من و تنهایی شیرینم
تنها چیزی که مانع رفتنم میشه اینه که به هیچ عنوان حوصله دیدن آدم ها رو ندارم. مخصوصا از نوع دوستان نه چندان صمیمی که مجبور میشی باهاشون هم کلام بشی و در آخر هم به رسم تعارفات همیشگی به دروغ بگی:"خوشحال شدم از دیدنت."
نمیدونم چرا اینقدر از آدم ها گریزان شده ام. حوصله هیچکس رو ندارم. از آدم به دور بودن من خیلی هم غیرطبیعی نیست و معمولا روال زندگی من تو روزهایی که از خودم شاکی بوده ام همین بوده. یه کنج عزلت برای خودم پیدا کنم و وقتم رو تلف کنم. نه اینکه بودن با این آدم ها سودی به حالم داشته باشه اما توی همین شلوغی ها میشه خوش گذروند.
این نکته رو هم گاهی فراموش می کنم که من اساسا آدم خوشگذرانی نیستم و خوشی زیاد هم بهم نمیسازه و بدتر افسرده میشم.
زهرا درگیر تشکیل زندگیه و شیما دوباره شده اون موجود مزخرفی که ازش متنفرم و مینا هم که ساز رفتن کوک کرده. بهروز هم که هیچوقت نیست. حتی وقتی هست. خیلی احساس تنهایی می کنم. احساس ناراحتی نه! فقط احساس تنهایی.
خسته شدم از اینکه همیشه دیگران رو به یه سمتی هل بدم. مدام به بقیه زنگ بزنم و از اونها درخواست کنم که با من جایی بیان یا اگر لطف می کنن سری به من بزنن تا در این دخمه ی بی روزن کمتر احساس کسالت بکنم. از اینکه اینقدر نادیده گرفته بشم بیزارم. اما ناراحت نیستم. تنهایی برای من گرون تموم نمیشه. حال خوشی که توی تنهاییهام دارم رو با هیچ خوشگذرونی دیگه ای نمیشه مقایسه کرد.