امروز هوا ابری است. از آن ابرهایی که کسی تحویلشان نمی گیرد و حتی اگر هم ببارند باریدنشان مسئله به حساب نمی آید. از همان ابرهای بهاری. هنوز بهمن تمام نشده و زود است برای حس کردن بوی بهار. اما برای من که همیشه انتظار آمدنش را می کشم و رفتنش را ماتم می گیرم کاملا حس کردنی است.

بهار که می آید بی دلیل شادم. حتی مرگ و جدایی هایی که همه توی این فصل اتفاق افتادند نمی توانند مرا نسبت به آن دلسرد و بدبین کنند.

 

***

گاهی بعضی آدم ها زیاد به یاد من می افتند و برایم خوشایند نیست و گاهی دوست دارم بعضی ها یادم کنند که نمی کنند.

قابل توجه بعضی های اول!

 

 

خداحافظ کلیدر

چند روزه می خوام این مطلب رو بنویسم اما فرصتش پیش نمیاد. از همون مطالبی که آدم دوست داره کلی روش فکر کنه اما نمیشه و بازم باید بداهه بنویسه. گرچه شاید همه ی لطفش هم به همین باشه.

چرا و چگونه اش رو نپرسید اما دارم با کتابفروشی محبوبم خداحافظی می کنم. هشت ماه و چند روزی که اینجا بودم برام خیلی خیلی مفید بود. از شناختن نویسنده های جدید و کتابهای مختلف بگیر تا پیدا کردن دوست های خوبی که خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم.

دارم سعی می کنم یکی یکی یادم بیاد چیزهایی خوبی رو که اینجا برام اتفاق افتاده.

۱. اولین و مهمترینش این بود که به اینترنت دسترسی داشتم و تونستم تو این مدت درست و حسابی به وبلاگم برسم و از این طریق هم دوستای خوب و فرهیخته ای پیدا کنم. نرجس ، میدیا، سنوبال و چند نفر دیگه که بهتره اسمشونو نیارم.

۲. دوستای جدیدی هم بین همشهری هام پیدا کردم. شکوفه ، خانم "ن" و...(معذورم از بردن نام دوستانم)

۳. آشنا شدن با سینا حجازی!

مطمئنم اگه اینجا نبودم با سینا حجازی آشنا نمی شدم.

۴. همکاری دو ماهه با دوست خوبم "مینا" که هیچوقت فرصت نشده بود مدت زیادی رو با هم بگذرونیم و تو این دو ماه بهتر همدیگه رو شناختیم.

۵.خریدن کلی کتاب.

آخه آدم صبح تا شب وسط کتاب باشه وسوسه نمیشه کتاب بخره؟ بعضی مواقع هم کتاب از مشتریها می خریدم واسه خودم . در حقیقت شکار می کردم.

۶ و ۷ و ۸ و۹ و ۱۰. خیلی خصوصیه. فقط به خودم مربوطه.

 

از شوخی گذشته شاید بزرگترین سودی که از این کار بردم ارتباط با افرادی بود که اگه اینجا نبودم محال بود باهاشون هم کلام بشم.

اصلا ناراحت نیستم که دارم اینجا رو ترک می کنم. ترک کردن من فقط به معنی ترک کردن مسئولیت هاست وگرنه کلیدر همیشه و همیشه پاتوق نیشابوری های اهل کتاب بوده و هست و خواهد بود.

یه خبری که برای خودم خیلی خوشایند نیست اینه که شاید کمتر به وبلاگم و بلاگ های دوستام سر بزنم اما خیالی نیست. سعی می کنم زودتر اینترنت خونه رو رو به راه کنم. امیدوارم که بشه.

این روزها به شدت سرم شلوغه و هیچ حس رسمی نوشتن ندارم.

بعد از این بیشتر وقت دارم برای خوندن کتاب و معرفیشون اما تا سال آینده اگه کمتر بهتون سر زدم منو از یاد نبرید.

مواد لازم برای ساختن یک آلبوم موسیقی

 این روزها هرکس که قدرت حرف زدن دارد و به اصطلاح لال نیست هوس خوانندگی می کند.

یادش بخیر بچگی هایمان هم کمتر از امروز آهنگ گوش نمی دادیم اما فقط چند خواننده با صداهایی که کاملا از هم قابل تشخیص بود. حتی برای دختربچه ی ۸-۹ ساله. اما امروز...

آنقدر صداهای شبیه به هم و آهنگ های تکراری و شعرهای مبتذل و سخیف به اجبار توی تاکسی و رادیو و کافی شاپ و رستوران و مجلس عروسی و ... می شنویم عقمان گرفته از هرچه موسیقی است.

گل سرسبد آلبوم های موسیقی اخیر ترانه های "بهرام رادان " بود که اسم آلبومش را هم دقیق نمی دانم و گمان می کنم "خداحافظ " باشد.

بهرام رادان را در زمینه ی بازیگری واقعا قبول دارم اما اینکه یک هنرمند، یک بازیگر به صرف محبوبیت آلبوم موسیقی بیرون بدهد و سر مردم را شیره بمالد جای بحث دارد.

کم نیستند از این ستاره ها که چهره بودن و معروف بودنشان را ابزار سوجویی قرار می دهند. مثلا کتاب "حافظ" از "کیارستمی" که بی معنی ترین و بی مصرفترین کاری بوده که به عمرم دیده ام.

 

این هم شاهد مثال..

آهنگ جیغ از بهرام رادان

هرکس خوشش آمد ما را کند خبر!

                                                                جیغ

 

 

جنس دوم

گاهی به این فکر می کنم که بی خود نیست  قرن هاست که ما زن ها را ضعیفه و ناقص العقل و جنس دوم می خوانند.

موجودات ظاهربینی که تمام هم و غمشان رنگ مو و مدل لباس و آرایش و طلا و وسایل خانه است و هیچ فکرشان به سمت هنر و روانشناسی و فلسفه و سیاست و... نمی رود براستی که لایق همین صفات هستند.

این روزها اعصابم حسابی به هم ریخته از این موجودات.

چه آنها که بی سوادند و باکلاس بودن را در زرق و برق لباس های شب می بینند و چه آنها که تحصیل کرده اند و روشنفکری را معادل هرزگی قرار می دهند.

این احساس امروز و دیروز نیست. از روزی که تفاوت بین زن و مرد را فهمیدم حسرت می خوردم کاش زن نبودم.

از زن بودن متنفرم.