آخرین روزهای دنیا
امروز صبح مکالمه ی جالبی توی تاکسی اتفاق افتاد. رادیو روشن بود خانم مسنی همین که سوار شد گفت:آقا شما که رادیو گوش می کنید راست میگن می خواد خسوف بشه. سه روز شب بشه و برق و گاز و آب هم قطع میشه.
راننده گفت: نه خواهر!این چیزها شایعه است باور نکن.
زن در حالیکه لحن صدایش نگرانی اش را به وضوح نشان می داد گفت: خدا کنه به حق امام زمان. بدبختی های دیگمون کمه که این بلا هم نازل بشه. خدا خودش رحم کنه
آقایی دیگری که جلو نشسته بود خواست اظهار فضل و دانش کند. گفت: باورنکنید. اینا رو رادیوهای بیگانه درست میکنن. چون با ایران خوب نیستن.
خانم مسن هرچندلحظه نگاهی به من می انداخت که من هم حرفی بزنم و از نگرانی دربیاید اما...
ترجیح دادم وارد بحث احمقانه شان نشوم. زل زدم به بیرون و جنب و جوش آدم ها در یک روز برفی.
راستی اگر واقعا سه روز دیگر قرار بود دنیا به پایان برسد چه می کردیم؟
من یکی که کارم را تعطیل می کردم و میرفتم خانه کنار بخاری راحت می خوابیدم. مدتهاست حسرت یک خواب درست و حسابی به دلم مانده. بهروز هم احتمالا همین کار را می کرد و این دو سه روز را هم مثل بقیه ی روزها کنار هم به خوشی می گذراندیم. البته اگر بزرگترها اجازه می دادند!
زمانی فکر می کردم قبل از مرگ خیلی کارها هست که باید انجام بدهم اما حالا...
گمان نمی کنم کاری مانده باشد. تازه وقتی قرار است همه ی دنیا نابود شود چرا باید غصه مردن خودم را بخورم. بهرحال هر اتفاقی که بیفتد برای همه مان افتاده و ناراحتی دلیلی ندارد.
اما ای کاش واقعا اتفاقی می افتاد. خیلی دلم می خواهد سه روز تاریکی را تجربه کنم. یا یک موضوع هیجان انگیز دیگر.
دنیا بدجور تکراری شده!
