من و تنهایی شیرینم

امروز از اون روزهاست که اومدنش به اندازه روز تولدم برام هیجان دارد. سالروز بزرگداشت شیخ عطار نیشابوری که سعی می کنیم هر سال این روز عرض ارادتی نسبت به ایشان داشته باشیم. امسال نمیدونم می تونم برم یا نه. خیلی دوست دارم برم اما ...

تنها چیزی که مانع رفتنم میشه اینه که به هیچ عنوان حوصله دیدن آدم ها رو ندارم. مخصوصا از نوع دوستان نه چندان صمیمی که مجبور میشی باهاشون هم کلام بشی و در آخر هم به رسم تعارفات همیشگی به دروغ بگی:"خوشحال شدم از دیدنت."

نمیدونم چرا اینقدر از آدم ها گریزان شده ام. حوصله هیچکس رو ندارم. از آدم به دور بودن من خیلی هم غیرطبیعی نیست و معمولا روال زندگی من تو روزهایی که از خودم شاکی بوده ام همین بوده. یه کنج عزلت برای خودم پیدا کنم و وقتم رو تلف کنم. نه اینکه بودن با این آدم ها سودی به حالم داشته باشه اما توی همین شلوغی ها میشه خوش گذروند. 

این نکته رو هم گاهی فراموش می کنم که من اساسا آدم خوشگذرانی نیستم و خوشی زیاد هم بهم نمیسازه و بدتر افسرده میشم.

 زهرا درگیر تشکیل زندگیه و شیما دوباره شده اون موجود مزخرفی که ازش متنفرم و مینا هم که ساز رفتن کوک کرده. بهروز هم که هیچوقت نیست. حتی وقتی هست. خیلی احساس تنهایی می کنم. احساس ناراحتی نه! فقط احساس تنهایی.

خسته شدم از اینکه همیشه دیگران رو به یه سمتی هل بدم. مدام به بقیه زنگ بزنم و از اونها درخواست کنم که با من جایی بیان یا اگر لطف می کنن سری به من بزنن تا در این دخمه ی بی روزن کمتر احساس کسالت بکنم. از اینکه اینقدر نادیده گرفته بشم بیزارم. اما ناراحت نیستم. تنهایی برای من گرون تموم نمیشه. حال خوشی که توی تنهاییهام دارم رو با هیچ خوشگذرونی دیگه ای نمیشه مقایسه کرد.

13 ماه

دیروز خیلی غیرمترقبه (مثل همیشه) رفتم کلیدر و از آنجا که آخرین روز از طرح عیدانه کتاب بود و کلیدر هم هنوز به اندازه 100 تومان من سهمیه داشت و من هم که حریص، دوجلد حافظ نامه خرمشاهی را خریدم. نمیدانم به چه منظور این کار را کردم اما همیشه دلم می خواست این کتاب را داشته باشم. نه این که مشتاق خواندنش باشم فقط داشتنش کافیست. شاید هم در آن لحظه به فکر ارشد ادبیات بودم. تا کنکور سال بعد 13 ماه وقت دارم و می توانم ادیب بزرگی بشوم تا آن وقت. یعنی فکر می کنم 13 ماه زمان خوبی است برای اینکه آدم کاری دست بگیرد.

نمیدانم می توانم یا نه.

برای داشتن چیزی که تا الان نداشته ای باید چیزی بشوی که هرگز نبوده ای.

من همیشه تنبل بوده ام. آیا می توانم بر آن غلبه کنم. من خیلی زود مایوس می شوم . آیا انگیزه ای قوی وجود دارد که مرا 13 ماه سرپا نگه دارد؟ من همیشه از این شاخه به آن شاخه می پرم و دوست دارم همه چیز را تجربه کنم. آیا ادبیات آنقدر جذاب هست که مرا از تجربیات دیگر بی نیاز کند؟

هنوز جواب این سوالات را نمی دانم. 13 ماه برای فهمیدنش فرصت دارم. این آخرین تلاش من برای قبولی در ارشد است. امسال به این دلیل در کنکور شرکت نکردم که این آخرین فرصت را از خودم نگیرم.

چیزی را که بوده ام فراموش می کنم و می شوم آن چیزی که دوست دارم باشم. 

نوروز95

مهمترین دستاورد این 12 روز تعطیلی برای من این بود که فهمیدم اگر کارم را رها کنم باز هم کار مفیدی انجام نخواهم داد. در این دو هفته جز چند فقره پاچه دیگران را گرفتن و اعصاب خوردی های معمول عید اتفاق جالب توجهی را نداد. شیما را بلاک کردم. از گروه فامیلی قهر کردم. یکی از اعضای زن امروز هم حسابی روی مخ بود که با کمی مباحثه در پی وی رفتند پی کارشان. اما سال 95 قرار است سال پیشرفت باشد. قرار است سه تار بیاموزم. ورزش کنم . کتاب بخوانم. زبان انگلیسی ام را تقویت کنم و برای کنکور آماده شوم. گواهینامه بگیرم.و...

با اینهمه برنامه های خوب احتمالا سال خوب و پرکاری پیش رو خواهم داشت. امیدوارم بتوانم برنامه هایم را جامه عمل بپوشانم.