بعضی آدمها را فقط باید گذاشت سینه دیفال و دو تا گلوله حرامشان کرد. بعضی آدمها را باید لب طاقچه عادت نگه داشت. بعضیها را باید قاب گرفت و کوبید روی دیوار توالت که وقت اجابت مزاج یادت نرود روحش را رنگین کنی. بعضی آدم ها را باید مثل سگ بیرون از خانه نگه داشت که دنیایت را نجس نکنند. بعضی آدمها هم هستند که مثل مگس باید با حضورشان کنار بیایی.

اما...

تعداد کمی از آدمها هستند که می شود مثل یک عطر فرانسوی گران قیمت با آنها رفتارکرد. هر روز صبح را با عطر او آغاز کنی و آنقدر عمیق نفس بکشی که رایحه آن در جانت نفوذ کند.

تعداد کمی حتی کمتر از قبلیها آدم هست که مثل آب زلال باشند و بی آنها زندگی معنایی نداشته باشد.

بدبختانه هیچ آدمی پیدا نمی شود که فقط یک آدم باشد و شبیه هیچ چیز دیگری نباشد. آدمی که نه ترس از دست دادنش را داشته باشی و نه حرص برای خالی کردن گلوله توی مغزش.  

آدمها دست و پاگیر یکدیگرند. آدمها برزخ یکدیگرند. آدمها کارشان به لجن کشیدن آدمهاست . آدمها دیگر آدم نیستند.

مه

بی حسی شاید بهترین حسیه که آدم می تونه تجربه کنه. بی حسی همیشه و همه جا ، همه چیز رو راحتتر می کنه. بی حسی درد رو تسکین می کنه. غم ها رو کم می کنه و بهتر از همه از هجوم افکار آزاردهنده هم جلوگیری می کنه. 

بی حسی حال این روزهای منه. روزهایی که کسی رو زیاد دوست ندارم. از کسی به شدت متنفر نیستم. به هیچ چیز باور ندارم. دلم برای هیچ چیز تنگ نشده.دنیای من رو مه گرفته و من قصد ندارم از این مه غلیظ به جای دیگه ای پناه ببرم. 

اگه قصد سفر هم داشته باشم ترجیح میدم به یه دنیای مه آلود دیگه سفر کنم.

 

استقامت

یک از عادتهای پر هزینه زندگی من اینه که گاهی اوقات جلو بعضی مغازه ها می ایستم و به لباسها و بدلیجات و کتابها و هر چی که توجهم رو جلب می کنه نگاه می کنم  و بعضا قیمت می پرسم. به همین دلیل توی چند تا فروشگاه نیشابور تحت تعقیبم. بیشتر دلم می خواد برم تو فروشگاههایی که خیلی شلوغه و کسی متوجه من نمیشه تا مجبور نباشم چیزی بخرم. اما بیشتر اوقات یا مورمورم میشه خرید کنم و یا تو رودرواسی قرار می گیرم و مجبور میشم چیزی رو که زیاد هم باب میلم نیست بخرم.

پارسال همین موقع ها بود که با مینا رفتیم "پرومد" مانتو ببینیم اما دو تایی از یه کیف خوشمون اومد و دو رنگ متفاوتشو خریدیم. باید اعتراف کنم که دو سه هفته بیشتر هم استفاده نکردم ازش و داره توی کمد خاک می خوره. از این دست خریدها زیاد برای من پیش میاد اما دیروز...

از جلوی یه مغازه رد می شدم. فقط چند ثانیه مکث کردم تا جنس شلواری که جلو در بود رو بررسی کنم و ببینم مناسب تابستون هست یا نه. فروشنده فوری منو خفت کرد و با زبون بازی یه جورایی وادارم کرد که برم تو مغازه تا بقیه جنسهاشو نشونم بده. کلی از شلوارهاش تعریف کرد و اصرار داشت که یکی رو بردارم. گفتم قیمتش گرونه. گفت : باهات راه میام. گفتم اتاق پرو ندارین. گفت بیا پشت پیشخوان. در رو می بندم بپوش. شلوار رو پوشیدم و حس کردم برام تنگه. گفت: جا باز می کنه. گفتم آخرش چند؟ از قیمتی هم که گفته بود 3 تومن اومد پایین که در مقایسه با قیمت شلوار هیچی حساب نمیشد. گفتم: من اینقدر پول همراهم نیست. گفت بیعانه بزار بعد بیا ببر. گفتم : حقیقتش من شلوار به این گرونی نمی خواستم. اگه جای دیگه چیز ارزونتر پیدا نکردم بعدازظهر میام همینو برمیدارم. در این لحظه بود که خانم فروشنده منفجر شدند و شروع به سرو صدا و دعوا کرد که : تو که نمی خوای بخری چرا اذیت می کنی؟؟!

واقعا چرا گاهی وقتها ما آدم ها اینقدر حق به جانب حرف می زنیم ؟ چرا خودمونو به خریت می زنیم؟ من خیلی وقتها تو فروشگاههایی رفتم که اصلا قصد خرید نداشتم و شاید هم داشتم اذیت می کردم اما این بار اون فروشنده نسبتا محترم بود که می خواست به معنی واقعی کلمه جنسشو به من غالب کنه. و وقتی من برای اولین بار در زندگی ام ایم حق رو به خودم دادم که وقتی چیزی رو دوست ندارم نخرم عصبانی شد. خوب که فکر می کنم می بینم بیشتر وقتها به همین دلیل مجبور به این خریدهای زورکی میشم. چون فروشنده ها اعصاب ندارن و فکر می کنن وقتی وارد مغازه میشی تعهد دادی که حتما خرید کنی.

این مسئله تو موقعیتهای دیگه هم آزاردهنده است. دوستی داری که بر فرض مثال عکاس ، خیاط  یا آرایشگره و تو کارش رو نمی پسندی اما تو رودرواسی یا برای جلوگیری از وقایع بعدی کیفیت رو فدای رفاقت و خویشاوندی کنی.

این بار وقتی از چیزی که دوست نداشتم گذشتم و رفتم مغازه بعدی، دقیقا همون چیزی رو که می خواستم با قیمتی نصف قیمت شلوار قبلی پیدا کردم و از خریدش هم خیلی خیلی راضی ام.

وکالت هم برای من همیشه همین بوده. بخاطر بابا می خواستم وکیل بشم. چون ازش خجالت می کشیدم که توقع اونو برآورده نکنم. توقعی که اصلا هم منظقی نیست.

این اتفاق کوچولو تو زندگیم باعث شد بفهمم احتمالا استقامت کردن در مقابل توقعهای دیگران آسون نیست اما وقتی چیز بهتری به دست بیاری میتونی بری پیش طرف، بکوبی تو صورتش و بگی : "دیدی یه چیز بهتر پیدا کردم."

قبول شدن در وکالت برای من سخته اما گذشتن از وکالت و حقوق برام سختتر بود. گذشتم و امیدوارم ایستگاه بعدی چیز بهتری در انتظارم باشه.