نه خیلی زود گذشت و نه خیلی دیر. فقط خیلی سخت گذشت. این سومین سالگرد ازدواج با دو تای قبلی فرق دارد. این بار زیر سقف خانه ی خودمانیم و مجبور نیستیم برای جشن گرفتن از خانه بزنیم بیرون. اما...

امسال هم نشد آنطور که دلم می خواست بشود.

هیچ وقت نمی شود.

سال اول رفتیم "باغ مشاهیر". همانجا که اولین روزهای آشنایی مکان امن بود و بعد از عقدمان آنجا شام خوردیم و در کنار مزار عالیجناب عطار بهمان خوش می گذشت. راه برگشت ، مسیر آرامگاه عطار تا خیام را پیاده گز می کردیم که زوج مهربانی که چند سالی باتجربه تر از ما بودند به سواری اتومبیل گرانقیمتشان مهمانمان کردند و پرسیدند این وقت شب در این راه پرخطر چه می کنید. گفتیم اولین سالگرد ازدواجمان است و آمده ایم اینجا خاطره بازی. با مهربانی و صمیمیتی که شرمنده مان می کرد بهمان تبریک گفتند و آرزو کردند که پنجاهمین سالگرد ازدواجمان را هم ببینیم و جشن بگیریم.

سال دوم هیچ اتفاقی نیفتاد. نه جشنی و نه مشاهیری و نه کادویی. شاید اصلا یادمان هم نبود اینقدر که زندگی سخت شده بود.

و امسال سومین است.

سومین سالی که اولین سال زندگی مشترک ماست. 

خدا را شکر می کنم برای این سال. امسال سالی بود که آرزو می کردیم بیاید. دلم می خواست جشن بزرگی می گرفتم و کلی مهمان دعوت می کردم اما انگار نمی شود. 

برنامه ریزی های من هرگز درست از آب درنیامده که این دفعه ی دوم باشد.

امسال دونفره با همین کیک کوچک و کادوهای ناقابل جشن می گیریم و خدا را شکر می کنیم برای این آرامش و به شکرانه با هم بودن دعا می کنیم برای همه ی آنهایی که می شناسیم و می دانیم تنهایی دلشان را آزرده. دعا می کنیم هیچکس تنها نباشد. حداقل نه آنها که مستحق تنهایی نیستند.