امسال که برای مهدی دنبال دبیرستانی می گشتیم که رشته ریاضی داشته باشد به این پی بردم که ما دهه شصتی ها چه نسل سوخته ای هستیم.

زمانی ما توی کلاس های ۳۰-۴۰ نفری می نشستیم و حالا تعداد بچه هایی که ثبت نام می کنند حتی آنقدر نیست که یک کلاس تشکیل شود.

ما دهه شصتی ها همیشه کمبود داشتیم و از آنجا که تعدادمان هم کم نمی شود.(حتی با این آمار فجیع خودکشی) باید تا عمر داریم با این کمبودها بسازیم.

برای ما مدرسه کم بود و دانش آموز زیاد

ظرفیت دانشگاه کم بود و داوطلب کنکور زیاد

فرصت شغلی کم و جویای کار زیاد

مسکن اجاره ای کم و مستاجر زیاد

به گمانم ما آخر عمر با کمبود خانه سالمندان هم روبرو شویم.

پدران ما اگر صاحب موقعیت خوبی در اجتماع نشدند از بی لیاقتی خودشان بود و فرزندان ما هم مسلما آینده روشنتری از ما خواهند داشت.

از همه بدتر اینکه انگار ما شادی هایمان هم کمتر از نسل قبل و بعد از خودمان است. نیرویی که درون ما روز به روز به سمت زوال می رود و فرصت استفاده از آن را نداریم باعث افسردگی وحشتناکی شده که این روزها گریبان همه را گرفته.

ای کاش راه فراری بود. یا ماشین زمانی که نیمی از ما را به آینده یا حتی گذشته می برد.