من کافر نیستم
خانواده همسر گرامی هم که لطف کرده اند و چندیست من و بهروز به دریافت لقب "کمونیست" مفتخر شده ایم و اینکه نمی توانیم بدون یک ریال کمک از طرف آنها،و با وجود بیکاری، گرانی و... وسایل خارجی بخریم و عروسی آنچنانی بگیریم همه و همه بخاطر این است که نمی رویم حرم امام رضا را زیارت کنیم.
همیشه ذهنم درگیر این مسئله بوده است که چرا مردم فکر می کنند آنها که اهل مذهب و معنویات هستند آدم های بهتری هستند. با عقل من یکی که جور درنمی آید.
"آنیتا"هم چند روز پیش حرفی به من زد که بی ربط به این موضوع نبود. گفت:"تو اعتقاداتت مثل آدم های خوبه پس چرا نماز نمی خونی؟"
بله. من معتقد به رعایت حقوق مردم، امانتداری، وفای به عهد، احترام به بزرگتر، پوشیدگی و حجاب در حد متعارف و عفاف ، پاکیزگی ، راستگویی و... هستم اما همه ی اینها چه ربطی به دین دارد؟!
آیا برای انسان بودن باید دیندار بود؟
آیا اینکه علاقه ای به واسطه گذاشتن بین خود و خدایم ندارم،کفر است؟
آیا کنار گذاشتن دینی که سالها به من تحمیل شده ارتداد است؟
وقتی به دنیا آمدم کسی از من پرسید که دوست دارم چه دینی داشته باشم؟
آیا اعتقاد قلبی یک امر اکتسابی است که نداشتن آن از کم کاری و تقصیر من باشد؟
شاید بهتر باشد من هم مثل بیشتر این مردم نمازی از سر عادت بخوانم و تظاهر کنم که مسلمانم؟
اما ، نه!
خدا را شکر که بی مطالعه و بی دلیل این"یکتاپرستی " را انتخاب نکرده ام. من به رسالت تمام پیامبران الهی ایمان دارم و می دانم که تمام آنها فقط و فقط دم از یکتاپرستی می زدند و همه ی هدفشان این بود که برده و بنده ی هیچکس نباشیم.
خدای من ،عبوس و خشمگین و بی منطق نیست. خدای من بی واسطه به حرف های من گوش می دهد و حرف هایش را بی واسطه به گوشم می رساند. خدای من بین مخلوقاتش هیچ تفاوتی قائل نیست. او به عنوان های جعلی که مردم به هم می دهند کاری ندارد. هیچ امام و رهبری برای من قرار نداده.
خدای من به عقل من اطمینان دارد و گاهی که بیراهه می روم خودش مرا به راه راست برمیگرداند. خدای من چشم های بینایی دارد اما زرق و برق طلای بتکده ها چشمش را نمی گیرد.
خدای من به فکرش هم نمی رسد که سرب داغ توی گوش هایم بریزد و از تار موهایم آویزانم کند.
من و خدایم با هم فیلم می بینیم، موسیقی گوش می کنیم، می خوانیم، می رقصیم، می خندیم، می گرییم، معامله می کنیم، دعوا می کنیم، ... .
ای کاش این مردم دیندار از خود راضی کمی به خودشان از بیرون نگاه کنند. دین این روزها فقط به درد مصاحبه های استخدامی می خورد و ریاکاری. البته گاهی هم تاثیر عجیبی در خالی کردن عقده ها دارد .
آی دوست عزیز که مرا اینطور راحت "کافر" صدا می زنی. حالا که اینقدر دین پرست شده اید و خدا را از یاد برده اید شما را به خدا نه! به دین قسم ، دست از سر من و خدایم بردارید.
گوش من از این خزعبلات پر است. ائمه و امامزاده های شما برای من اگرچه قابل احترامند اما کاری انجام نمی دهند. خدای من فرقی بین من و امامزاده های شما قائل نیست. او برای برآورده کردن آرزوهای من باج و رشوه نمی خواهد. زیردست ندارد. منشی و دبیرخانه ندارد. خدای من رئیس و ارباب من نیست. دوست من است.
شما را به دینتان قسم اینقدر القاب خودتان را به من نسبت ندهید. اگر پشت کردن به خدا کفر است، شما کافرترید. پس لطفا جانمازهایتان را برای امثال خودتان اب بکشید.
بی تعارف و بدون شکسته نفسی می دانم که در امتحان آدمیت نمره ی خوبی ندارم. اما خطاهای من رازیست بین خودم و خدای خودم. پس شما نمی توانید مرا قضاوت کنید.
حرف هایم تند بود. می دانم. حقیقت این است که من هیچوقت آدم ضددینی نبوده ام و به همه ی ادیان و مقدسات و پیروان انها احترام گذاشته ام در حالیکه شاید بعضی آداب و رسومشان به نظرم جهالت محض بوده است. وقتی یک گوشه می نشینم و با دیدن جهل این مردم خودخوری می کنم و دم برنمی آورم هیچ انتظار ندارم که آنها پا روی دم من بگذارند.
حیف که مخاطب حرف های من کسانی هستند که این متن را نمی خوانند و اگر هم بخوانند چیزی از آن نمی فهمند.
یاد حرف "عیسی" در سریال"بشارت منجی" افتادم. مضمون حرفش این بود که: " من معجزات زیادی کردم. کور و جذامی را شفا دادم. مرده را زنده کردم. اما تنها چیزی که نتوانستم برایش چاره ای بیابم حماقت است. هیچ معجزه ای احمق را عاقل نمی کند."
+ پ. ن: فکر کنم حالم بد است که این روزها زیاد می نویسم.