طرحی نو
من آدم تنوع طلبی هستم.
تنوع خیلی هم چیز خوبی است.
دوست دارم راه های جدید را امتحان کنم.
دوست دارم مزه ی همه چیز را بچشم.
تجربه کسب کردن برای من از نان شب هم واجب تر است. نمی توانم دست روی دست بگذارم. همیشه باید خودم را توی هچل بیندازم. گاهی هم پیش می آید که عاقبت خوشی نداشته باشد.
مینا می گوید: با شخصیتی که تو داری دوربین هم بگیری بعد یه مدت دلتو میزنه.
شاید اینطور باشد شاید هم نه. دل زده شدن از غذا ، دلگیر شدن از یک دوست ، حوصله کاری را نداشتن و ... ناگزیر است و امکان ندارد که برای کسی پیش نیاید. نمی شود که همیشه به خط مستقیم حرکت کرد. نمی شود که احتمالات را ندیده گرفت. امروز سودای ادامه تحصیل در رشته ادبیات را دارم و فردا اگر بفهمم قرار است به زودی مادر شوم مسلما نمی توانم و یا نمی خواهم به ارشد فکر کنم.
مسئله ی من همیشه این بوده که اولویت های زندگی ام را می شناسم و درگیر هیچ چیز نمی شوم. حداقل نه برای مدتی طولانی.
عکاسی همیشه رویای من بوده. روی آن به عنوان یک شغل حساب نمی کنم. شاید هرگز نتوانم از آن پولی به دست بیاورم. شاید هم عکاس پرکار و پر درآمدی شدم. هرچه پیش آید خوش آید. گمانم پول درنیاوردن از کاری که دوستش دارم برایم خیلی خوشایندتر از پول درنیاوردن از رشته ای باشد که دوستش ندارم.
9سال درگیر "جقوق" بودن برای عمر 60-70 ساله ای که انسان در صورت مواجه نشدن با هزار حادثه و بیماری طی می کند کافی است.
اگر قرار بود اتفاق خوبی بیفتد تا الان افتاده بود.
نمی گویم ای کاش حقوق نمی خواندم. حقیقتا هیچ رشته ای به اندازه حقوق نمی توانست اینقدر فکر مرا وسعت دهد. من به حقوق خوان بودنم حتی حالا که منجر به حقوق دان بودن نشده افتخار می کنم. سالهای دانشگاه بهترین سال های زندگی من بوده است و از دانشگاه رفتنم متاسف نیستم.
حالا وقت آن است که طرحی نو دراندازیم.