چقدر خسته ام از آدم ها. چقدر خسته ام از خودم. وقتی با خودم هستم صدای مامان توی گوشم می پیچه که اگه من بمیرم تو قراره با کی رفت و آمد کنی؟ اینقدر از آدم گریز نباش. وقتی هم توی جمع هستم صدای درونم بهم نهیب میزنه که : احمق تر از این آدمها تو هستی که وقتت رو با اینها میگذرونی. تو به درد این جمع نمیخوری و این آدم ها تو رو خوشحال نمیکنن پس چرا اینجایی؟

از خودم خسته ام. از اینکه نمیتونم مثل همه آدم های موذی و دورنگ اطرافم باشم خسته ام. از این یک بوم و دو هوا خسته ام. از این که نشه درد دلت رو به کسی بگی بدون ابنکه یه روزی ازش سواستفاده کنه خسته ام و از اینکه همه منو تشویق به سکوت می کنند خسته ام.

من رو تشویق به سکوت می کنند و بعد می خوان تو اجتماعاتشون شرکت کنم و لبخند بزنم و مثل یه احمق از حرفهای بی سر و ته و شوخی های تهوع آورشون لذت ببرم.

همیشه به مینا همین توصیه رو می کردم که خودت رو تو خونه حبس نکن اما حالا می فهمم این خونه و سکوت و تنهاییش نیست که آدم رو حبس می کنه. در واقع این تنهایی و این فیلم و کتابها و موسیقی برای من امنیت ایجاد میکنه. چه فایده از صحبت با آدمهایی که هر چی رو که تو می بینی نمی بینند و علاقه ای به شنیدن چیزهایی که شنیدی ندارند و تو هم متقابلا همینطور هستی.

شیما بیشتر از 10 بار به من پیشنهاد داده که برم دستیار سیما بشم و عکاسی یاد بگیرم و من هر بار ازش قاطعانه خواستم که این کار رو برام بکنه چون نباید بشینم خونه و با تنهایی خو بگیرم. مسئله نخواستن من نیست فقط اینکه فکر می کردم بهتره تنهایی زندگی کردن عادت نشه برام. بگذریم از اینکه هر بار فقط لاف می زده و کاری انجام نداده اما هر بار هم که جواب مثبت داده ام ته دلم راضی نبوده ام.

اما الان واقعا تنها قسمت لذت بخش زندگیم همون وقتهاییه که تنهایی غرق کتابها و فیلمها میشم و برای آینده برنامه می ریزم و از خوردن یه استکان چای کنار بخاری لذت می برم. تئوری بیگ بنگ و جیمی فالن و جیمی کیمل و الن می بینم و می خندم. west world تماشا می کنم و کافکا در کرانه می خونم و افکار فلسفی به مغزم هجوم میارن و از دنیا و مافیهاش جدا میشم و همه چیز برام بی اهمیت میشه. حتی مرگ.

و گاهی ادبیات کلاسیک حالم رو خوش میکنه . حافظ و عطار. عشق و عرفان.

و بعد از یک روز که به سرعت برق و باد گذشته هله هوله خوردن و ولو شدن جلوی تلویزین با بهروز و بعد شام شنیدن این جمله تکراری و شیرین : خیلی خوشمزه بود عزیزم خستگیمو در می بره.

مهم نیست فردا قراره چی پیش بیاد. اگه مجبور باشم از نیشابور برم عسلویه و خواف یا آلمان و استرالیا. اگه کار خوبی پیدا کنم یا نکنم. اگه بچه دار بشم یا کور اجاق باشم. اگه سرطان بگیرم. اگه خدانکرده یکی از عزیزانمو از دست بدم. اگه...

هر اتفاقی که بیفته این آدمها هیچ کار مثبتی برای من انجام نخواهند داد و همدردیهاشون هم فقط دروغه. همونطور که من قرار نیست برای اونها قدمی بردارم اونها هم قدمی برای من برنخواهند داشت. هر مصیبتی که به سرم بیاد یا نه فقط خودم هستم که با خودم هستم. پس چرا باید به تنهاییم خیانت کنم؟ چرا باید سعی کنم اونو با آدمهایی که منو نمی فهمن پر کنم. از هیچکس بیزار نیستم . با هیچکس دشمنی ندارم و بیشتر این احمق ها رو دوست دارم اما تحمل کردنشون الان برام سخته.

دیگه از هیچکس توقع ندارم کارهایی رو که براش انجام دادم تلافی کنه. از امروز با همه بی حسابم. و دیگه هم قرار نیست کاری برای کسی انجام بدم. فقط من هستم و من. و محبتهایی که در حق خودم نکرده ام.