دلم می خواست بدانم اگر محمد در این روزگار بود با این همه بت های بزرگ چه می کرد. شکستن بت های سنگی کار سختی نیست اما بت های بزرگی که در ذهن مردم نقش بسته را چه کسی می تواند بشکند؟
**************
دلم کمی گرفته . می ترسم تمام برنامه ریزیهایم به باد برود. امیدوارم که اینطور نشود. حالا که مصممتر از همیشه ام نباید این اتفاق بیفتد. خدایا کمکم کن! هرچند که من راضی ام به رضای تو.
***************
مراقب باشیم آدم ها برایمان بت نشوند. آدم ها مجموعه ای از خوبی ها و بدیها هستند که می شود بخاطر خوبی هایشان دوستشان داشت و بخاطر معایبشان از آنها دل کند. خیلی هم سخت نیست.
***************
پنجشنبه جمعه تنهایی دلنشینی را تجربه کردم. آنقدر خوش گذشت که امروز دلم نمی خواست بروم دفتر فقط برای اینکه دوباره آن حس را تجربه کنم. حیف...
نمایشنامه دارد به جاهای خوبی می رسد. همینطوری پیش بروم بزودی نوشتن را شروع می کنم. ای کاش می شد یک ماه مرخصی بگیرم و فقط بنویسم. یا شاید ای کاش می شد اصلا سرکار نروم و بنویسم. من از این دفتر لعنتی مممتتتتتننننفففففررررم!