جدی جدی دلم می خواهد بهم بگویند دانشجو.
اما امسال واقعا همه چیز دست در دست هم داده اند که من نتوانم در این آزمون شرکت کنم.
اینکه کار امروز را به فردا بیفکنم خیلی عادی است اما کار امسال را به سال بعد افکندن دیگر خیلی احمقانه است.
نمیدانم چرا این بی خیالی سراغم آمده. من برای دقایق زندگی هم برنامه داشتم و حالا...
شاید هم زیاد از خودم توقع دارم که فکر می کنم با وجود مسئولیت زندگی و خرید و کار خانه و دو شیفت کار و ... می توانم دانشگاه هم بروم.
علاوه بر اینها عکاسی و کلاس فتوشاپ را هم در برنامه سال آینده ام گنجانده ام که محال است به همه ی آنها برسم.
از همه ی اینها احمقانه تر این است که من مینا را تحریک کردم که ارشد ادبیات شرکت کند و حالا خودم پا پس کشیده ام. گرچه هنوز هم معتقدم که برای مینا این بهترین انتخاب است و امیدوار و خوش بینم به قبول شدنش.
به قبولی هر دونفرمان مطمئن هستم اما برای من مسئله قبول شدن نیست بلکه درس خواندن و دانشگاه رفتن است که به گمانم نتوانم از پس آن بربیایم.
مدتهاست که برای خودم دغدغه درست می کنم. بگذار یک سال را هم بی دغدغه فقط کار کنم. عکاسی کنم. نمایشنامه بنویسم. کتابهای نخوانده ام را مطالعه کنم.
ادامه تحصیل برای من یکی از ضروریات زندگی است و هرگز نمی توانم به خودم بقبولانم که دیگر درس نخوانم. هنوز هم به دکترا فکر می کنم و تدریس در دانشگاه . اما این یک سال به جایی بر نمی خورد.
سالهای دیگری هم هستند که احتمالا بیکارتر از امسال باشم.