فقط برای خودم
بسه دیگه!
بسه فکر کردن به آرزوهای تباه شده ات.
بسه فکر کردن به این 3-4 سال عمری که با شکنجه گذشت. حتی به 3-4 سال آینده هم فکر نکن.
بسه خود خوری واسه چیزایی که هرگز بهشون نمی رسی.
آخه مگه تو کی هستی؟
یه دختر تو یه خانواده ی سنتی و متعصب که حق نداره آرزویی جز شوهر و بچه و سلامتی پدر و مادرش داشته باشه!
تو رو چه به فیلم؟ تو رو چه به پیانو؟ تو رو چه به عکاسی؟ تو رو چه به سفر؟تو رو چه به کوهنوردی؟ تو رو چه به لباس رنگی؟ تو رو چه به دنیای رنگی؟ تو رو چه به زندگی؟...
اصلا چه معنی داره دختر آرزو داشته باشه؟!
بتمرگ سرجات و حالا که نمیتونی پخی بشی حداقل همونی بشو که بقیه میخوان. احمق باش!
نمیدونم. شایدم باید بگم عاقل باش.
دیگه بهم ثابت شده زندگی فقط جبره و جبره و جبر.
دوست روانشناسم میگه اگه میتونی چیزی رو تغییر بده اگر نمیشه خودتو با شرایط وفق بده.
وفق دادم که این شدم. یه احمق. یه پخمه. یه موجود مزخرف که تنها فعل و انفعالات وجودش هضم غذاست.
دیگه مغزم از پس آنالیز یه تخم مرغ هم برنمیاد چه برسه فلسفه ی دکارت و هگل و هایدگر و...