مسیر نو

بالاخره تصمیم گرفتم. نه اینکه قبل نگرفته باشم که خدای تصمیم گرفتنم. اما این بار با دلم تصمیم گرفتم. این بار به این فکر نکردم که چه کاره بشوم و دل چه کسی را شاد کنم. به این فکر نکردم که حتما فلان دانشگاه درس بخوانم. فقط می خواهم فارغ از همه ی سودجویی ها و آینده نگری ها ادبیات بخوانم.

بوستان و گلستان و مخزن الاسرار و شاهنامه و کلیله و دمنه و منطق الطیر و ده ها کتابی که تا الان دوستشان داشتم و فرصتی پیش نیامده بود که بخوانمشان.

این بار فقط می خواهم از مطالعه لذت ببرم. مهم نیست دانشگاه قبول شوم یا نه. قبول هم نشوم به مقصود رسیده ام. در کوچه باغی قدم زده ام که آرزو دارم بی انتها باشد.

ظرفم را خالی کردم تا با چیزهای بهتری پر شود.

نمی خواهم کتابهای حقوقی ام را معدوم کنم. چه بسا سالهای آینده باز تصمیم به وکیل شدن گرفتم اما امسال به استراحت فکری نیاز دارم. ذهنم را می فرستم پیک نیک. شاید بعد ها انرژی بیشتری برای نبرد در وکالت پیدا کرد.

بچه ناخلف من

از آنجایی که همیشه برای تصمیمات مهم زندگی مجبور بوده ام و حق انتخابی نداشته ام حالا انتخاب شغل برایم مشکل شده. می توانم آنقدر آزمون وکالت شرکت کنم تا بالاخره یکی از همین سالها قبول شوم و وارد حرفه ای بشوم که دوستش ندارم. یا اینکه می توانم تا اخر امسال برای خرید دوربین صبر کنم و بلافاصله یادگیری را آغاز کنم و به کاری بپردازم که همیشه آرزویش را داشته ام.

در نگاه اول ممکن است تصمیم سختی به نظر نیاید اما وقتی سالهایی را که با خواندن کتابهای حقوقی و قانون گذشت مرور می کنم حیفم می آید این همه سال تلاشم را یکباره رها کنم.

حقوق بچه ناخلف من است. نمی توانم رهایش کنم هرچند می دانم سودی برایم نخواهد داشت.

تاکسی یا اتوبوس؟

اتوبوسی که هر روز صبح با آن از خانه تا محل کار میروم همیشه ما مسافران را مهمان می کند به اخبار رادیو. گهگاهی که تاکسی سوار می شوم راننده ها هم رادیو گوش می دهند اما بیشتر آنها ترجیح می دهند موسیقی گوش کنند و اگر سن و سال دار تر هم باشند آهنگ های معین و مهستی و حمیرا و جهان و ... . موسیقی حالم را بینهایت خوش می کند مخصوصا شنیدن صدای زیبا و شعرهای پر معنای هنرمندانی که یادشان کردم. اما...

اما امان از این رادیو که اول صبح چنان حال آدم را ناجور می کند که  نصف روز بهانه ای برای خودآزاری پیدا می کنم.

امروز گزارشی می شنیدم از بازر برده فروشی داعش. از اینکه در این قرن هنوز هم عده ای زنان را به عنوان کنیز خرید و فروش کنند روحم به شدت آزرده می شود. اما نمی خواهم بیش از این از داعش بنویسم.

فقط اینکه امروز به این فکر افتادم که آیا ارزش دارد بخاطر 700 تومان اختلاف کرایه صبحم را با چنین خبرهایی شروع کنم و گند بزنم به افکارم؟

مقصر بزرگ، بلاگفا!

من جدا تصمیم گرفته بودم بنویسم که این جناب بلاگفا دچار نقص فنی شدند و چند تا از بهترین مطالب من سوخت شد. الان هم با ترس و لرز می نویسم. در این مدت نگرانی اینکه نکند مشکلی برای وبلاگم پیش بیاید و نتوانم به مطالبم دسترسی پیدا کنم همراهم بود. خوشبختانه اینطور نشد اما مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.

می نویسم حتی اگر روزی بیاید که وبلاگم هم مثل دفترهای خاطراتم بسوزد.

الان حس کسی را دارم که بعد از مدت ها چشمش به یک دوست صمیمی افتاده و کلی حرف دارد اما نمی داند از کجا شروع کند. در این مدت کلی فیلم خوب دیدم. چند کتاب خیلی خوب خواندم و طبق معمول همیشه تصمیم های مهم در زندگی ام گرفتم!

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوباره برگشتم سر کارم در دفتر وکالت. رئیس محترممان علاوه بر افزایش حقوق و کم کردن مسئولیتهای بنده با وصل کردن اینترنت موجبات آرامش خیال ما را هم فراهم کردند تا بعد از این در این محبس دلمان نپوسد و  غرق دنیای مجازیمان شویم. 

از روزی که اینترنت دفتر وصل شده دیگر اینجا سلول انفرادی نیست. انگار دیوارها به وسعت دنیا عقب رفته اند. 

بگذریم.

مسئله مهمتری که این روزها فکرم را مشغول کرده شرکت در آزمون وکالت است. برای سال آینده برنامه هایی ریخته ام که در راستای دستیابی به آرزوهای کودکی ام است. خرید دوربین و آموختن عکاسی و فتوشاپ و تدوین فیلم. حال به این می اندیشم که شرکت در آزمونی که احتمال قبولی در آن خیلی کم است و حتی اگر هم قبول شوم شغلی نیست که بخواهم ادامه اش بدهم چه سودی برای من دارد؟

چرا باید یک سال دیگر وقتم را تلف کنم؟ چرا دست از سر حقوق برنمی دارم وقتی دوستش ندارم؟

خودم هم نمی دانم چرا.

به هرحال امسال هم به اجبار و از سر بیکاری مشغول درس خواندن هستم برای آزمون وکالت. این سومین سالی است که آزمون شرکت می کنم. بچه که بودیم وقتی دومین بار هم شکست می خوردیم میگفتیم: " تا سه نشه ، بازی نشه ". این هم دفعه سوم فقط برای این که " بازی بشه!".

امیدوارم امسال تلاشم بیهوده نباشد. گرچه می دانم که دو سال گذشته تلاشی نکردم. امسال هم هنوز این مسئله برایم هضم نشده که باید درس بخوانم. هنوز هم درگیر فیلم و رمان و فیس بوک و ... هستم. کارهایی که می توانم به راحتی کنار بگذارمشان اما متاسفانه راحت طلب ترین آدمی که به عمرم دیده ام خودم بوده ام. همیشه طوری عمل می کنم که راحت باشم. ذلم هرچه خواسته به او داده ام. زیادی لوس شده. باید تربیتش کنم که هر زمانی هرچیزی را نخواهد.