سریال قهر و آشتی های من و دوستم!
انصافا بچگی پر باری داشتم. اینو تقریبا همه ی همشاگردی ها و دوستانم می دونن حتی اگه به روی خودشون نیارن. کمد من پر از تقدیرنامه ها و جایزه هاییه که تو مسابقات مختلف می گرفتم. یادمه اون وقت ها هروقت قرار بود به من جایزه بدن دوست عزیزم سر صف حاضر نمی شد. یا وقتی از افتخاراتم با بقیه حرف می زدم اون دوست عزیز به بهانه ای راهشو کج می کرد و گاهی هم حتی قهر می کرد!
یادمه اول دبیرستان که بودم معلم شیمی خانم زنده دلان یک روز از من خواست به مادرم بگم بیاد مدرسه و اون روز از مامان خواسته بود که مراقب من باشه چون استعدادم داره در کنار دوست جانی که اصلا اهل درس نیست هدر میره!
روزی که به خاطر شلوغ کاری از گروه سرود بیرونش کردن منم غیرتی شدم و گفتم بدون دوستم هرگز! خانم کوثری دبیر پرورشی منو کشید یه گوشه و گفت که نباید به خاطر دوست جان موقعیت خودمو خراب کنم و بهتره توی انتخاب دوستهام تجدیدنظر کنم.
دوست جان از اون تیپ آدم ها بود که هیچوقت با ما بر نمی خورد. اما چون هر دو علایق مشترکی داشتیم به هم نزدیک می شدیم و بدتر از اون اینکه من واقعا دوستش داشتم. تقریبا هیچکس نمی تونست تا این حد در برابر کارهای اون صبور باشه که من بودم. همیشه راهی رو می رفتیم که اون دوست داشت. کاری رو می کردیم که اون دوست داشت. حرفی رو می زدیم که اون دوست داشت. و من باید اعتراف کنم اون سالهای اول به شدت احساس حقارت می کردم و برای من اون اند کلاس و پرستیژ بود و افتخار می کردم به دوستیش. از نظر من دوست جان خیلی جذاب بودند. از من بلندتر و خوش تیپ تر بود ، لباسهای شیکتری می پوشید ، خوراکی های گرون قیمتی می خورد، اسم اعضای خانواده اش خیلی با کلاس بود. برعکس ما بچه جنوب شهری ها که از کلاس دوم دبستان روسری های به اندازه ملافه تختخواب سرمان می کردند او دوران راهنمایی هم روسری سر نمی کرد و همیشه عکس های قدیمی پدر و مادرش را بهمان نشان می داد که به ما ثابت کنه چقدر خانواده با کلاسی داره.
خلاصه اینکه سالهای اول آشنایی من خودمو در برابر او خیلی کوتاه حس می کردم و همیشه به عیب و ایرادهایی که از من می گرفت با گوش جان دل می سپردم و سعی در اصلاح خودم می کردم .
سال های بعد وقتی بیشتر آشنا شدیم پی بردم دوست جان آن بتی نبود که من در ذهن داشتم. فهمیدم هرکس که تیپ مد روزتری بزند لزوما انسان بهتری نیست. فهمیدم آنچه مهم است کلاس یک نفر نیست بلکه اخلاق است و آن همدلی که من با همشاگردی ها داشتم خیلی باارزش تر از کلاسی بود که نداشتم. من تقریبا با همه می جوشیدم. با بچه زرنگ ها با بچه تنبل ها، با خوشتیپ ها و با معلول ها ، با خوشگل ها و با زشت ها، با شهری ها و با روستایی ها. خلاصه اینکه ما بچه های جنوب شهر خیلی چیزها نداشتیم اما شور و حال داشتیم و معرفت. آن روز ها برای ما معرفت مایحتاج زندگی بود.
دوست جان وسط ما گیر افتاده بود و نمی تونست خودشو با شرایط ما وفق بده و من سعی می کردم به زور با اون هماهنگ بشم و البته که نمی شد و نتیجه این بود که ما از 12 ماه سال معمولا 10 ماهشو قهر بودیم. قهرهایی که همیشه و همیشه از طرف دوست جان شروع می شد و ادامه پیدا می کرد و بیشتر اوقات این من بودم که برای آشتی پا پیش می زاشتم.
جالب این بود که بقیه بچه ها هم درست مثل مادر و پدر ها بعضی وقت ها وساطت می کردند که این دو کبوتر عشق به زندگیشون سر و سامون بدن اما فایده ای نداشت. عشق کافی نبود برای اینکه ما بتونیم با هم کنار بیایم و به جرئت می تونم بگم 99 درصد مواقع مقصر این قهر ها دوست جان بود.
بارها بچه ها به من می گفتند: چطوری تجمل می کنی؟ چرا با این آدم دوستی؟ حتی یک نفر به من گفت: اون لیاقت این همه محبت تو رو نداره، چرا اینقدر بهش توجه می کنی؟
برای من که دوستش داشتم و چشم دلم کور بود این حرف ها معنایی نداشت و جواب این سوالها رو هم نمی دونستم. فقط اینو می دونستم که نمی تونم به راحتی ازش بگذرم. اما گذر زمان به من ثابت کرد که هر انسانی هر چقدر هم که دوست داشتنی باشه وقتی کاسه ی صبرمو لبریز کنه می تونم ازش رد بشم و روزی رسید که دوست جان خیلی راحت در دلم مرد!
واقعا مرد و تا مدت ها حتی سر مزارش هم نرفتم. این دوری خیلی طول کشید. بیشتر از همیشه. اما در عین ناباوری این بار اون بود که به سمت من اومد و من هرچند برام سخت بود مرده رو زنده کنم اما سعی ام رو کردم و تا حدی هم موفق شدم. احساس عمیق و لطیف سالهای بچگب که هرگز برنمی گرده اما دوباره توی دلم راهش دادم و جایی براش پیدا کردم و مطمئن بودم که این دوست جان با دوست جان قدیم خیلی فرق کرده.
امروز که سر یه مسئله ی بی اهمیت دوباره بحث کردیم به این نتیجه رسیدم که قدیمی ها راست می گفتن چیزی که با شیر تو سر آدم میاد با مرگ از سرش بیرون میره. این بار شاید بحث ما دنباله دار نباشه و به قهر هم نکشه. حتی اگر هم بکشه من دیگه اون آدم سابق نیستم که از نبودن کسی زجر بکشم.
دوست من در این سال ها تغییر نکرده اما من چرا. دیگه قلبم سنگی تر از اونه که قهر و آشتی های بچگانه اونو به درد بیاره.
امروز که یاد بچگی پر بارم افتادم و دوست جان از یادآوری اون روزها هم ناراحت شد حتی با اینکه امروز زندگی اون خیلی پر تر از منه فهمیدم باز هم اشتباه کردم که داشتم جای مخصوصی برای این آدم توی دلم باز می کردم. نمی خوام خیلی کوته فکرانه برخورد کنم و از کاه کوه بسازم اما گاهی میشه.
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد.
من هنوز دوستش دارم همون طور که زهرا و مینا رو دوست دارم. اما بارها گفتم روی دوستی اون دونفر خیلی بیشتر حساب میکنم. آدم هایی که همیشه هستند. واقعا هستند و من مدیون بودنشان هستم.
من دوستش دارم. شاید نه مثل زهرا و مینا. قضیه کمتر و بیشتر نیست. مسئله ی بین ما هیچوقت رفاقت نبود که اگر بود تا الان صد بار باید تموم شده بود. بین ما یک چیز خاصی بود و هست که تموم نمیشه. به هر طرف که بریم باز به سمت هم برمی گردیم. اینو نوشتم که یادم باشه. دوست جان برای من چیز دیگری بود و هست. اما دوست خوبی نیست و هرگز نخواهد بود.