دیدن ح .ن برای همه ما بچه های دانشگاه پیام نور نیشابور که می شناختیمش یادآور خاطرات بانمکی است.
خاطراتی که هرگز از ذهن من یکی پاک نمی شود. چند روز پیش با شیما صحبت می کردم که ناگهان یاد یکی از شیرین کاریهای او افتادم و گفتم: چقدر دلم برای ح.ن تنگ شد یهو! !
و شب بعد خیلی اتفاقی در حالیکه سوار بر دوچرخه اش از بازار می گذشت دیدمش و چند دقیقه ای ایستادیم به خوش و بش.
معمولا با همکلاسی ها ی پسرم در چنین مکان وحشتناکی چنین زمان زیادی را به هررر و کررر نمی گذرانیم اما از دیدن او چنان ذوق زده شدم که زمان از دستم در رفت . از طرفی آنقدر خاطره های قشنگ به ذهنم می آورد که نمی توانستم این چند دقیقه خوشی را از خودم بگیرم و از سوی دیگر هنوز هم مثل قبل آنقدر سوژه برای غافلگیری داشت که نمی شد بی خیال از کنارش کذشت. مثلا اینکه فوق لیسانسش را در رشته تجارت بین الملل گرفته است و الان به فکر این است که برای دکترا برود اروپا. به دانشگاه های هلند و فرانسه هم سرزده بود . از آن گذشته در دانشگاه دامغان هم تدریس می کند
. من هم که شککککااااک! تا وقتی عکس و فیلم هایش را نشانم نداد باور نکردم و بعد از آن هم آنقدر بهت زده شده بودم که نمی دانستم چه بگویم.
واقعا چه می شود گفت؟ تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که:"خاک بر سرت الهه!"
از موفقیت دوستانم خوشحال می شوم و باعث افتخار من هم هست اما اینکه کسانی از من سبقت گرفته اند که روزی به موفقیت من بیش از خودشان ایمان داشتند باعث سرشکستگی من است.
من آنقدر هیاهو می کردم که همه فکر می کردند قرار است چه آدم مهمی بشوم اما الان همه از من جلو زده اند حتی ح.ن!
به محض اینکه رسدم خانه به شیما زنگ زدم و قضیه را برایش گفتم و هردو کمی به بی عرضگی خودمان خندیدیم و در آخر هم شیما گفت: کاری نداری می خوام برم تنه مو تو خاک کنم. و قرار شد یک گور دسته جمعی پیدا کنیم و با هم این کار را بکنیم.
نمیدانم چقدر از موفقیت ها یا عدم موفقیت های من معلول تصمیمات خودم بوده است اما اگر با عقل الان به 10 سال پیش برگردم باز هم همان راهی را می روم که تا الان رفته ام. شاید ان چیزی که در ذهن داشتم نشدم اما تقریبا اطمینان دارم که تقصیر من نبود. برای موفقیت چیزی بشتر از پشتکار و اراده لازم است. دیگر گذشت دوره ای که در آن شیخ الرئیس و امام محمد غزالی سر برمی آوردند.
امروز روز از هرچه بگذریم سخن "پول" خوشتر است.
اگر به ده سال پیش برگردم و باز هم پول نداشته باشم حتما می روم رشته انسانی که مدرسه نزدیک خانه مان باشد و احتیاج به وسایل گرانقیمت رشته های هنر نداشته باشد.
برای انتخاب رشته دانشگاه حتما حقوق انتخاب می کنم به طمع وکیل شدن و ثروتمند شدن.
سر کار هایی می روم که دوستشان ندارم برای پرداخت بهای چیزهایی که دوستشان دارم.
اگر به ده سال پیش برگردم و اوضاع همین باشد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. نه من آدم دیگری خواهم بود و نه دنیا تغییر خواهد کرد.
الهه شادی هرگز آدم دیگری نخواهد شد. ده سال پیش هم همینقدر از زندگی می دانستم . ده سال قبل هم اشتباهات خاص خودم را داشتم و امروز هم آن اشتباهات را تکرار می کنم.