادم نکند اما باز هم می توانم همیشه روی بودنش حساب کنم.

سریال قهر و آشتی های من و دوستم!

یادش بخیر بچگی ها!

انصافا بچگی پر باری داشتم. اینو تقریبا همه ی همشاگردی ها و دوستانم می دونن حتی اگه به روی خودشون نیارن. کمد من پر از تقدیرنامه ها و جایزه هاییه که تو مسابقات مختلف می گرفتم. یادمه اون وقت ها هروقت قرار بود به من جایزه بدن دوست عزیزم سر صف حاضر نمی شد. یا وقتی از افتخاراتم با بقیه حرف می زدم اون دوست عزیز به بهانه ای راهشو کج می کرد و گاهی هم حتی قهر می کرد!

یادمه اول دبیرستان که بودم معلم شیمی خانم زنده دلان یک روز از من خواست به مادرم بگم بیاد مدرسه و اون روز از مامان خواسته بود که مراقب من باشه چون استعدادم داره در کنار دوست جانی که اصلا اهل درس نیست هدر میره!

روزی که به خاطر شلوغ کاری از گروه سرود بیرونش کردن منم غیرتی شدم و گفتم بدون دوستم هرگز! خانم کوثری دبیر پرورشی منو کشید یه گوشه و گفت که نباید به خاطر دوست جان موقعیت خودمو خراب کنم و بهتره توی انتخاب دوستهام تجدیدنظر کنم.

دوست جان از اون تیپ آدم ها بود که هیچوقت با ما بر نمی خورد. اما چون هر دو علایق مشترکی داشتیم به هم نزدیک می شدیم و بدتر از اون اینکه من واقعا دوستش داشتم. تقریبا هیچکس نمی تونست تا این حد در برابر کارهای اون صبور باشه که من بودم. همیشه راهی رو می رفتیم که اون دوست داشت. کاری رو می کردیم که اون دوست داشت. حرفی رو می زدیم که اون دوست داشت. و من باید اعتراف کنم اون سالهای اول به شدت احساس حقارت می کردم و برای من اون اند کلاس و پرستیژ بود و افتخار می کردم به دوستیش. از نظر من دوست جان خیلی جذاب بودند. از من بلندتر و خوش تیپ تر بود ، لباسهای شیکتری می پوشید ، خوراکی های گرون قیمتی می خورد، اسم اعضای خانواده اش خیلی با کلاس بود. برعکس ما بچه جنوب شهری ها که از کلاس دوم دبستان روسری های به اندازه ملافه تختخواب سرمان می کردند او دوران راهنمایی هم روسری سر نمی کرد و همیشه عکس های قدیمی پدر و مادرش را بهمان نشان می داد که به ما ثابت کنه چقدر خانواده با کلاسی داره.

خلاصه اینکه سالهای اول آشنایی من خودمو در برابر او خیلی کوتاه حس می کردم و همیشه به عیب و ایرادهایی که از من می گرفت با گوش جان دل می سپردم و سعی در اصلاح خودم می کردم .

سال های بعد وقتی بیشتر آشنا شدیم پی بردم دوست جان آن بتی نبود که من در ذهن داشتم. فهمیدم هرکس که تیپ مد روزتری بزند لزوما انسان بهتری نیست. فهمیدم آنچه مهم است کلاس یک نفر نیست بلکه اخلاق است و آن همدلی که من با همشاگردی ها داشتم خیلی باارزش تر از کلاسی بود که نداشتم. من تقریبا با همه می جوشیدم. با بچه زرنگ ها با بچه تنبل ها، با خوشتیپ ها و با معلول ها ، با خوشگل ها و با زشت ها، با شهری ها و با روستایی ها. خلاصه اینکه ما بچه های جنوب شهر خیلی چیزها نداشتیم اما شور و حال داشتیم و معرفت. آن روز ها برای ما معرفت مایحتاج زندگی بود.

دوست جان وسط ما گیر افتاده بود و نمی تونست خودشو با شرایط ما وفق بده و من سعی می کردم به زور با اون هماهنگ بشم و البته که نمی شد و نتیجه این بود که ما از 12 ماه سال معمولا 10 ماهشو قهر بودیم. قهرهایی که همیشه و همیشه از طرف دوست جان شروع می شد و ادامه پیدا می کرد و بیشتر اوقات این من بودم که برای آشتی پا پیش می زاشتم. 

جالب این بود که بقیه بچه ها هم درست مثل مادر و پدر ها بعضی وقت ها وساطت می کردند که این دو کبوتر عشق به زندگیشون سر و سامون بدن اما فایده ای نداشت. عشق کافی نبود برای اینکه ما بتونیم با هم کنار بیایم و به جرئت می تونم بگم 99 درصد مواقع مقصر این قهر ها دوست جان بود.

بارها بچه ها به من می گفتند: چطوری تجمل می کنی؟ چرا با این آدم دوستی؟ حتی یک نفر به من گفت: اون لیاقت این همه محبت تو رو نداره، چرا اینقدر بهش توجه می کنی؟

برای من که دوستش داشتم و چشم دلم کور بود این حرف ها معنایی نداشت و جواب این سوالها رو هم نمی دونستم. فقط اینو می دونستم که نمی تونم به راحتی ازش بگذرم. اما گذر زمان به من ثابت کرد که هر انسانی هر چقدر هم که دوست داشتنی باشه وقتی کاسه ی صبرمو لبریز کنه می تونم ازش رد بشم و روزی رسید که دوست جان خیلی راحت در دلم مرد!

واقعا مرد و تا مدت ها حتی سر مزارش هم نرفتم. این دوری خیلی طول کشید. بیشتر از همیشه. اما در عین ناباوری این بار اون بود که به سمت من اومد و من هرچند برام سخت بود مرده رو زنده کنم اما سعی ام رو کردم و تا حدی هم موفق شدم. احساس عمیق و لطیف سالهای بچگب که هرگز برنمی گرده اما دوباره توی دلم راهش دادم و جایی براش پیدا کردم و مطمئن بودم که این دوست جان با دوست جان قدیم خیلی فرق کرده.

امروز که سر یه مسئله ی بی اهمیت دوباره بحث کردیم به این نتیجه رسیدم که قدیمی ها راست می گفتن چیزی که با شیر تو سر آدم میاد با مرگ از سرش بیرون میره. این بار شاید بحث ما دنباله دار نباشه و به قهر هم نکشه. حتی اگر هم بکشه من دیگه اون آدم سابق نیستم که از نبودن کسی زجر بکشم. 

دوست من در این سال ها تغییر نکرده اما من چرا. دیگه قلبم سنگی تر از اونه که قهر و آشتی های بچگانه اونو به درد بیاره.

امروز که یاد بچگی پر بارم افتادم و دوست جان از یادآوری اون روزها هم ناراحت شد حتی با اینکه امروز زندگی اون خیلی پر تر از منه فهمیدم باز هم اشتباه کردم که داشتم جای مخصوصی برای این آدم توی دلم باز می کردم. نمی خوام خیلی کوته فکرانه برخورد کنم و از کاه کوه بسازم اما گاهی میشه.

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد.

من هنوز دوستش دارم همون طور که زهرا و مینا رو دوست دارم. اما بارها گفتم روی دوستی اون دونفر خیلی بیشتر حساب میکنم. آدم هایی که همیشه هستند. واقعا هستند و من مدیون بودنشان هستم. 

من دوستش دارم. شاید نه مثل زهرا و مینا. قضیه کمتر و بیشتر نیست. مسئله ی بین ما هیچوقت رفاقت نبود که اگر بود تا الان صد بار باید تموم شده بود. بین ما یک چیز خاصی بود و هست که تموم نمیشه. به هر طرف که بریم باز به سمت هم برمی گردیم. اینو نوشتم که یادم باشه. دوست جان برای من چیز دیگری بود و هست. اما دوست خوبی نیست و هرگز نخواهد بود.

"محمد" برای من قابل احترامترین پیامبر خداست. چرا؟ چون یک روشنفکر به تمام معنا بود. فکر او برای یک مرد بی سواد چهل ساله زیادی بزرگ بود. احتمالا به همین دلیل بود که پیام آور شد. پیامی که خیلی طول نکشید به فراموشی سپرده شد و جای ان را مشتی دروغ و خرافات و احادیث بی مایه و بت هایی گرفت که از یاد فرزندان او ساختند.

دلم می خواست بدانم اگر محمد در این روزگار بود با این همه بت های بزرگ چه می کرد. شکستن بت های سنگی کار سختی نیست اما بت های بزرگی که در ذهن مردم نقش بسته را چه کسی می تواند بشکند؟

                                                 **************

دلم کمی گرفته . می ترسم تمام برنامه ریزیهایم به باد برود. امیدوارم که اینطور نشود. حالا که مصممتر از همیشه ام نباید این اتفاق بیفتد. خدایا کمکم کن! هرچند که من راضی ام به رضای تو.

                                               ***************

مراقب باشیم آدم ها برایمان بت نشوند. آدم ها مجموعه ای از خوبی ها و بدیها هستند که می شود بخاطر خوبی هایشان دوستشان داشت و بخاطر معایبشان از آنها دل کند. خیلی هم سخت نیست.

                                              ***************

پنجشنبه جمعه تنهایی دلنشینی را تجربه کردم. آنقدر خوش گذشت که امروز دلم نمی خواست بروم دفتر فقط برای اینکه دوباره آن حس را تجربه کنم. حیف...

نمایشنامه دارد به جاهای خوبی می رسد. همینطوری پیش بروم بزودی نوشتن را شروع می کنم. ای کاش می شد یک ماه مرخصی بگیرم و فقط بنویسم. یا شاید ای کاش می شد اصلا سرکار نروم و بنویسم. من از این دفتر لعنتی مممتتتتتننننفففففررررم!

                                        

باز هم از اون تصمیم ها!

در زندگی من تصمیم های بزرگ گرفتن کار خیلی آسانی است. امروز تصمیم می گیر وکیل شوم در حالیکه دیروز تصمیم داشتم کارگردان بشوم و قطعا فردا تصمیم دیگری خواهم گرفت.

این بار هم یک تصمیم گرفتم که خیلی هم تازگی ندارد. یک برنامه ی یک ساله برای خودم ریخته ام که امیدوارم این بار به سرانجام برسد.

بعد از کلی کلنجار رفتن و دودلی بین شرکت در رشته های ادبیات فارسی، ادبیات نمایشی ، روابط بین الملل ، حقوق خصوصی ، حقوق بین الملل و ... بالاخره برآن شدیم که همان ادبیات فارسی را برگزینیم. چرا که در هیچیک به اندازه این یک قلم نمی شود درس نخوانده قبول شد.

مدرسه هم که می رفتم هرگز ادبیات نمی خواندم. اما همیشه نمره می گرفتم. برای امتحان عروض و قافیه سه روز وقت بهمان داده بودند. وقتی که حتی برای امتحان ریاضی هم نداشتیم. بس که خواندن این درس مشکل بود. و من تمام سه روز را مشغول خواندن رمان 800 صفحه ای حس و حساسیت بودم. یادم است که آن درس را هم با نمره خوبی پاس کردم.

الان هم به موفقیت در کنکور ادبیات فارسی خیلی بیشتر از بقیه امید دارم.

احتیاج دارم کاری جدید انجام بدهم. روزی که به این دفتر لعنتی پا گذاشتم هرگز فکر نمی کردم اینقدر ماندنم طولانی شود. کم کم دارم از این که کارم را ترک کنم می ترسم. انگار به این زندگی عادت کرده ام. در برنامه ی یک ساله من ، این کار مزخرف باید ادامه داشته باشد تا اول مهر که قرار است بروم دانشگاه. تا آن وقت می توانم فتوشاپ یاد بگیرم. کامپیوتر و دوربین بخرم و کار جدیدم را شروع کنم. کاری که همیشه آرزویش را داشته ام. الان کمی دور از دسترس و رویایی به نظر می رسد اما تلاشم را خواهم کرد.

اگر سلامت باشم و اتفاق ناخواسته ای پیش نیاید سال بعد حالم بهتر از امروز خواهد بود.

جدای همه ی اینها نوشتن نمایشنامه و همکاری با شیما هم یکی از دغدغه هایم خواهد بود. هرروز نمایش برایم واضح تر و دایره وسیع تفکراتم جمع و جورتر می شود. امیدوارم تا پایان سال موفق به نوشتنش بشوم.

بیشتر اوقات وقتی حرفی را می زنم پای آن نمی مانم. اما این بار نوشتم که به خودم ثابت کنم من هم می توانم با برنامه زندگی کنم . من هم می توانم برای خودم برنامه بریزم  اجرایش کنم . من هم می توانم اگر بخواهم.

من می توانم!

یاران دبیرستانی

بعد از ده سال بانی گردهمایی دوستان دبیرستانی شدن حس خوبی داشت. پنجشنبه میزبان 5 نفر از دوستان قدیمی بودم. زهرا ، شیما ، نجمه ، عاطفه و زهره. جالب اینجاست که من با همه ِ آنها ارتباط داشتم در این سال ها و یک جورایی حلقه ی اتصال این جمع بودم. هر کس که مرا می دید حال آن دیگری را امی پرسید و اگر شماره ی کسی را می خاستند به من زنگ می زدند. این بار هم من دورهمی را افتتاح کردم. امیدوارم ادامه پیدا کند. حتی با وجود اینکه من  و شیما باید فقط به چرت و پرت گفتن ها و متلک های بقیه بخندیم و شمشیر زبانمان در نیام است.  حتی با وجود اینکه زهره شوخی ها را از حد می گذراند و گاهی به دل نگرفتن و جواب ندادنش سخت است. حتی با وجود اینکه نجمه و زهره و عاطفه نود درصد حرفهایشان از تغذیه بچه و خانه داری و مسائل خاله زنکی است و من و زهرا و مخصوصا شیما باید بحث را تحمل کنیم. همه ی اینها به کنار.

حجم عظیمی از خاطرات ما مشترک است و این چیزی نیست که بشود راحت از آن گذشت. نمی شود از زهره ای که با هم خندیده ایم ، با هم گریسته ام ، با هم شرارت کرده ایم به دل گرفت وقتی لباس پوشیدنم را مسخره می کند یا می گوید دماغ شوهرت چقدر گنده است. 

پنجشنبه اینقدر حالم خوب شد که چند روزیست به تصویر خودم در آینه خیره نشده ام که به او بگویم چقدر دلم گرفته.

برای هرکسی ثروتی است و همیشه گفته ام که ثروت من دوستانم هستند. من خواهر و برادری نداشتم که همدم من باشند. من هیچوقت لباس های شیک و مدروز و مطابق سلیقه ام نداشته ام. مسافرت های زیادی نرفته ام. حتی پیک نیک های خارج محدوده شهر هم برای من دور از دسترس بوده است. همه ی زندگی من ، همه دلخوشی من خلاصه می شد در کتاب و تلویزیون و دوستانم. و حالا که باز این همه دلخوشی را در اطرافم می بینم و یاد روزهای خوب مدرسه برایم زنده می شود نمی توانم خوب نباشم.