رنگ و بوی زمستان گرفته ام حسابی. نسبت به همه چیز سرد شده ام. نسبت به آینده. نسبت به گذشته. نسبت به حال. حتی شکستن دندانم هم نتوانست زیاد ناراحتم کند. نه اینکه خیلی خوشحال باشم. بی حس ام.
فردا شب یلداست. شب یلدا را دوست دارم چون نوید این را می دهد که زمستان توی سرازیری افتاده و به همین زودی ها تمام می شود.
شاید زمستان که تمام شود حال من هم عوض شود.
شاید باز یادم بیاید که باید عصبانی شوم و آیه ی یاس بخوانم. شاید باز یخ احساساتم آب شود و زندگی هیجان انگیز شود.
اما دوست ندارم اینطور باشد. این بی تفاوتی را دوست دارم. این که مهم نباشد چه کسی دوستم دارد و چه کسی نه. اینکه مهم نباشد برای خوشایند دیگران کاری را انجام دهم یا انجام ندهم. اینکه مهم نباشد قیافه و لباس پوشیدنم چه فرقی بکند باز هم همان هستم که هستم.
این بی تفاوتی، این حال خوب را دوست دارم.
کاش یخ های زمستان که باز شد یخ های دل من باز نشود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ ساعت ۷:۴۲ ب.ظ توسط الهه شادی
|