بهترین من
خلاصه اینکه دیشب بعد از کلی این پا و اون پا کردن تصمیم گرفتم از پله های ستاد برم بالا و سراغ آقای بخشعلی رو بگیرم. وقتی پله ها رو بالا می رفتم داشتم به این فکر می کردم که امشب همون پالتویی رو پوشیدم که دوران دانشجویی داشتمش و با خودم گفتم:چه قدر بد! پالتویی که اون روزها به تنم زار میزد و امروز دکمه هاش بسته نمیشه. از 42 کیلو در سال 92 رسیدم به 54 که بیشتر افزایش وزنم در همین 3-4 ماه گذشته بوده.
اقای بخشعلی طبق معمول در حلقه ی دانشجوها نشسته بود و گرم صحبت بود. نشناختمش. اقای بخشعلی هم همون کت و شلوار دوران دانشجویی تنش بود و همون ریش پروفسوری. کت و شلواری که اون روزها دکمه هاش بسته نمی شد و حالا به تنش زار میزد!
خیلی جالب بود. 8 سال زمان کمی نیست برای اینکه یک نفر رو بشناسی. 8 سال یعنی خیلی چیزها. یعنی کلی خاطرات مشترک با این بچه ها. گرچه همه دوستان و دشمنان فدیمی نبودند! اما حضور همون چند نفر چهره آشنا باعث شد دوباره برگردم به همون چیزی که بودم.
جو ستاد نبود که منو گرفت. اینو مطمئنم. هنوز هم قصدی برای شرکت در انتخابات ندارم. اما تصمیم گرفتم فکر کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم.
بچه های دانشگاه بهترین من رو دیدند. بهترین من رو شناختند. و من با بودن در اون جمع باز هم احساس بهترین بودن دارم.
چند روز پیش در حالیکه اشک هام مثل رگبارهای بهاری می باریدند به بهروز گفتم: خیلی سخته که من امروز در جمع خانوادگی شمادارم به خاطر چیزهایی سرزنش میشم که همیشه بخاطرشون در جمع دوستان و فامیل مورد تشویق قرار گرفته بودم و باعث افتخارم بودند. بهروز حرف منو نفهمید. هر چند سعی می کنه منو دلداری بده اما نه اون و نه هیچکس دیگه درک نمی کنه که من چقدر از اینکه نتونستم در راهی که بهش ایمان داشتم قدم بردارم متاسفم و عذاب می کشم.
مدتی بود که فقط می خواستم سختگیر نباشم. می خواستم همه چیز راحت پیش بره. می خواستم دغدغه هامو کم کنم اما خوی من این نیست. خوی من درنده بودن و دغدغه مند بودنه. خوی من درگیر شدن با اطرافیانه. خوی من پافشاری روی اعتقاداتمه. خوی من پرواز کردن و بالا رفتنه هرچند قرار بر این باشه که بالاخره سقوط کنم.
زن امروز هم شاید به همین دلیل شکل گرفته باشه. که برگردم به اون چیزی که در وجود خودم دوستش داشتم. امروز هم رفتم دوچرخه ها رو نگاه کردم و بزودی کاری رو که می خوام انجام میدم. من زنی نیستم که خانه داری راضیش کنه. من نمی تونم دغدغه آینده خودم و بچه هام رو نداشته باشم. من نمی تونم اشتباهات دیگران رو زیرسبیلی رد کنم. من نمی تونم ساکت باشم.