نامه سرگشاده به خدا

چه بی نهایت خسته ام خدا!

دیروز به این فکر کردم اگر به من بگویند دو ماه دیگر بیشتر زنده نیستی چه می کنم؟

فقط به استراحت و تفریح فکر کردم.

این دو تنها چیزهایی بوده اند که همیشه بر من حرام کرده ای.

هر چه دادی مهلت داشت. همه را از من باز پس گرفتی. حتی منی که دوست داشتم را از من گرفتی.

خدایا به داده و نداده ات شکر. اما با آن چیزهایی که می دهی و می گیری چطور کنار بیایم؟

خدای من خدای مهربانی و بخشندگی و بخشایندگی بود. چه شد که جبار شد؟

خطا از من بود؟ چه خطایی مرتکب شدم جز این که همیشه خودم را فدای اطرافیانم کردم؟

ای کاش می شد زندگی را مثل فیلم دوره کرد و فهمید کجا خطایی اتفاق افتاده و کجا باید پنالتی می گرفتی. هرچند نتیجه زندگی هم مثل فوتبال قابل برگشت نیست اما ای کاش می شد تا حداقل خودخوری نکنم.

تا بفهمم چه غلطی کرده ام که مستحق این زندگی شده ام. 

خسته ام خدا! خسته ! خسته!

حس ششم

نمیدانم باید دیدن رویاهای صادق را از حس ششمم بدانم یا اینکه برای همه از این اتفاقات می افتد. خیلی ادعا ندارم که غیبگو باشم اما امکان ندارد خوابی بیهوده ببینم. معمولا خوابهایم طوری تعبیر می شوند. اگر شب بخوابم و شیما اس ام اس داده باشد خوابش را می بینم در حالیکه اصلا پیام او را ندیده ام. اگر خواب ببینم که با مینا بیرون رفته ایم فردایش قرار می گذاریم برویم بوژان. اگر شب خواب بچه های ستاد انتخاباتی را ببینم و کلمات من در آوردی شان را از زبان بابا بشنوم فردا یکی از همان بچه ها که آن کلمه در موردش ساخته شده بود را توی بانک می بینم. 

تقریبا تمام مدرسه هایی که در آن درس خوانده ام ، تمام خانه هایی که در آن زندگی کردیم و تمام آدم هایی را که با آن ها آشنا شده ام را چند سال پیشتر خوابشان را دیده ام.

 

از بین همه این خوابها چند تایی هست که هرگز از یادم نمی رود. و در بین این خوابها یک چیزهایی هست که کم کم دارم به این فکر می افتم که شاید مفهوم خاصی داشته باشد.

در قشنگترین خواب های من همیشه چند چیز وجود دارد. درخت ، شمع ، یک جاده با یک پیچ خیلی تند که بین کوه های سبز و جنگل واقع شده.یک بچه یا حیوان خانگی که بینهایت دوستش دارم.

چقدر دوست دارم یک روانشناس خبره پیدا کنم و معنی این خواب ها را بفهمم.

از آن جایی که خواب را بی معنی نمیدانم و اعتقاد دارم روح من است که این ماجراها را از سر گذرانده خیلی مهم است که معنی اینها را بدانم.

 

مستر ح.ن و بازگشت به گذشته

دیدن ح .ن برای همه ما بچه های دانشگاه پیام نور نیشابور که می شناختیمش یادآور خاطرات بانمکی است.

خاطراتی که هرگز از ذهن من یکی پاک نمی شود. چند روز پیش با شیما صحبت می کردم که ناگهان یاد یکی از شیرین کاریهای او افتادم و گفتم: چقدر دلم برای ح.ن تنگ شد یهو! !

و شب بعد خیلی اتفاقی در حالیکه سوار بر دوچرخه اش از بازار می گذشت دیدمش و چند دقیقه ای ایستادیم به خوش و بش.

معمولا با همکلاسی ها ی پسرم در چنین مکان وحشتناکی چنین زمان زیادی را به هررر و کررر نمی گذرانیم اما از دیدن او چنان ذوق زده شدم که زمان از دستم در رفت . از طرفی آنقدر خاطره های قشنگ به ذهنم می آورد که  نمی توانستم این چند دقیقه خوشی را از خودم بگیرم و از سوی دیگر هنوز هم مثل قبل آنقدر سوژه برای غافلگیری داشت که نمی شد بی خیال از کنارش کذشت. مثلا اینکه فوق لیسانسش را در رشته تجارت بین الملل گرفته است و الان به فکر این است که برای دکترا برود اروپا. به دانشگاه های هلند و فرانسه هم سرزده بود . از آن گذشته در دانشگاه دامغان هم تدریس می کند. من هم که شککککااااک! تا وقتی عکس و فیلم هایش را نشانم نداد باور نکردم و بعد از آن هم آنقدر بهت زده شده بودم که نمی دانستم چه بگویم.

واقعا چه می شود گفت؟ تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که:"خاک بر سرت الهه!"

از موفقیت دوستانم خوشحال می شوم و باعث افتخار من هم هست اما اینکه کسانی از من سبقت گرفته اند که روزی به موفقیت من بیش از خودشان ایمان داشتند باعث سرشکستگی من است.

من آنقدر هیاهو می کردم که همه فکر می کردند قرار است چه آدم مهمی بشوم اما الان همه از من جلو زده اند حتی ح.ن!

به محض اینکه رسدم خانه به شیما زنگ زدم و قضیه را برایش گفتم و هردو کمی به بی عرضگی خودمان خندیدیم و در آخر هم شیما گفت: کاری نداری می خوام برم تنه مو تو خاک کنم. و قرار شد یک گور دسته جمعی پیدا کنیم و با هم این کار را بکنیم.

نمیدانم چقدر از موفقیت ها یا عدم موفقیت های من معلول تصمیمات خودم بوده است اما اگر با عقل الان به 10 سال پیش برگردم باز هم همان راهی را می روم که تا الان رفته ام. شاید ان چیزی که در ذهن داشتم نشدم اما تقریبا اطمینان دارم که تقصیر من نبود. برای موفقیت چیزی بشتر از پشتکار و اراده لازم است. دیگر گذشت دوره ای که در آن شیخ الرئیس و امام محمد غزالی سر برمی آوردند.

امروز روز از هرچه بگذریم سخن "پول" خوشتر است.

اگر به ده سال پیش برگردم و باز هم پول نداشته باشم حتما می روم رشته انسانی که مدرسه نزدیک خانه مان باشد و احتیاج به وسایل گرانقیمت رشته های هنر نداشته باشد.

برای انتخاب رشته دانشگاه حتما حقوق انتخاب می کنم به طمع وکیل شدن و ثروتمند شدن.

سر کار هایی می روم که دوستشان ندارم برای پرداخت بهای چیزهایی که دوستشان دارم.

اگر به ده سال پیش برگردم و اوضاع همین باشد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. نه من آدم دیگری خواهم بود و نه دنیا تغییر خواهد کرد. 

الهه شادی هرگز آدم دیگری نخواهد شد. ده سال پیش هم همینقدر از زندگی می دانستم . ده سال قبل هم اشتباهات خاص خودم را داشتم و امروز هم آن اشتباهات را تکرار می کنم.

 

 

           

نه فایده ای در نوشتنم می بینم و نه اینکه چه سود از این زندگی سگی می برم که دودستی به آن چسبیده ام.

دنیایی که برای من جز زجر کشیدن از خشک مغزی های اطرافیانم چیز دیگری نداشته است به چه درد می خورد؟

عشق از من در مقابل افکارم حمایت نمی کند. دیگر نمی توانم عشق را بهانه انکار خودم قرار دهم.

من الهه شادی هستم. من دختری هستم که همه عمر برای خواسته های کوچکم جنگیده ام. چرا یکباره خودم را وا دادم. چرا منتر کسی شدم که خیلی هم بهتر از بقیه ادم های زندگی ام نبود. همیشه کسی در زندگی ام بوده که بخواهد مالک من باشد.من کالایی نیستم که مرا از بازار خریده باشند.  نمی شود که من همیشه فقط مسئولیت داشته باشم و حقی نه! نمی شود که من تنهایی این همه بار را بر دوش بکشم.

خسته شده ام خدایا! از این همه مسئولیت خسته ام. از این همه فکر خسته ام. از ین همه ناتوانی خسته ام. من هم دلم می خواهد مثل خیلی از هم سن و سال های خودم فقط به فکر تفریح و درس و ارایش باشم.

خسته شده ام از این که انرژی ام برای مسایلی تلف می شود که وظیفه ام نیست