الهه دبیرکل سازمان ملل می شود


یادش یخیر!

زمانی قصد داشتم دبیرکل سازمان ملل باشم.

از همان ترم اول دانشگاه عاشق حقوق بین الملل شدم. یکی از کوچکترین دلایلش استاد محبوبم "آقای جعفری" ،استاد حقوق بین الملل بود که حضور 2 روزه اش در دانشگاه پیام نور و اختصاصا کلاس ما برای من متنفر از حقوق حکم معجزه داشت که 6 ترم بعدی را با لذت بگذرانم.

از همان ترم اول سودای ادامه تحصیل در این رشته را داشتم و فکر می کردم روزی دبیرکل سازمان ملل خواهم شد.

روزی که پوسترهای تبلیغاتی شورای رفاهی دانشگاه را که من جوانترین کاندیدش بودم به دیوار نصب می کردم یکی دیگر از اساتید حقوق بین الملل که از معدود آدم های روشن و تحصیلکرده ی دانشگاه بود برایم آرزوی موفقیت کرد و گفت: امروز شورای دانشگاه ، در آینده هم تو مجلس ببینیمتون.

گفتم : مجلس چیه؟ من می خوام دبیرکل سازمان ملل بشم.

گفت : ما هم ترم اول می خواستیم دبیر کل بشیم، ترم دوم قاضی دیوان بین المللی دادگستری، ترم سوم رییس جمهور ، ترم چهارم نماینده مجلس... ترم آخرم دنبال کار می گشتیم و پیدا نمی کردیم.

آه که آن روزها چقدر از خودراضی و بلندپرواز بودم که فکر می کردم من مثل او نخواهم شد.

بخصوص که در همان انتخابات در کمال ناباوری همگان رای دوم دانشگاه را آوردم و اعتماد به نفسم چسبید به سقف! بالاخره جایی پیدا کرده بودم که با اطلاعات سیاسی و دینی و روانشناسانه و جامعه شناسانه ی اندکی که داشتم عرض اندامی بکنم . بچه های دانشگاه و دوستان هم که مدام تعریف به خیکمان می بستند و آینده مرا خیلی درخشان می دیدند. پربیراه نیست اگر بگویم آن روزها واقعا محبوب بودم و همه به موفقیتم ایمان داشتند.

یاد ان روزها که می افتم تعجب می کنم آن همه خوش بینی به جایی ختم نشد. لااقل هنوز که نشده.

مسئولیت خودم را در عقب افتادن از زندگی انکار نمی کنم. آنجا که حس کردم نمی توانم به اوج قله برسم تلاشم را صرف سقوط کردم فقط به این دلیل که نمی خواستم معمولی باشم. اگر این تفکر نبود حالا...

 

 

من و پریسا با هم کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردیم.

من ، پنهانی و دور از چشم خانواده درس می خواندم و سرجلسه کنکور هم به جای استرس قبول نشدن این نگرانی همراهم بود که: " اگه بابا بفهمه؟"

پریسا ، با برنامه ریزی و کلاس آمادگی و کتاب و تست و جزوه و تشویق و حمایت خانواده امتحان داد.

هر دو مجاز شدیم با رتبه هایی نزدیک به هم.

روزی که نتایج اعلام شد پریسا برایم تعریف کرد که پدرش از او عذرخواهی کرده بخاطر اینکه جانباز و شهید نیست تا دخترش بتواند با سهمیه، دانشگاه برود و بعد هم که دانشگاه گیلان واحد بین الملل با شهریه های گزاف قبول شد لحظه ای در راهی کردن فرزندش درنگ نکرد.

و اما من...

بعد از کلی سبک سنگین کردن و تردید راجع به اینکه" آیا بگم؟آیا نگم؟" تصمیم گرفتم این مسئله را عنوان کنم تا خانواده کمی به من افتخار کنند. کاش هیچوقت نمی گفتم. چشمتان روز بد نبیند چنان شوک عظیمی به پدر گرامی وارد شد که تو گویی تشت رسوایی دخترش از بام افتاده.

پیام نور رفتن من با رتبه ی خوبی که آورده بودم نتیجه ی تعصب کور پدری بود که نمی خواست دخترش حتی یک روز دور از چشمش باشد و اینکه من جرئت کرده بودم به دانشگاهی خارج از شهر فکر کنم گستاخی بزرگی بود.

بعد از آن حتی به شرکت در کنکور فکر نکردم تا باعث آزار روح و روان خودم و تکدر خاطر والدینم نشوم.

چند هفته قبل بعد از 3 سال پریسا را دیدم و چند ساعتی با هم بودیم. فوق لیسانسش را با معدل عالی گرفته بود و چند مقاله بین المللی نوشته که برای ارائه ی آنها به دانشگاه آکسفورد دعوت شده بود و تاسف می خورد که نتوانسته به موقع خودش را به آنجا برساند. خیلی خیلی خوشحال شدم و به او افتخار کردم اما از طرفی مایه ی تعجب من هم شد.

با هم رفتیم دانشگاه پیام نور تا پریسا فرم درخواست تدریس پر کند. مدارک را که بردیم دبیرخانه،"خانم محیطی" کتابدار سابق دانشگاه را آنجا دیدم. خوش و بشی کردیم و گلایه کرد که چرا مدتهاست به آنجا سری نزده ام و بعد رو کرد به پریسا و گفت:" شما هم تو این دانشگاه بودی؟ پس چرا من هیچوقت ندیدمت؟"

این مواقع است که آه از نهاد آدم بلند می شود. پریسا و بقیه ی دوستان هم رشته ای من هیچکدام هیچوقت فکر مطالعه و تحقیق به سرشان نمی زد و هرگز حضور فعالی در دانشگاه نداشتند. درست برعکس من که کرم کتاب بودم و سر کلاس پرحرف و پرتحرک. خودبزرگ بینی نیست اگر بگویم حداقل توی دانشگاه خیلی خیلی بهتر از او عمل می کردم. پتانسیلی را که من برای موفقیت داشتم هیچکس انکار نمی کرد جز پدر گرامی که هیچوقت به من ایمان نداشت و همان سال های دبیرستان هم معتقد و البته امیدوار بود که من گاوشناسی هم قبول نمی شوم!

همیشه نگران این بوده ام که مبادا پدر و مادرم از من ناراضی باشند و معتقدم که حقی به گردن فرزند هست که باید ادا کند، اما از طرف دیگر نمی توانم به این فکر نکنم آن کسی که بهترین سالهای نوجوانی و جوانی مرا تبدیل به کابوس کرد آیا هنوز هم حقی بر گردن من دارد؟

خوشحالم که ازدواج برخلاف آنچه که قبل ها فکر می کردم نقطه ی پایان و در حکم خودکشی نیست. حالا که همسفر و حامی بزرگی مثل همسرم را دارم انگار آتشی که این سالها زیر خاکستر مدفون بوده باز در حال شعله کشیدن است و به زندگی امیدوار شده ام. بعد از این عقب ماندنم از قافله بی شک از کم کاری خودم خواهد بود و یا مشکلات اجتناب ناپذیر زندگی که تقصیر هیچکس نیست.

 

این بود خاطره ی من!

+پ ن: امیدوارم هرگز کسی نفهمد چه حماقت هایی جهت سقوط به درک اسفل السافلین انجام داده ام  اما نشده که بشود. خوبی اش این بود که این نکته بر من ثابت شد که عرضه ی به فنا رفتن هم ندارم.

 

 

خاطرات سوخته

یادش بخیر!

از وقتی"دنیای شیرین"را دیدم تصمیم گرفتم خاطره بنویسم. خاطره نوشتن اوایل برای من یعنی ثبت کوچکترین جزئیات زندگی. حتی ساعت بیدارشدن و ناهار خوردن و تلویزیون دیدن. حالا تصورش را بکنید که هرشب چه تکلیف بزرگی روی دوشم بود. باید دیالوگهای تمام دوستانم را می نوشتم.

"...زهزه به عاطفه گفت: اگه... عاطفه جواب داد:خودت... در همین حال مریم وارد کلاس شد و پرید وسط حرف عاطفه و ..."

 

آنقدر مسایل مدرسه توی دفتر من شفاف سازی و با جزئیات ثبت می شد که گاهی به عنوان مدرک جرم به کلاس احضار می شد که به فلانی ثابت شود که در فلان روز فلان کار را انجام داده است.

تابستانها چون بیرون نمی رفتم و دوستانم را هم نمی دیدم همدمم تلویزیون بود و مطالبم عمدتا درمورد فیلم ها و سریال ها و بعد هم خوابهایی که هرشب می دیدم بود. علاوه براینها رویاپردازی هم که خصیصه ی بارز من بود و خیلی شیک!ساعاتی را به گردش و مصاحبت با جولز و جولی و سوباسا اوزارا و آن شرلی و امیلی استار و مردعنکبوتی و هری پاتر و...اختصاص می دادم.

خلاصه اینکه دفترم خیلی زود پر می شد. این روال پرگویی کم و بیش تا سال های آخر دانشگاه ادامه داشت. دانشگاه را اگر چه نمی خواستم با جزئیات بنویسم اما آنقدر خاطره و مطلب و فکر و نظر بود که شبی یکی دوصفحه را سیاه کنم.تا اینکه...

عمو مرد و دانشگاه تمام شد و روزهای دپسردگی آمدند. شب های آخر سال 89 در یک عملیات انتحاری تمام دفترها را توی آتش چهارشنبه سوری انداختم و سوختنشان را تماشا کردم. برگهای کاغذ که وسط آتش گر می گرفتند و خاکستر می شدند نگاه می کردم و لذت می بردم از اینکه این بار 10 ساله دارد از دوشم برداشته می شود.

الان هم که به آن شب و دفترهای سوخته ام فکر می کنم ذره ای ناراحت یا پشیمان نیستم. هر چیزی دورانی دارد و دوره ی آنها گذشته بود. بعد از آن ماجرا هم می نویسم. وقایع را خیلی تلگرافی و احساسات و افکارم را مشروح.

اما تصمیم دارم گهگاه گریزی به گذشته بزنم و بفهمم چه چیز هایی برمن گذشته و آیا همه ی آنها روی هم رفته آنقدر بوده است که بتوان نام "زندگی " بر آن گذاشت و حسرت نقره ای شدن موها را نخورد.

 

اولین مطلبی که قصد نوشتنش را دارم حسرت بزرگی است که روی دلم مانده.

همیشه دعا می کردم که بی بی آنقدر زنده بماند که بتوانم خاطراتش را بنویسم. شاید با آن می شد "پس از باران2" ساخت. اما نشد که بشود. مرگ او برایم خیلی دردناک بود. بی بی شیرزن بود طوفانهای بزرگ زندگی نتوانسته بودند کمرش را خم کنند. نه از دنیا رفتن چهار فرزندش و نه جوانمرگ شدن شوهرش و بیوه شدن در جوانی. حقش نبود با نسیم اردیبشت ماه بشکند.

عاشق اخبار بود و آنقدر داستان و ضرب المثل می دانست که ترجیح می دادم او دبیر ادبیاتمان بود تا خانم "ب".

دوسال است که شب یلدا بی نهایت دلم می گیرد. دوسال است که تمام خانواده ی پدری ام را یک جا ندیده ام. دو سال است که خاطره شیرین آخرین زمستانی که بی بی را داشتیم دست از سرم برنمی دارد و دلتنگی ام را چند برابر می کند.راست است که بزرگترها حلقه ی اتصال خانواده هستند.

این جمله ی مزخرفی است که "خاک سرد است" سرد هم که باشد خاطره ی عزیزانی را که به او میسپاریم سرد نمی کند. یاد آنها بعد از گذشت چند سال هنوز هم چشمهایم را تر می کند.

عمو و بی بی عزیزم!آرزو می کنم هرجا که هستید با هم باشید و خوشحال. اینجا روی زمین که زندگی به کامتان نشد امیدوارم حالا خوش باشید.