فکر میکنم همه ی ما روزگاری انشای معروف علم بهتر است یا ثروت را نوشته ایم. این موضوع از فرط کلیشه شدن حتی بار طنز هم ندارد و آنقدر دستمالی شده که هرگزقصدم انشا نوشتن درمورد آن نیست.

چند روز قبل پسر جوانی وارد مغازه شد و با کلی خجالت پرسی: شما اینجا نیرواحتیاج ندارید؟

لبخند زدم که خجالتش بریزد و گفتم: نه باور کن من خودم هم اینجا زیادی ام.

سر دردلش باز شد و گفت که لیسانس فیزیک دارد و بیکار است و از دانشگاه رفتنش احساس ندامت می کرد. گفت: به جز مسایل کاری که هیچ فایده ای برام نداشته  به علم من هم چیزی اضافه نشده که دلم خوش باشه.

درکش می کنم. چون هم درد هستیم. من هم از همان ادم هایی هستم که درسهای دانشگاه چیزی به من اضافه نکرده است.

چند روز پیش به یکی از دوستان می گفتم که در طی 16سال تحصیلم هیچوقت از بازیگوشی ام بخاطر درس کم نکردم و اصلا هم از درس نخواندنم پشیمان نیستم. من درس های اصلی را از انجمن ها و جمع های دانشجویی آموختم. در برخورد با مردم فهمیدم روانشناسی و جامعه شناسی یعنی چه؟ با شرکت در فعالیت های سیاسی دانشجویی متوجه شدم سیاست چیست و چرا پدرو مادر ندارد.

با درد، شک کردم و با شک، درگیر افکار فلسفی شدم. خواندم و نوشتم. بگذریم از اینکه به هیچ جا نرسیدم و این 3سال اخیر برای من فقط  حکم سقوط داشت. اما این روزها ایمان آورده ام به اینکه دانشگاه رفتن به قصد تحصیل علم ،کار عبثی است.