بعد از ده سال بانی گردهمایی دوستان دبیرستانی شدن حس خوبی داشت. پنجشنبه میزبان 5 نفر از دوستان قدیمی بودم. زهرا ، شیما ، نجمه ، عاطفه و زهره. جالب اینجاست که من با همه ِ آنها ارتباط داشتم در این سال ها و یک جورایی حلقه ی اتصال این جمع بودم. هر کس که مرا می دید حال آن دیگری را امی پرسید و اگر شماره ی کسی را می خاستند به من زنگ می زدند. این بار هم من دورهمی را افتتاح کردم. امیدوارم ادامه پیدا کند. حتی با وجود اینکه من  و شیما باید فقط به چرت و پرت گفتن ها و متلک های بقیه بخندیم و شمشیر زبانمان در نیام است.  حتی با وجود اینکه زهره شوخی ها را از حد می گذراند و گاهی به دل نگرفتن و جواب ندادنش سخت است. حتی با وجود اینکه نجمه و زهره و عاطفه نود درصد حرفهایشان از تغذیه بچه و خانه داری و مسائل خاله زنکی است و من و زهرا و مخصوصا شیما باید بحث را تحمل کنیم. همه ی اینها به کنار.

حجم عظیمی از خاطرات ما مشترک است و این چیزی نیست که بشود راحت از آن گذشت. نمی شود از زهره ای که با هم خندیده ایم ، با هم گریسته ام ، با هم شرارت کرده ایم به دل گرفت وقتی لباس پوشیدنم را مسخره می کند یا می گوید دماغ شوهرت چقدر گنده است. 

پنجشنبه اینقدر حالم خوب شد که چند روزیست به تصویر خودم در آینه خیره نشده ام که به او بگویم چقدر دلم گرفته.

برای هرکسی ثروتی است و همیشه گفته ام که ثروت من دوستانم هستند. من خواهر و برادری نداشتم که همدم من باشند. من هیچوقت لباس های شیک و مدروز و مطابق سلیقه ام نداشته ام. مسافرت های زیادی نرفته ام. حتی پیک نیک های خارج محدوده شهر هم برای من دور از دسترس بوده است. همه ی زندگی من ، همه دلخوشی من خلاصه می شد در کتاب و تلویزیون و دوستانم. و حالا که باز این همه دلخوشی را در اطرافم می بینم و یاد روزهای خوب مدرسه برایم زنده می شود نمی توانم خوب نباشم.