گاهی دلم می خواهد فقط بخوابم و از خوابهای شیرینی که می بینم لذت ببرم. حتی ناراحتی های توی خواب هم خیلی آزاردهنده نیست چون همیشه امیددارم از خوای بیدار می شوم. سال 94 هم برای من شبیه یک خواب سنگین و مزخرف است که برای بیدار شدن از آن روزشماری که نه ، لحظه شماری می کنم.
میدانم!
هر چه آید سال نو گوییم دریغ از پارسال!
اما این سال کسل کننده ترین سالی بود که داشتم. یه جز عروسی مان و اتفاقات قبل و بعد آن هیچ چیز نبود الا قرض و قسط و بیماری و کار و خستگی و...
دیشب که آلبوم عکس هایم را نگاه می کردم و خاطراتم را مرور می کردم فهمیدم تنها روزی که در سال 94 به خوشی گذشت ، بزرگداشت عطار بود که یک ساعتی با زهرا و شیما رفتیم آرامگاه عطار و عکس با لباس قجری گرفتیم .
امسال تنها سرگرمی من دکتر رفتن بود.
این طولانی ترین تجربه کاری من بوده است و آنقدر از آن خسته ام که تنم ، روحم ، روانم یک استراحت چند ماهه نیاز دارد که به حالت طبیعی برگردد.
الان پست مینا را دیدم و اینکه نالیده بود از جامعه و زمانه ای که همرنگ او و باب طبعش نیست.
من از چه بنالم؟ من جشن و لباس مجلسی خریدن را دوست دارم. من دلم می خواهد به اندازه تمام رنگ های دنیا لاک داشته باشم و هر لباسی که می پوشم لاک همرنگش را بزنم. من دوست دارم لباس های رنگی و مانتو های مد روز بپوشم. من عاشق بیرون رفتن و تفریحم. من دوست دارم تلفن را بردارم و ساعتها با سمیه و آنیتا و فهیمه و آمنه و شیما و ... حرف بزنم. دلم می خواهد صبح ها مطالعه کنم و عصر بروم باشگاه.
دلم می خواهد توی اتوبوس و تاکسی و مطب دکتر سرم توی تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک باشد و اگر در دنیای حقیقی منشی ای بیش نیستم ، مدیر یک گروه توی شبکه های اجتماعی باشم.
من دلم می خواهد همرنگ همین جماعت باشم اما نمی شود.
شخصیت یک نفر را وقتی می توان ستود که حق انتخاب داشته باشد و با آگاهی کامل راهی را انتخاب کند. اما برای منی که هیچوقت حق انتخابی وجود نداشته سخت است خودم را بشناسم. نمیدانم اگر در خانواده دیگری بزرگ می شدم چطور آدمی می شدم. یا اینکه اگر بهروز تفکر دیگری داشت یا متعلق به فرهنگی دیگر بود امروز من چه بودم.
هویت من درون یک قفس شکل گرفته و هرگز نخواهم فهمید مرغم یا عقاب.