چند روز مانده به پایان

اسفند که میشه همیشه انگار یه عالم کار ناتموم ریخته رو سرت و نمیدونی کدوم رو باید اول تموم کنی.ارزیابی سالی که گذشت و برنامه های سال جدید یکی از کارهای واجب منه. حتی واجب تر از خونه تکونی یا خرید عید. میدونم هنوز زوده برای این پست اما امروز که وقت و حسش هست چرا که نه؟

امسال پر از اتفاق بود . هم برای خودم و هم دوستهام و اطرافیانم. 

سال تحویل یه دنیا کار ریخته بود سرم و با بدو بدو سال رو شروع کردیم و هنوز هم نتونستیم یک هفته آرامش داشته باشیم.

سال 95 زهرا و فهیمه رفتند خونه بخت. مینا کارمند شد و رفت مشهد. شیما هم کار پیدا کرد و هم ازدواج کرد. خونمونو عوض کردیم. کارم رو رها کردم. رفتیم موجهای آبی. فهمیدم هپاتیت دارم. شصت دست چپ بهروز تبدیل شد به چهل. محمد تصمیم گرفت زن بگیره. من تصمیم گرفتم بچه دار بشم. بابا دست به کار ساختن خونه شد. با بعضیها قهر کردم که تاثیر مثبتی تو زندگی و روحیه ام داشت. کتاب خوندم. نوشتم. فیلم و سریال زیاد دیدم. لباسشویی و لپ تاپ خریدیم. بهروز گواهینامه گرفت. تلویزیونمون شکست و یه بهترش رو گرفتیم. یه شب وحشتناک رو گذروندم و دوباره بهروز منو تا سکته رسوند و...

اتفاقات زیادی هم برای مردم ایران افتاد که بعضیهاش مثل حادثه پلاسکو و قطار تهران تبریز و کشته شدن کولبرها زیر برف دلخراش بود. بعضیهاش مثل اب و هوای خوزستان و مرگ حسن جوهرچی دردناک بود. بعضی هم مثل فوت هاشمی رفسنجانی و اسکار اصغر فرهادی برام ذره ای اهمیت نداشت. اما جایزه شهاب حسینی تو جشنواره کن و اسکار اما استون خوشحالم کرد.

با وجود تمام این اتفاقات امسال ، سال غم انگیزی نبود. خیلی از روزهاش رو گریه کردم و نالیدم  اما روی هم رفته سالی نبود که دلم بخواد زودتر تموم بشه. ضمن اینکه سال دیگه 29 ساله میشم و طبیعیه که برای رسیدن به 30 سالگی عجله ای ندارم.

اما سال آینده

یه تصمیمهایی گرفته ام که با تصمیماتی که همیشه میگیرم یه کم فرق داره. تصمیم گرفته ام دیگه تصمیمی نگیرم که از همون اول میدونم انجامش نمیدم. من میدونم که باید گواهینامه بگیرم . میدونم که کتاب خوندن رو دوست دارم و خیلی چیزها هست که هنوز نخوندمشون و دوست دارم بخونم. من زبان انگلیسی رو دوست دارم و دلم می خواد یه روز کاملا بهش مسلط بشم. من عکاسی رو دوست دارم . دلم می خواد برم دور دنیا رو بگردم. دوست دارم زودتر بچه دار بشم. خیلی برام مهمه که یه روزی استاد دانشگاه بشم. دوست دارم برای بچه ام ساز بزنم و قصه های هزار و یک شب رو بخونم.

من همه ی این برنامه ها رو چند ساله که پیش رو دارم و انجامشون نمیدم. پس امسال هم اگه بتونم در در مسیر رسیدن به همینها قدم بردارم جای خوشحالی داره. عجله ای برای رسیدن به هیچکدوم ندارم.

سال 96 قرار نیست سال دغدغه باشه. سال 96 رو فقط با این تصمیم شروع می کنم که خوب زندگی کنم. فقط همین. تصمیم گرفته ام به خودم سخت نگیرم و از خودم زیاد توقع نداشته باشم. تصمیم گرفته ام نه امیددادنهای دیگران رو جدی بگیرم و نه ایه یاس خوندنهاشون رو. کاری رو که در توانم بود و حس و حالش رو داشتم انجام میدم. اگر هم نداشتم اصلا مهم نیست.

امشب حسابی به هم ریختم. از صبح تا حالا زمین و زمان  دست به دست هم داده اند که روز من رو خراب کنند. اول شیما که هنوز هم همه در عجبند که چرا من با این بشر دوستم. امشب شیما و رسول ازدواج کردند و من نه تنها اونجا نبودم بلکه تبریک هام هم از اول این قضیه پشیزی ارزش نداشت و بدهکار هم شدم. نمیدونم کدوم آدم احمقی به خودش اجازه میده با کسی که اینطوری باهاش رفتار می کنه حرف بزنه. چرا من باید این رابطه احمقانه رو ادامه بدم. آدمی که هر وقت دو رو برش خالی میشه یاد من میفته و در غیر اینصورت براش مهم نیست که من وجود دارم. آدمی که هیچوقت دل و زبونش یکی نبوده.

و من کم عقل احساسی که گاهی یادم میره همه ارزش محبت من رو ندارند.

صبح با همه مزخرفیش گذشت و ظهر مجبور به تحمل آدمی شده ام که یک ساله با حرفهایی که پشت سرم زده باعث کلی دعوا و اختلاف بین من و دیگران شده و امروز با کمال وقاحت وقتی از همه جا مونده و رونده شده میاد خونه من و با من درددل میکنه و هر چی هم سعی می کنی بیرونش کنی خودش رو میزنه به کوچه علی چپ و مراسمی  که یک هفته است انتظارش رو میکشی کوفتت میکنه. اگه تو دنیا یک نفر باشه که وقتی با من درددل میکنه و اشک میریزه تو دلم به جای هم دردی دارم بهش فحش میدم همین یکیه. 

شب هم سه ساعت علافی تو مراسم مزخرفی که توش همه چی بود به جز داستان.بیشتر از اینکه برنده نشدنم ناراحتم کنه دلم از این سوخت من که سلیقه داورها و سیاستهای جشنواره رو میدونم چرا اصلا شرکت کردم. این بزرگترین اشتباهم بود.

بعد از مراسم هم بحث با بهروز که در آخر هم چه مقصر باشم و چه نباشم برای محافظت از وسایل خونه مجبورم بگم ببخشید من اشتباه کردم.

روز به این مزخرفی!

امروز وقتی زهرا پشت تلفن گفت دلم برات تنگ شده بغض کردم و چندقطره ای هم اشک ریختم. راستش دیگه برام رویا شده که کسی دلش برام تنگ بشه. کسی به دیدنم بیاد. دعوتم کنه با هم بریم بیرون. این روزها به جز مامان و زهرا و مینا دوست دیگه ای ندارم و هر سه تاشون هم اینقدر مشغله دارند که کمتر وقت آزاد برای من پیدا میکنند.

بهروز به من اعتراض میکنه که چرا گذشته رو رها نمی کنم و مدام از چیزی که بودم حرف میزنم. چطور می تونم گذشته رو رها کنم وقتی همه هویت من رو تشکیل میده. یعنی باید قبول کنم که باهوش بوده ام و حالا نیستم؟ کی همچین چیزی رو قبول میکنه؟

من تغییری نکرده ام فقط علاقه ای به آدمها ندارم و احتمالا وقتی مثل حسین پناهی مرحوم تو تنهایی مردم نوشته هام رو تو تلگرام و اینستاگرام واسه هم میفرستن و زیرش می نویسن: الهه شادی.

خیلی احساس تنهایی می کنم. خیلی زیاد.