اولین چیزی که بعد از شنیدن اسم این بشر به ذهنم می آید همین است:"طناز". شاید بهتر باشد اسمش را هم عوض کند و به جای زهرا به او بگوییم طناز.
طنز زهرا خیلی مبتکرانه و زیرکانه است. تا آن جا که گاهی اوقات واقعا متعجب می شوم که در آن لحظه ی خاص چطور یاد چنین چیزی افتاده. اما از این ویژگی منحصر به فردش که بگذریم او کلکسیون خصوصیات خوبی است که برای یک زندگی کامل لازم داریم. با اراده وبا پشتکار ، امیدوار به زندگی ، دلسوز ، روابط عمومی بالا و در عین حال خارج نشدن از جاده ی حیا و نجابت زنانه ،بسیار باهوش در انجام امورات زندگی و کار ، بسیار اخلاقی و حامی طبیعت . زهرا برخلاف شیما و مینا فقط سنگ صبور نیست. وقتی به حرف هایت گوش می دهد سعی می کند راه حلی هم برای آن پیدا کند و اگر بتواند کمک کند.
خلاصه اینکه این آدم آنقدر ویژگی های خوب در وجودش دارد که من چند تا خار وجودش را هم نادیده بگیرم و در موردشان حرفی نزنم.
گاهی وقت ها از پولداری زهرا حرصمان می گیرد و بخاطر اینکه شغل تقریبا خوبی دارد و پول خوبی می گیرد پول هایش را به ما نمی دهد!!! او را به باد فحش می گیریم
. اما من قلبا معتقدم زهرا از نظر مالی و شغلی به نصف آن چیزی که استحقاقش را داشت نرسیده است. در زندگی ام آدمی را به این پرتلاشی که اوست ندیده ام.
چند وقت قبل به سفارش مینا پستی در مورد خودش نوشتم و بعد هم شیما. فکر کردم بی انصافی است که از دوست گرمابه و گلستانم چیزی ننویسم. آن هم در حالی که سال آینده عمر دوستی مان 20 ساله می شود. عمریست واقعا!
از کجا می شود رفیق 20 ساله پیدا کرد؟ آن هم 20 سالی که هرچند جر و بحث و دلخوری زیادداشتیم اما یک روز هم قهر نکرده ایم.
من و زهرا خیلی کمتر از من و مینا و من و شیما علایق مشترک داریم. من عاشق فیلم و کتاب هستم و زهرا شاید در سال 10 فیلم هم نبیند. زهرا عاشق کار و کسب درآمد است و من پول جمع کردن را دوست ندارم. او موسیقی کار می کند که من هیچوقت علاقه ی آن چنانی نسبت به آن نداشته ام و من عاشق داستان که زهرا سررشته ای از آن ندارد.
زهرا عاشق این است که با همه گفتگو کند و در هر جمعی نقل مجلس شود اما من ترجیح می دهم در جمعی که تازه وارد هستم سکوت کنم و زیاد جلب توجه نکنم.
زهرا عاشق خانواده و من بیزارم از این بنیاد.
زهرا عاشق ورزش و من گریزان از آن.
زهرا به شدت منطقی است و من به طرز وحشتناکی احساساتی.
او استعداد شگرفی در هماهنگ کردن خودش با دیگران دارد و می تواند همزمان برای یک نفر پشت تلفن کلاس بگذارد و لهجه اش را اصل تهرانی کند و با یکی از اقوام نیشابوری حرف بزند اما من همیشه همینی ام که هستم و نه می توانم همرنگ با کلاس تر از خودم بشوم و نه می توانم با زبان مادری ام حرف بزنم.
همه ی این اختلاف نظر هایی که با زهرا دارم چیزهایی است که اتفاقا بین من و شیما و مینا مشترک است.
همین باعث می شود به این نتیجه برسم آن چه که دو انسان را به هم پیوند می دهد نه شباهتهایشان که اتفاقا تفاوتهایشان است. البته بچه محل بودنمان و درک مشترکی که از زندگی داشتیم هم در این رابطه بی تاثیر نبود. وقتی بقیه بچه ها ازدوستی با دخترفلات دکتر و همکلاس بودن با دختر فلان رئیس شهر حرف می زدند من و زهرا یاد چیزهای مشترکی می افتادیم که خیلی بیشتر از دوستی با دختر وکیل و وزیر جذاب بود.
ما در محله ای بزرگ شدیم که آدم های معمولی جرئت پا گذاشتن به آنجا را هم ندارند. محله ای که هرسال اتفاق مهیبی در آن می افتاد. از خودکشی با قطار و طناب دار و سم و خنجر گرفته تا برادرکشی و پدر کشی و ... .
ما در محله ای بزرگ شدیم که متعلق به آن نبودیم و فکر می کنم این درد مشترک این همه ما را به هم نزدیک کرد. ما جایی زندگی کردیم که بیشتر دخترها در 20 سالگی ترشیده محسوب می شوند و ما تابو شکن بودیم. چه زهرا با سنتوری که دستش می گرفت و چه من با فعالیت های سیاسی و اجتماعی دانشگاه.
جالب اینکه ما نه اینکه بخواهیم خیلی ناخواسته به سمت هم جذب می شویم. ما هیچ برنامه ای برای اینکه در یک مدرسه و یک محله باشیم نداشتیم. با اینحال دبستان و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و حتی دانشگاهمان مشترک بود و وقتی بعد از سالها زهرا به همراه خانواده بالاخره به شمال شهر نقل مکان کردند ما هم اتفاقی خانه ای در همان محدوده پیدا کردیم. در حالیکه اصلا قصد ساکن شدن در آن منطقه را نداشتیم.
رابطه من و زهرا خیلی منطقی این همه سال دوام آورد . رابطه ما هیچوقت بر پایه احساسات نبود. نسبت به هم حسادت نداشتیم. و از طرفی از کوچکترین خطای یکدیگر هم نگذشته ایم که توی دلمان پر از عقده بشود. همیشه منتظریم طرف مقابل دست از پا خطا کند و سوژه ای برای مسخره کردنش پیدا کنیم. هروقت دلخور بوده ایم خیلی منطقی به طرف مقابل بروز داده ایم و مشکل حل شده است.
زهرا به معنای واقعی کلمه یک دوست است. کسی که شاید گاهی سرش شلوغ باشد و یادم نکند اما باز هم می توانم همیشه روی بودنش حساب کنم.