"قلم" هم از من خسته شد اینقدر این روزها نوشتم. حرفی ندارم اما میل به نوشتن دارد دیوانه ام می کند.

دیشب بالاخره طوق لعنت را از گردنم باز کردم. چیزی که 4 ماه است مثل خوره روحم را می خورد. کار کردن با آدم های کوچک را دوست ندارم. با اینکه خودم هم از همین جنس مونث هستم اما اصلا نمی توانم با هم جنس هایم کار کنم. زن ها بیشتر از اینکه قصد انجام کاری را داشته باشند یا از آن لذت ببرند از ژستی که برای آن کار می گیرند کیفور می شوند. زن ها اینقدر خودشان را کوچک می بینند که وقتی شغل خوبی دارند گمان می کنند ارتفاعشان زیاد شده و حالا وقت آن است که آدم ها را از بالا ببینند. زن ها هرچقدر هم که فعال و جامعه پذیر باشند باز هم تفکرات خاله زنکی رهایشان نمی کند و آن ها را با خود از گوشه مطبخ به دفتر وکالت و مطب و مغازه و اداره و ... می برند.

حقیقتا هیچوقت دلخوشی های زن های معمولی مرا شاد نکرده. لباس خریدن را دوست دارم اما اسیر لباس هایم نیستم. اگر حلقه ی ازدواجم ، حلقه ی ازدواجم نبود آن را هم دست نمی کردم چه برسد حسرت نداشتن طلا و جواهر بخورم. همانطور که از زیردست بودن بیزارم بالادست و رئیس بودن هم برایم جذابیتی ندارد و آرزو می کنم کاری داشته باشم که آقا و نوکر خودم باشم.

روحش شاد عمو! همیشه وقتی از زن ها بد می گفت و من دفاع می کردم می گفت: تو چرا دفاع می کنی؟تو که مثل اونها نیستی. 

روح سرکش من و این جسم زنانه عجیب ناسازگارند.

یا من و امثال من هیچوقت زن نبوده ایم یا این طیف وسیع خاله زنک های این جامعه هنوز نفهمیده اند زن بودن یعنی چه؟

زن بودن هیچ منافاتی با آدم بودن ندارد. کاش همه کمی آدم بودیم.

 

پ ن: دلم برایت تنگ شد عمو! دلم یهو شدیدا هوس دیدنت و شنیدن صدای خنده هایت را کرد. تو تنها مردی بودی که مرا خوب می فهمیدی. تو تنها کسی بودی که مرا خیلی زیاد می دیدی. دلم برایت تنگ شد عمو! خیلی تنگ!