من از این دنیا چی می خوام؟
یه جور دیگه اش جوگیر شدنه.وقتی همه با چیزی موافقن مگه میشه تو نباشی؟! اصلا دست خدا با جماعته و اگه همگی با سر توی چاه برن من هم باید برم.
گاهی هم ترس و شک داشتن به انتخاب خودت و یا بی اهمیت بودن مسایل و احتراز از درگیری با اطرافیان باعث میشه کارهایی رو انجام بدیم که واقعا در موردشون مطمئن نیستیم و گاهی می دونیم اشتباه محضه.
من هم اشتباهات این مدلی تو زندگیم زیاد داشته ام. خریدن بعضی از وسایل اضافی که فقط برای دلخوشی بهروز و مامان بود و کاربردی توی زندگیم ندارند.
دوستی با آدمهایی که بود و نبودشون فرقی تو زندگیم نداشت و خیلی زود هم از زندگیم رفتند و محو شدند.
درجا زدن تو رشته حقوق فقط چون اولین استادم رو خیلی دوست داشتم و نمی خواستم قبول کنم من و حقوق به درد هم نمی خوریم.
سعی بیهوده برای باکلاس و تشریفاتی زندگی کردن در حالیکه همیشه ساده بوده ام و برام اهمیت نداشته دیگران درموردم چه فکری می کنند.
از بین تمام اشتباهات زندگیم این آخری از همه آزاردهنده تر بود.
من کنار ریل قطار دنیا اومدم . تمام زندگیم صدای قطار رو می شنیدم و براش دست تکون می دادم و تو دلم به حال مسافرهاش حسرت می خوردم. بچه راه آهن بودن چه تو نیشابور و چه کرج یه معنی داره : جنوب شهری بودن.
اصلا فکر می کنم این که آدم رو وقتی از شکم مادرش بیرون میکشن کجا بزارن تو رفتاری که در آینده اش باید داشته باشه تاثیر داره.
من رو گذاشتند رو یه تشک و یه پتوی کرم رنگ که عکس پینوکیو داشت روم کشیدند و تا ده روز هم مسلما قنداق پیچم کرده بودند.
اگه منو تو یه تختخواب پر قو می زاشتند و روم یه پتو می کشیدند که عکس سیندرلا یا زیبای خفته بود و پوشک بهم می بستند حتما امروز آدم دیگه ای بودم.
شاید حالا روی مبل و میز ناهارخوری و تختخواب احساس بهتری داشتم. شاید حالا متنفر نبودم از اینکه پامو روی سرامیک و پارکت سرد بزارم.
من تو خونه ای بزرگ شده ام که همیشه یه گوشه اش یه دار قالی بود و از بچگی باهاش انس گرفته بودم.
اگه اون دار قالی نبود حالا راحتتر می تونستم فقدان فرش تو قسمتهای مختلف خونه رو تحمل کنم.
من تمام تابستونهای کودکی و نوجوونی رو زیر آسمون پر ستاره خوابیده ام. من به کولر های آبی و گازی حساسیت دارم.
من از رخت آویز کنار بخاری و توی بالکن آپارتمانها متنفرم و دوست دارم لباسهام روی بند رخت زیر آفتاب و تو هوای آزاد خشک بشن.
من دوست دارم موها و ناخن هامو کوتاه کنم که غذای بهداشتی تری درست کنم.
من آرایش کردن رو دوست ندارم چون مدام باید نگران خراب شدنش باشم.
من عاشق لباسهای گشاد و راحتم.
من دوست دارم کوله پشتی بندازم و کتونی بپوشم و روسریمو گره بزنم پشت سرم.
من از همه زیورآلات و چیزهایی که آویزون آدم میشه بدم میاد حتی حلقه ازدواجم.
چیزی که میخوام یک اتاق 50-40 متری است . یک کاناپه راحت. یک تلویزیون بزرگ با سیستم صوتی . یک طرف اتاق رو کتابخانه کنیم و سمت دیگرش رو آشپزخانه.
یک کره جغرافیای بزرگ می خوام که دنیا توی مشتم باشه.
یک پیانو می خوام و دوربین عکاسی ام.
چند تا متکا و پتو.
قابلمه و ماهیتابه و چند تا ظرف و قاشق و چنگال در حد نیاز.
سرویسهای چینی وقابلمه و وسایل برقی مزخرف نمی خواهم. تختخواب و مبلمان و پرده آنچنانی نمی خوام. ویترین و میزآرایش و دکوریجات نمی خوام.
تازه فهمیدم که چقدر از همه ی این وسایل بیزارم و دارن منو میخورن. من عادت ندارم چیزهای به دردنخور و اضافه رو نگه دارم. و همه این خرت و پرت ها انگار رو پشت من سوار شدند.
اگه مرتکب هیچکدوم از اشتباهاتی که اول گفتم نمی شدم الان به جای مبل ، کاناپه داشتم.
به جای سرویس چوب و خوشخواب و روتختی و دکوریجات مزخرف ، پیانو داشتم.
و به جای این همه ظرف اضافه ودست و پاگیر،...
نمیدونم چی.
احتمالا پولشو می رفتم کلاس پیانو.