اتحادیه ابلهان

چند روز پیش کتابی خواندم به نام " اتحادیه ابلهان". نوشته ی "جان کندی تول" و ترجمه ی "پیمان خاکسار". انتشار این کتاب خود داستانی شنیدنی اشت.

جان کندی تول اتحادیه ابلهان را در سی سالگی نوشت. دو سال آن را برای ناشران زیادی فرستاد اما هیچکس حاضر به چاپ آن نشد. او در سی و دوسالگی خودکشی کرد و بعد از او مادرش بود که یازده سال وقتش را صرف چک و چانه زدن با ناشرینی بود که این کتاب را نمی خواستند. سرانجام بعد از یازده سال "اتحادیه ابلهان " در سال1981به چاپ رسید و همان سال برنده ی جایزه ی پولیتزر شد!

بیشتر منتقدان کتاب را یک شاهکار در زمینه ی رمان کمدی می دانند و البته من هم با آنها موافقم. به جز طنز کتاب که هرگز شما را کسل نمی کند فلسفه ی جالبی هم در داستان وجود دارد.

"ایگنیشس" قهرمان داستان شخصیتی همانند دن کیشوت دارد. یک مرتجع واقعی که قصد اصلاح جامعه را دارد. رویارویی او با جهانی که برایش قابل تحمل نیست ماجراهای جالبی می آفریند.

 

یکی از منتقدان می گوید: اتحادیه ی ابلهان همان ناشرانی بودند که این کتاب را چاپ نکردند.

 

 

****

گاهی اوقات احساسات و اتفاقات ناخوشایند زندگی بیشتر از هر محرکی انسان را به جلو می راند. انگیزه ای که تحقیر شدن در یک جمع به آدمی می دهد و آن خشم از خود و ندای درونی که می گوید:"آی! به خودت بیا!"  برای من همیشه بهترین محرک بوده است.

خیلی وقت است که این حس حقارت با من بود اما کم کم دارم به فکر می افتم طرحی نو در زندگی ام دراندازم. شاید خیلی هم نو نباشد. اما مدتی بود فراموششان کرده بودم.

امیدوارم تصمیمم روی بهتر شدن وبلاگم هم تاثیری داشته باشد. خیلی وقت است مطلب جالبی ننوشته ام.

 

 

من و مسترهاید درونم

خیلی وقت ها از خودم ترسیده ام. زمانی که خیلی بدجنس می شوم از خودم می ترسم. مثل سال پنجم دبستان که زیرآب دوستم را زدم تا نقش او را در یک نمایش بگیرم.

وقتی خیلی مایوس می شوم از خودم می ترسم. مثل یکباره رها کردن درس و ارشد و زبان و...

وقتی خیلی شجاع می شوم از خودم می ترسم. مثل...

خلاصه اینکه بیشتر وقت ها از خودم می ترسم مبادا کار احمقانه ای انجام دهم. تنها خصوصیتی که در تمام این سال ها با من بوده و هرگز تغییر نکرده حماقت بوده است.

این روزها هم از این حماقت خودم در برخورد با زندگی بیمناکم. از این که کوچکترین مسائل روانم را می آزارد و تمرکزم را از دست می دهم می ترسم.

مدتی است فراموشی  مرا ترسانده. خیلی چیزها را فراموش کرده ام. از اسم دوست و اشناهای قدیمی گرفته تا درس های دانشگاه. چند هفته پیش که رمز کارت اعتباری ام را فراموش کرده بودم نگران شدم اما نه به اندازه ی چند روز پیش که آدرس وبلاگم را فراموش کردم. این موضوع حسابی پریشانم کرده.

این روزها خیلی خیلی از خودم می ترسم.

می ترسم از اینکه الهه ی شادی به فراموشی سپرده شود و جای آن را موجودی بگیرد که من نیستم.

از این تغییرات می ترسم. از اینکه  بحث های سیاسی و اجتماعی و هنری من تبدیل شده  به بحث درباره ی کیفیت کالاهای مصرفی و قیمت لوازم خانگی و اجاره خانه و...

حس می کنم زود بود برای بیدار شدن از خواب خرگوشی. سرم بدجور خورد به دیوار واقعیات زشت زندگی.

 

 

***

 

نمایشگاه معرق "گردتاخت های تاریخ" را دیدم.دوستانه خوشم آمد. غیردوستانه هم خوشم آمد. اما نکته ای که در حین دیدن تابلوها توجهم را جلب کرد این بود که هرکس که کلاه پیکاسویی سرش بگذارد حتی اگر نداند معرق را می خورند یا می پوشند به خودش این اجازه را می دهد که اظهارنظرهای تخصصی بکند.

نمیدانم چرا بعضی از ما فکر می کنیم اگر از کاری انتقاد نکنیم چیزی بارمان نیست.

 

 

این بود نوروز؟

مطلب قبلی قرار نبود اینقدر کوتاه باشد اما نوشتن توی کافی نت خیلی هم خوشایند نیست.

نمیدانم کی اینترنتم رو به راه می شود اما چه راه بیفتد و چه نیفتد بیشتر به وبلاگم سر می زنم. حتی توی کافی نت!

از بهار می گفتم...

نوروز امسال را دوست داشتم چون بهروز کنارم بود.

نوروز امسال را دوست نداشتم چون...

سال تحویل خانه نبودم. از چند ساعت مانده به تحویل سال در تب و تاب چیدن هفت سین نبودم. پای هفت سین ننشستم. صدای توپ را که شنیدم کسی رویم را نبوسید و بهم عیدی نداد. بعد سال تحویل بی بی نبود که برویم خانه اش و منتظر عمه ها بمانیم.

نوروز امسال را متفاوت با سال های قبل و بعضی مواقع تلخ تجربه کردم.

 

 

پ ن: دوستی که هم از بردن نامش معذورم و هم از تایید کامنت هاش به من گفتند شخصیتت شبیه فروغ فرخزاده!!

نمیدونم چه شباهتی بین من و فروغ دیدی. کاش یک نمونه می گفتی که منم بفهمم. راستش با خیلی ها همذات پنداری کردم اما با فروغ نه!

از اینکه تو کارت پیشرفت کردی خوشحالم. امیدوارم موفق باشی.

 

در ضمن یکی از دوستانم "بابک عارف ثانی" نمایشگاه معرق برگزار کرده . همشهری ها اگه دوست داشتید می تونید کارهاشو تو  "نگارخانه کمال الملک" کنار کتابخانه ی شریعتی ببینید. بعد از ظهر ها ساعت ۵.

نظری راجع بهش ندارم چون خودمم هنوز ندیدم. خوشحال میشم اگه دیدین نظرتونو اینجا هم بگید.

 

ترش و شیرین

نوروز امسال متفاوت بود با سال های گذشته.

هم دوستش داشتم هم نداشتم.