رنگ و بوی زمستان گرفته ام حسابی. نسبت به همه چیز سرد شده ام. نسبت به آینده. نسبت به گذشته. نسبت به حال. حتی شکستن دندانم هم نتوانست زیاد ناراحتم کند. نه اینکه خیلی خوشحال باشم. بی حس  ام.

فردا شب یلداست. شب یلدا را دوست دارم چون نوید این را می دهد که زمستان توی سرازیری افتاده و به همین زودی ها تمام می شود.

شاید زمستان که تمام شود حال من هم عوض شود.

شاید باز یادم بیاید که باید عصبانی شوم و آیه ی یاس بخوانم. شاید باز یخ احساساتم آب شود و زندگی هیجان انگیز شود. 

اما دوست ندارم اینطور باشد. این بی تفاوتی را دوست دارم. این که مهم نباشد چه کسی دوستم دارد و چه کسی نه. اینکه مهم نباشد برای خوشایند دیگران کاری را انجام دهم یا انجام ندهم. اینکه مهم نباشد قیافه و لباس پوشیدنم چه فرقی بکند باز هم همان هستم که هستم.

این بی تفاوتی، این حال خوب را دوست دارم.

کاش یخ های زمستان که باز شد یخ های دل من باز نشود. 

واقعا دلم می خواهد بروم دانشگاه.

جدی جدی دلم می خواهد بهم بگویند دانشجو.

اما امسال واقعا همه چیز دست در دست هم داده اند که من نتوانم در این آزمون شرکت کنم.

اینکه کار امروز را به فردا بیفکنم خیلی عادی است اما کار امسال را به سال بعد افکندن دیگر خیلی احمقانه است. 

نمیدانم چرا این بی خیالی سراغم آمده. من برای دقایق زندگی هم برنامه داشتم و حالا...

شاید هم زیاد از خودم توقع دارم که فکر می کنم با وجود مسئولیت زندگی و خرید و کار خانه و دو شیفت کار و ... می توانم دانشگاه هم بروم.

علاوه بر اینها عکاسی و کلاس فتوشاپ را هم در برنامه سال آینده ام گنجانده ام که محال است به همه ی آنها برسم.

از همه ی اینها احمقانه تر این است که من مینا را تحریک کردم که ارشد ادبیات شرکت کند و حالا خودم پا پس کشیده ام. گرچه هنوز هم معتقدم که برای مینا این بهترین انتخاب است و امیدوار و خوش بینم به قبول شدنش.

به قبولی هر دونفرمان مطمئن هستم اما برای من مسئله قبول شدن نیست بلکه درس خواندن و دانشگاه رفتن است که به گمانم نتوانم از پس آن بربیایم.

مدتهاست که برای خودم دغدغه درست می کنم. بگذار یک سال را هم بی دغدغه فقط کار کنم. عکاسی کنم. نمایشنامه بنویسم. کتابهای نخوانده ام را مطالعه کنم.

ادامه تحصیل برای من یکی از ضروریات زندگی است و هرگز نمی توانم به خودم بقبولانم که دیگر درس نخوانم. هنوز هم به دکترا فکر می کنم و تدریس در دانشگاه . اما این یک سال به جایی بر نمی خورد. 

سالهای دیگری هم هستند که احتمالا بیکارتر از امسال باشم.

جدی جدی اگه مهلت ثبت نام ارشد تمدید نمی شد بیخیالش می شدم.

یعنی همچین آدم با برنامه و با انگیزه ای هستم من!

البته الان هم ثبت نام کردنم هیچ تضمینی برای درس خوندنم نیست. می دونم که نمی خونم. اصلا ادبیات رو انتخاب کردم که به تنبلی هام ادامه بدم. تیری است در تاریکی.

                                                     **************

خیلی چیزها بود تو ذهنم که زمان برعکسش رو بهم ثابت کرد. مثلا اینکه فکر نمی کردم آدم مهمون نوازی باشم. اگه نبودم که اینقدر زیاد مهمون نداشتم.

خستگی این 3 روز به این زودی از تنم بیرون نمیره. این همه منتظر تعطیلات بودم که استراحت کنم اما...

زهی خیال باطل!

خیلی دلم می خواد نقش عروس بدجنس فامیل رو بازی کنم اما سخته. اینقدر هندونه زیر بغل آدم میدن که...

عاقا! 

از طلا بودن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید

از فردا ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد شروع می شود و من درست سر بزنگاه مردد شده ام که آیا واقعا مرد درس خواندن هستم؟ 

گیرم که دانشگاه هم قبول شدم.

آیا هنوز برای سرکلاس رفتن انرژی و حوصله دارم؟

کما اینکه دوره ی کارشناسی هم کلاس رفتن برایم کوه کندن بود و خیلی خرسند بودم که پیام نوری ام و اجباری به شرکت در کلاس ندارم.

ثبت نام کردن یا نکردن خیلی مهم نیست. می توانم مثل سال های قبل به شانسم اعتماد کنم و همینطوری بروم سر جلسه امتحان. ممکن است حتی قبول هم بشوم. اما درس خواندن ...

مثل اینکه من هیچوقت نمی خواهم خیال خودم را راحت کنم. نمی توانم مثل بیشتر آدم های این دنیا به فکر گذراندن یک سال تحصیلی نباشم. 

من ثبت نام می کنم و در آزمون هم شرکت خواهم کرد. احتمال قبول شدنم هست. اما برای خودم این حق را قائل می شوم که اگر نیمه راه به من سخت گذشت خودم را از شر آن رها کنم.

چه نیمه راه درس خواندن برای کنکور و چه نیمه راه درس خواندن در دانشگاه.

 

دوباره بیمارم. بیماری روزشماری گرفته ام. مدتی است که مثل زندانی ها روزها را می شمارم. نمی دانم منتظر چه هستم. قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ می خواهم از چه چیزی دور شوم ؟ یا به چه چیزی نزدیک؟

حساب همه چیز دستم است الا بیهودگی هایم.

روزهای بی فایده ام را نمی شمارم چون حسابش از دستم در رفته.

آه!

چقدر از خودم دورم!

انتظار ملاقات با خودم است که دیوانه ام کرده!

انتظار این که باز الهه ی شادی ای بشوم که همیشه آرزویش را داشتم.

ای کاش به دنیا نمی آمدم اگر قرار بر این باشد که از "من" دور بیفتم.

گاهی دلم می خواهد فقط بخوابم و از خوابهای شیرینی که می بینم لذت ببرم. حتی ناراحتی های توی خواب هم خیلی آزاردهنده نیست چون همیشه امیددارم از خوای بیدار می شوم. سال 94 هم برای من شبیه یک خواب سنگین و مزخرف است که برای بیدار شدن از آن روزشماری که نه ، لحظه شماری می کنم.

میدانم!

هر چه آید سال نو گوییم دریغ از پارسال!

اما این سال کسل کننده ترین سالی بود که داشتم. یه جز عروسی مان و اتفاقات قبل و بعد آن هیچ چیز نبود الا قرض و قسط و بیماری و کار و خستگی و...

دیشب که آلبوم عکس هایم را نگاه می کردم و خاطراتم را مرور می کردم فهمیدم تنها روزی که در سال 94 به خوشی گذشت ، بزرگداشت عطار بود که یک ساعتی با زهرا و شیما رفتیم آرامگاه عطار و عکس با لباس قجری گرفتیم .

امسال تنها سرگرمی من دکتر رفتن بود.

این طولانی ترین تجربه کاری من بوده است و آنقدر از آن خسته ام که تنم ، روحم ، روانم یک استراحت چند ماهه نیاز دارد که به حالت طبیعی برگردد.

الان پست مینا را دیدم و اینکه نالیده بود از جامعه و زمانه ای که همرنگ او و باب طبعش نیست.

من از چه بنالم؟ من جشن و لباس مجلسی خریدن را دوست دارم. من دلم می خواهد به اندازه تمام رنگ های دنیا لاک داشته باشم و هر لباسی که می پوشم لاک همرنگش را بزنم. من دوست دارم لباس های رنگی و مانتو های مد روز بپوشم. من عاشق بیرون رفتن و تفریحم. من دوست دارم تلفن را بردارم و ساعتها با سمیه و آنیتا و فهیمه و آمنه و شیما و ... حرف بزنم. دلم می خواهد صبح ها مطالعه کنم و عصر بروم باشگاه. 

دلم می خواهد توی اتوبوس و تاکسی و مطب دکتر سرم توی تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک باشد و اگر در دنیای حقیقی منشی ای بیش نیستم ، مدیر یک گروه توی شبکه های اجتماعی باشم.

من دلم می خواهد همرنگ همین جماعت باشم اما نمی شود.

شخصیت یک نفر را وقتی می توان ستود که حق انتخاب داشته باشد و با آگاهی کامل راهی را انتخاب کند. اما برای منی که هیچوقت حق انتخابی وجود نداشته سخت است خودم  را بشناسم. نمیدانم اگر در خانواده دیگری بزرگ می شدم چطور آدمی می شدم. یا اینکه اگر بهروز تفکر دیگری داشت یا متعلق به فرهنگی دیگر بود امروز من چه بودم.

هویت من درون یک قفس شکل گرفته و هرگز نخواهم فهمید مرغم یا عقاب. 

 

طرحی نو

قبول!

من آدم تنوع طلبی هستم.

تنوع خیلی هم چیز خوبی است.

دوست دارم راه های جدید را امتحان کنم.

دوست دارم مزه ی همه چیز را بچشم.

تجربه کسب کردن برای من از نان شب هم واجب تر است. نمی توانم دست روی دست بگذارم. همیشه باید خودم را توی هچل بیندازم. گاهی هم پیش می آید که عاقبت خوشی نداشته باشد.

مینا می گوید: با شخصیتی که تو داری دوربین هم بگیری بعد یه مدت دلتو میزنه.

شاید اینطور باشد شاید هم نه. دل زده شدن از غذا ، دلگیر شدن از یک دوست ، حوصله کاری را نداشتن و ... ناگزیر است و امکان ندارد که برای کسی پیش نیاید. نمی شود که همیشه به خط مستقیم حرکت کرد. نمی شود که احتمالات را ندیده گرفت. امروز سودای ادامه تحصیل در رشته ادبیات را دارم و فردا اگر بفهمم قرار است به زودی مادر شوم مسلما نمی توانم و یا نمی خواهم به ارشد فکر کنم. 

مسئله ی من همیشه این بوده که اولویت های زندگی ام را می شناسم و درگیر هیچ چیز نمی شوم. حداقل نه برای مدتی طولانی.

عکاسی همیشه رویای من بوده. روی آن به عنوان یک شغل حساب نمی کنم. شاید هرگز نتوانم از آن پولی به دست بیاورم. شاید هم عکاس پرکار و پر درآمدی شدم. هرچه پیش آید خوش آید. گمانم پول درنیاوردن از کاری که دوستش دارم برایم خیلی خوشایندتر از پول درنیاوردن از رشته ای باشد که دوستش ندارم.

9سال درگیر "جقوق" بودن برای عمر 60-70 ساله ای که انسان در صورت مواجه نشدن با هزار حادثه و بیماری طی می کند کافی است.

اگر قرار بود اتفاق خوبی بیفتد تا الان افتاده بود.

نمی گویم ای کاش حقوق نمی خواندم. حقیقتا هیچ رشته ای به اندازه حقوق نمی توانست اینقدر فکر مرا وسعت دهد. من به حقوق خوان بودنم حتی حالا که منجر به حقوق دان بودن نشده افتخار می کنم. سالهای دانشگاه بهترین سال های زندگی من بوده است و از دانشگاه رفتنم متاسف نیستم. 

حالا وقت آن است که طرحی نو دراندازیم.