خدا رو شکر انگار جز مینا هیچکس دیگه مطالب منو نمی خونه. نه که بگم الان دلم نمی خواد کسی بخونه و کامنت بزاره اما حقیقتش ناراحت هم نشدم که وبلاگم خواننده ای نداره. خیلی وقته که دیگه برام مهم نیست. "قلم" الان فقط شده یه جور دفتر خاطرات.

می خواستم از این بنویسم که کار کردن تو دفتر وکالت تنها مزیتش برای من این بوده که بفهمم چقدر از این شغل بدم میاد. ثبت نام وکالت هم شروع شده و من علاقه ای ندارم شرکت کنم. اصلا هم بخاطر این نیست که دستم به گوشت نمی رسه! 

دیشب رفتم آمفی تئاتر سفارش شیما رو بهش بدم. داشتن دکورها رو آماده می کردن برای جشنواره. امروز مشهد هستن و فردا هم اجرا دارن. امیدوارم موفق باشن. اما چیزی که برام جالبه اینه که شیما ازم خواسته بود وقت اجرا نمایش رو موشکافانه ببینم و نقدش کنم تا برای اجرای جشنواره بهتر عمل کنن. اون شب که دیدم جز چند تا ایراد کمدی چیزی به ذهنم نرسید. با اینکه نمایش ترسناک بود اما در طوول اجرا من تنهایی داشتم می خندیدم و همش به این فکر می کردم که اگه زهرا اینجا بود چقدر سوژه برای مسخره کردن پیدا می کردیم.

اما دیشب وقتی خیلی غیرمنتظره ازم در مورد دکور نظر خواست  من هم پیشنهادهایی دادم که خودم هم متعجب شدم از کجا اومد.

شیما هم خیلی ذوق زده منو بغل کرده بود و می گفت : کاش زودتر میومدی.

دیشب وقتی در مورد تئاتر با شیما حرف می زدم زمان از دستم در رفته بود و خیلی حسرت خوردم که چرا من نمی تونم همراهشون باشم تو جشنواره. این کاری بود که من همیشه عاشقش بودم. تئاتر نه! منظورم یه کار گروهیه. کاری که اگه نباشم یه جاش بلنگه. کاری که ارزش داشته باشه. هم برای خودم و هم دیگران. کاری که توش رئیس و مرئوسی وجود نداشته باشه. هر کسی حق نظر دادن رو داشته باشه.

بخاطر همین بود که توی دانشگاه اینقدر خوشحال بودم. 

هر چی بیشتر وقتمو تو این دفتر کوفتی میگذرونم بیشتر از وکالت متنفر میشم. این کار من نیست. این شغل منو داغون می کنه. تا الان هم کرده.امیدوارم بیشتر از این نشه.

به خودم اجازه میدم قبل از ورود به دهه چهارم زندگیم هر تغییر و تحولی که می خوام تو زندگیم ایجاد کنم اما اگه تا 30 سالگی راهمو پیدا نکنم بعد از اون هم نمی تونم. 2 سال و اندی فرصت دارم هرچی می خوام بشم. بعد از اون فقط باید به راهم ادامه بدم. هرراهی که توش باشم.

یادت باشه الهه!

 دوسال و 5ماه و 10 روز دیگه وقت داری. فقط همین!